پنهانی های واقعی من

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

یا بمون یا برو

توسط indigopetus | سه شنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۵ | 17:35

۳ روز قراره نرم شرکت. صبح خیلی زود بیدار شدم و رفتم پیاده روی. به خودم فشار نیاوردم فقط راه رفتم و از خنکی هوا لذت بردم‌. به چ زنگ زدم. کل امروز قراره پیش خانوادش باشه. اگه قبلا بود ذوق میکردم. خوشم میومد با خانوادش وقت بگذرونه ولی حالا... این دو روز که چ رو ندیدم، سعی کردم خودم و با پسرای دیگه سرگرم کنم. یکیشون که یک هفته اس غیبش زده. انلاینیش واسه یه هفته پیشه. باهاش لاس میزدم و بازی بازی صحبت میکردیم. اخرین بار رفته بود سفر و گفت سخت مشغول عشق و حاله. و بعد ناپدید شد. امیدوارم نمرده باشه. ح حوصلم و سر میبره. از اینکه دیر به دیر جواب میده متنفرم. خ زود فاز رابطه گرفته و رو مخمه. تنها مزیتش واسم خوشتیپ و قدبلند بودنشه. و اولین قربانی برگشت چ یه پسره بود که صداش و دوست داشتم. اما یجوری بود‌. مثلا نمیخواست کنار من تو کافه ای دیده بشه و رسما اسباب بازیم شده بود. امروز وقتی از پیاده روی برمیگشتم هم با یه پسر دیگه اشنا شدم. بنظر خوب میاد. معمولی و تر و تمیز. از این وضعیت خوشحال نیستم. نه آزاد و رهام و نه به کسی و جایی متعلقم. وقتی از چ پرسیدم تعهد و خیانت و چطور تعریف میکنه، جفت پا رفت وسط احساس امنیتم، منم همین کار و کردم. اون ناامن شد و فاصله گرفت. من هم هی قهر کردم هی دور شدم هی نزدیک... و این دو روز برای مقابله با اضطراب بلاتکلیفی، با بقیه پسرها معاشرت کردم. نکه زیاد البته. خیلی دل و دماغ ندارم. با تنها کسی که میخوام وارد رابطه باشم فعلا چ هست. چ هم من و گذاشته بین زمین و آسمون. میگه انحصارا مال همیم و بعد چرت و پرت هایی بلغور میکنه که کوچکترین نشونی از تعهد توش نیس. بهش میگم صحبت جدی، میگه به جایی نمیرسه فعلا ولش کن. منتظره یهو باز رهام کنه؟ اون مال من نیس، ولی من مال اونم؟ وقتی پیششم توجه کمی نشون میده، همراهی، مسئولیت پذیری، دلسوزی... همش افتضاحه. وقتی نیست پیشم هم طوری پیش میره که هی برام سوال میشه رفته یا هنوز باهمیم؟ حال مضخرفیه. و من وسط این افتضاح بازار، میرقصم، کتاب میخونم و دارم سعی میکنم رویا پردازی کنم. یکی از قشنگ ترین حالی که تجربه کردم همون دو شب پیشه. که چ گرد ناامنی و پاشید رو قلبم و منجمدش کرد. منم اهنگ گذاشتم و بی وقفه رقصیدم. انرژی تلخ و اضطراب و غصه‌ام تبدیل شد به چرخشی که پایین دامنم و مواج و باز میکرد.

امیدوارم اگه میخواد بره زودتر بره. پاییزم و نباید خراب کنه. این تایم بهترین تایم هست واسم که مووآن کنم. کاش یا بمونه یا بره. خستم کرده واقعا. هرچند من خودم نباید تصمیم و بذارم دست اون. خودم پس چی

سپه سالار

توسط indigopetus | دوشنبه سی ام شهریور ۱۴۰۵ | 19:54

خیلی از تصمیم ها، اتفاقات و ترجیحات وقتی از نزدیک دیده میشه خیلی منطقیه، وقتی ازش کمی دور میشی میبینی همش توجیه و بهونس. مثلا اون پروژه رو که متوقف کردم، کی میدونه دلیل اصلیش چیه؟ منتظر شاهزاده سوار بر اسب بودم؟ که نجات دهنده‌ام بشه و این بار طاقت فرسا رو از رو دوشم برداره؟ یادم میاد به ب خیلی امید داشتم که کمکم کنه و اینطور بهم نزدیک شیم. یا گاهی بخاطر اینکه از روی اطاعت از الف پا تو اون مسیر گذاشته بودم، مقاومت میکردم در برابر تکمیلش. بهونه اس یا علت؟ یا حتی ترس از اینکه زیاد بالا برم و مرد زندگیم نتونه بهم برسه؟ الآن که بهش فکر میکنم من خیلی جاها مانع خودم شدم. اون نرم افزار واقعا شوخیه. چی مانعم شده؟ جز خودم؟ خودم چرا هموز نمیخواد اول باشه؟ چرا خودش و لایق نمیدونه. یه جایی ته ته دلم، میخوام تا ابد پشت بالاسریم قایم شم. میترسم من مسئول و بالادست باشم. همیشه از اینکه نمره اول باشم هم میترسیدم. میترسیدم با اول شدنم اعتبار همه چیز و زیر سوال ببرم. من گاها ترمز محکمی گرفتم اونهم در نزدیکی موفقیت. من اعتبار خراب کن بودم. من از پسش برنمیومدم. هر کسی میتونس اون جایگاه و داشته باشه جز من. من آدمیم که همیشه بدهکار همه‌اس. همیشه کمه. نمیتونستم به کلاس ظلم کنم. ۲۰ من انگار بقیه نمره ها رو به سخره میگرفت. انگار سطح همه چیز پایین میومد وقتی من تاپ میشدم. خوندنش همونقدر عجیبه که نوشتنش. این یجورایی از اراده و اختیارم خارجه. بارها مچ خودم و گرفتم که درجا زده تا بقیه بتونن ازم جلو بزنن، ولی نتونستم حلش کنم. اخراج شدن برای من خیلی قابل تحمل تر و دلپذیرتره تا یه ارتقای بزرگ که براش اماده نباشم. میترسم گند بزنم. ناخوداگاهم هنوز خودش و قورباغه میبینه و برتر شدنش تو هر حوزه فقط یه معنی و میده: اون حوض ماهی نداشته! و من نمیتونم چنین ظلمی به بقیه کنم. وقتی عمدا درجا میزنم و کسی جایگاهم و میگیره، بهش نگاهی میکنم و میبینم خودم خیلی بهتر بودم. حسرت میخورم اما باز وحشت میکنم از اول بودن.

حتی اگه شکست بخورم فقط بخاطر عبور از اولین مانع میخوام به خودم جایزه بدم. چیزی که ۲ ساله به خودم قولش و دادم. اسکیت! سرغت! باد! دوتا کفش اسکیت و دوتا هنذفری. پاییز و هوای خنکش. من و تنهاییم که حالا حالا ها قراره یار باوفای من باشه.

دوست دارم به ترسم از ازدواج هم فکر کنم. ترسی که ناخوداگاهم زیادی جدیش گرفته و آدمهایی مثل چ و الف و انتخاب میکنه که مطمئن شه به اونجا نمیرسیم.

در هر صورت خودم و خیلی دوست دارم. از خودم عصبانیم، کمی ناراحتم، حتی کمی هم ناامید. و با اینحال خودم و دوست دارم.

طبقه چهارم

توسط indigopetus | دوشنبه سی ام شهریور ۱۴۰۵ | 8:23

شاید نوشتنش درست نباشه ولی شایدم انقدری که فکر میکنم بد نبود. دیروز رفتم دکتر. بیشتر از دو ساعت منتظر نشستم. مدیرعامل زنگ زد شروع کرد به داد و هوار برای یه چیز مسخره که یکم دیر شده بود. کلافه شدم. گوشی دستم بود و دستم و چنان باز میکردم که صدای مدیرعامل به گوشم نرسه و بعد باز نزدیک میکردم و میدیدم چیزی و از دست ندادم. کلافه بودم و بی حوصله. مچ پام به کنار، روده هم به کنار، اوضاع کارمم که همیشه متشنج، حتی چ هم همچنان... همینطور که تلفن میکردم و سعی میکردم اوضاع و از همونجا راست و ریس کنم، رفتم وسط راهرو، بالای راه پله ایستادم. طبقه چهارم بودم. یه نگاه به پایین انداختم. فوری به لب اوردم نه به اندازه کافی بلند نیس. از حرفم شوکه شدم. اول عقب رفتم بعد ازش عکس گرفتم.

حقیقتا ناخودآگاهم خسته تر از خودآگاهمه. امروز خونه چ خیلی حس خوبی داشتم. چن تا مورد اصلی و درنظر داشتم که جدی درموردش باهاش حرف بزنم. یکی بدتر از یکی دیگه پیش رفت. حتی بیخیال مورد آخر شدم. آماده بودم برم که برم که برم. میترسید برم و باز از همه جا بلاکش کنم نگهم داشت. دلم گرفته بود. با پایی که از صبح کلی مراقبش بودم یه ساعت بی وقفه رقصیدم. نمیدونم چقدر بود البته شاید کمتر شاید بیشتر. جوری میرقصیدم که تو دید چ نباشم. رها و آزاد. همون غم شده بود نیروی محرکم. حتی با آهنگ جاده یکطرفه مرتضی پاشایی هم رقصیدم. میچرخیدم طوری که انگار مستم. چ شاید نگرانم شد فکر نمیکرد با این اهنگ هم بشه رقصید. اما برا من خیلی هم غم انگیز نبود. مخصوصا اون قسمت اهنگ که میگه قول بده که تو از پیشم نری... من جلو آینه میرقصیدم و واسه خودم ادا میومدم. تنها کسی که بره ازهم میپاشم خودمم. بعد شام درست کرد باهم اماده کردیم و خوردیم. و باز من غم افتاد به دلم. دقیقا همونجا که میخواستم یکم باهاش وقت بگذرونم و کلش و کرد تو فیلم. خستم. واقعا خسته. از نوتیف پیامهای بیخود رییسم خستم. از نیاز مالی که نمیتونم قید کارم و بزنم. از بهایی که برا کارم پرداختم. از روده ام که نگرانم کرده. از پسرهایی که جذبم شدن و دارم به سینه همشون دست رد میزنم فقط بخاطر همین اقایی که فیلم و به معاشرت با من ترجیح میده. دلم میخواد جرش بدم. گازش بگیرم، لهش کنم. الآن درام دارم زندگی میکنم. بغض لعنتی چی میگه تو گلوم؟ چ ظاهرش شبیه حشمت فردوسه. شخصیتی که خیلی دوست داره و سریال تکراری و از اول بخاطر اون داره نگاه میکنه. ولی ترکیب شده با یه پسربچه لوس و سوسول که طاقت اشکمو نداره. نکه مراقب باشه اشکم در نیاد بلکه وقتی اشکم دراومد بدوئه و فرار کنه. اه خدایا. حتما شوخیت گرفته...

اینو صبح منتشر کردم که چ دوباره نوشته هامو پیدا نکنه.

تعهد؟ به چ؟

توسط indigopetus | یکشنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۵ | 8:0

خ کشور دیگه ای هست فعلا و فقط گاهی پیام میده و گاهی تماس صوتی ولی با اینترنت. پس وقتی پیش چ هستم گوشیم بطور مشکوک زنگ نمیخوره. دیروز چ ازم خواست ماشین حساب گوشیم و در اختیارش بذارم. من داشتم اشپزی میکردم و اون میخواست گوشی و با خودش ببره. توی گوشیم وضعیت جالبی نیس. هر جا میرفت ردی از کسی پیدا میکرد، تو هر برنامه اجتماعی، توی گالری... هرجا... ولی خب مربوط به وقتیه که چ نبود. و خ و ح هم که هنوز پیام میدن. بهرحال من خونسردیم و حفظ کردم و گفتم باشه بده رمزشو بزنم واست. دیگه نخواست گوشی و. فقط میخواشت واکنش من و ببینه انگار. عصر که داشتم میرفتم، انگار دلش گرفته بود، یا ترس از دست دادنم و پیدا کرده بود. حرفای جدی پیش کشید. بهش قضیه پیتزا رو گفتم. انگار نمیتونست از پیتزا بگذره، گفت برای ازدواج ترسش از خودش هست. که باز اون فاجعه رو تکرار کنه و بهم اسیب بزنه و من با مهر طلاق شانس ازدواج موفقم خیلی کم شه. بعد واضح و با دقت گفت که الآن دوست پسر دوست دختریم و بهم متعهدیم. بعد وقتی داشت میرسوندم، حسابی تو خودش رفته بود، عصبی و غمگین بود.

ترسش منطقی و جدیه‌. نمیشه این احتمال و کوچیک دید. بهرحال من اگه بخوام باهاش برم تو فاز ازدواج هم انقدر آسون قبولش نمیکنم. حتی رضایت مادر و پدرم و نظر بقیه نزدیکان هم داستانه. در اصل دلم میخواد باهم در رابطه باشیم با این هدف و نکه حتما هم بهش برسیم. ته دلم ازدواج باهاش رو نمیخواد. ولی سالها زندگی کردن باهاش رو میخواد. مطمئن نیستم اگه خیلی فقیر شه بازم همینقدر میخوامش یا نه. چون یکی از جذابیت های مهمش برام همین قدرت خریدشه. بدون نگاه کردن به قیمت ها سفارش میده و بدون چرتکه کارت میکشه. نمیدونم چ تا کی قراره تو زندگیم ادامه داشته باشه ولی انگار باز دارم بهش متعهد میشم، دارم ادمها رو میپرونم که اون حالش خوب باشه. واقعا لیاقتش و داره؟ بعید میدونم.

اصلا مگه همین نزدیک ترین دوستاش نبودن که گفتن دیگه بهش برنگردم؟ این همه دلیل...‌ چرا هنوز با پای خودم دارم میرم تو دامش؟ برگشت به چ خجالت آوره، با عقل جور در نمیاد...

پروانه آبی درخشانم

توسط indigopetus | شنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۵ | 11:22

تو مسیر مطب دکتر داشتم فکر میکردم اگه ناامید نبودم، چه هدفی داشتم. یه صحنه شبیه رعد تابید به ذهنم. سریعتر از اون بود که یادم بیاد چه رویایی بود، ولی یادم اومد یه صحنه تاریک ولی شورانگیز یه روز انگیزه و رویایی واسم بوده. انگار زنده ای باشم که از بین قبرها عبور کنم، و با وجود اینکه همه اونها روزی عزیزانم بودن به یاد نیارم هیچکدوم رو. رویاهام الآن اینطورن. خیلی وقته آرزو نکردم. شاید از همون وقت که دیدم "ی" داره آرزوهامو زندگی میکنه. نکه الان اصلا آرزو نکنم، الآن با ناامیدی حسرت میخورم. بزرگتر و پخته‌تر از اونم که باورم بشه رسیدن بهشون محال نیس. از خواستن و نرسیدم هم خستم.

یه چیزی یه جایی اشتباهه. بغض داره له گلوم فشار میاره. لب هام کمی منقبضه و فکم بدون اینکه رو هم قفل باشه درد گرفته‌. دارم فکر میکنم به خودم. واقعا ارزون نیس، رایگان نیس. حلوای خیر هم نیس. من همونیم که از طوفان های کودکی بیرون اومد، همیشه سخت تلاش کرد، خودش و ساخت و اغلب شریف و بزرگوار زندگی کرد. به ندرت از روی عمد به کسی آسیب رسوند و بیشتر مواقع باملاحظه بود. میتونه وجود آدمی مثل من تو زندگی کسی نعمت باشه. که بتونه بهم اعتماد کنه و کنارم هم آروم باشه و هم خوش بگذرونه. مفتی مفتی خودم و میدم به کسایی که حتی چنین آدمی و نخواسته بودن. چطور قدرم و بدونن؟ مهم نیس چقدر سخت بدستم بیارن، مهم نیس چقدر توجه نشون بدن، بعد مدتی شور و شوق اولیه میخوابه و برمیگردن به نسخه اولیه خودشون. مثل اینکه بهترین پیتزایی که میتونی و بپزی و با هزینه خیلی کم بفرستی جلو در یه خونه. در نهایت احتمال اینکه اون ادم فقط بگه ولی ما که پیتزا سفارش نداده بودیم، خیلی زیاده. چ کی خواست کسی حواسش به پیری و کوریش باشه؟ کی خواست اگه ورشکست شد کسی و کنارش داشته باشه؟ چ میخواست عقده هاش و خالی کنه. و اصلا چه اشکال داره؟ چرا نباید این و بخواد. هر کسی آزاده هرچی دلش میخواد و داشته باشه. من اشتباه میکردم که فکر میکرد اگه از این پیتزا بچشه شاید بخواد نگهش داره. این یجورایی واسم اشتباه نابخشودنی ای هست. همه چیز از اساس اشتباس. ما بدون هم میتونیم زندگی کنیم حتی اگه قسمتی از قلبمون تا مدتها پیش هم جا بمونه. ولی مهم نیس. این مشیر از اول جدا بوده. نمیشه بزور یکیش کرد. زالو هست یا گراز انتخاب خودشه. قلبم مونده پیشش، که مونده. هیچی این و عوض نمیکنه که مسیرمون از هم جداس. دیو یه سر و دو گوش عزیزم. باید کم کم باز رهاش کنم. باید کمتر مجبور شم رهاش کنم. خیلی سخته. من الان اونو دارم. بهم زنگ میزنه که باهم بریم خونه. کلیداش دست منه. میتونم بغلش کنم، ببوسمش... کامم تلخه چون میدونم رفتن اجتناب ناپذیره. اصلا چرا میخوام انرژی بذارم و مجبورش کنم چیز دیگه ای و بخواد. پروانه قشنگیه. بال های آبی درخشان با خطوط مشکی، ولی باید رهاش کنم. نگاهم تا مدتی نظاره‌گر رفتنش خواهد بود. اما بعد، با یک نفس عمیق دلتنگی پخش میشه تو قلبم و آروم زیر نور خورشید عضلاتم شل میشه. و آرامش شاید قبل از دل کندن از راه برسه. درست بعد از اینکه تلاشم و امیدم برای نگه داشتنش متوقف شد. وقتی ترس از دست دادنش به واقعیت بدل شد.

زالوی گراز

توسط indigopetus | شنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۵ | 7:42

هتوز واسم سخته خودم و انتخاب کنم. مثلا بخاطر ضربه ای که پام دیده اول نظر مامانم و خواستم که مجوز استراحت و نرفتن سرکار و بگیرم. یهو حس کردم رو پله های جلوی خونه نشستم با رنگ پریده و گوارش داغون. اون روز مامانم گفت بری خوب میشی. ولی دیروز اجازه داد نرم سرکار. نمیدونم چطور گاهی یهو برمیگردم به سالها قبل و زندگیم معطل مجوز از کسی میشه. مرحله بعدی انتخاب بین نوبت دکتری بود که گرفته بودم و خانم گری و پخت ماهار برای چ، که بهش ثابت کنم از پس کارهای خونه برمیام. در نهایت بیابین و با اولویت خودم رو انتخاب کردم.

من واقعا از اینکه بیام خونه چ لذت میبرم. ادم آشنا آسیب‌های آشنا. هم با عقل جور در میاد و هم نه. نتونستم برا خودم خونه بخرم و قر بدم و غذا بپزم. ولی اینجا تونستم. خونه خودمون که اشپزی میکنم حس بدی میگیرم. که انگار منتظر شوهرم یا وقت شوهر شده یجوریه برام. اما خونه چ با فشار کمتری این کار و میکنم. چ ولی همراه خوبی واسم نیس. مثلا دو ساعت تو اشپزخونه‌ام. باند و روشن کردم. میرقصم و اشپزی میکنم و کل اون دو ساعت چ توی اتاق روی تخت با گوشیش ور میره. حتی خبر نداره رقصم چطوریه. اون پارتنر خوبی واسم نیس. زندگی باهاش میشه یه عالمه وظیفه و تنهایی. یه چیزهایی هم عاید ادم میشه ولی بیشتر بوی حقارت میده. مثلا دیروز یه عالمه اجیل واسه خونش خرید. از من پرسید تو هم چیزی میخوای؟ منم دو سه تا بسته کوچیک برداشتم. نمیشه زیاد برداشت چون حساسه رو اینکه کسی سوءاستفاده کنه و نمیشه خیلی کوچیک برداشت چون از نظرش ادم محو میشه. به همون میزان که بسته کوچیکه. آشپزیش خوبه، یکم ادایی و ایرادگیره. البته سعی میکنه تو ذوقم نزنه. مثلا دفعه قبل قیمه‌ای که پختم ربش زیاد شده بود و یکم به تلخی میزد. یا دفعه قبلترش چیزهایی که پخته بودم یکی در میون بی نمک و شور شده بودن. سعی کرد چیزی نگه ولی خب من خیلی استرس میگیرم. مدل خودمم هست. خونه هم غذا که میپزم استرس میگیرم نکنه خوب نشده باشه.

به چ اعتماد ندارم. حتی ازش متنفرم الآن. حس نفرت مخلوط با عشق. داره نفرتم بیشتر میشه. تو همین مدتها که برگشته بود یبار مسواکی بهم داد و گفت نو هست. ازش استفاده کردم و گذاشتم تو جامسواکی جلو آینش. دفعه بعد که رفتم نبودش. گفتم چی شده؟ گفت باهاش سرویس و شسته. گفتم اولا میتونستی از مسواک خودت استفاده کنی، دوما خب چرا جایگزینش نکردی؟ خیلی بهم برخورد. امروز دیدم مسواکه تو کمد دیواریش هست. شک دارم برا شستن سرویس استفادش کرده باشه. بیشتر بوی خیانت میفهمم. دوست دارم روش بالا بیارم. دِ آخه دوزاری بی جنبه، چقد تو کش تنبونت شله عوضی. دلم میخواد پاره پاره اش کنم.

بین خ و چ موندم. چ اکسی هست که نتونستم کامل حذفش کنم. و خ ادم جدیدی ‌که میتونم بشناسمش و چیز خاصی برا از دست دادن نیس. نمیخوام خ رو حذف کنم بخاطر ادمی که مسواکم و هم نتونست نگه داره. چه برسه به قلبم. به این فکر میکنم که چ چقدر من و بی مشکل دوست داره. تحمل هیچ دردسری از طرف من نداره. من و ساکت و رام و در دسترس میخواد و خودش؟

چ دوست داشتنیه ولی هنوز انگله. هنوز گرازه. هنوز همون عوضی هست که بود. یکم توجه نشون دادنش مقطعیه. مثل پسربچه ای که اسباب بازی جدیدی گیرش اومده باشه. به زودی باهاش حرف میزنم و برا همیشه حذفش میکنم.

رو این ادم بیش از این نباید خودمو قمار کنم. وقتی مسبینم بهم خیانت شده چقدر عزت نفسم، اعتماد بنفسم و اعتمادم به دنیا اسیب دید.

اشکال نداره که اندازه اون قدرت خرید ندارم، اشکال نداره که چ شاه قلبم بود. من اگر اشتباه هم کردم این بود که بقیه رو به خوبی خودم میدیدم. ادم خیانتکار دمدمی مزاج که توجه خاصی بهم نداشت و میاوردم و سعی میکردم بهش متعهد شم. ولی اون ارزشی قائل نیس برا خیلی چیزها. و من مفت میدم بهش. ممکنه هیچوقت نفهمه چه با ارزش بودن اون چیزها. دیگه مهم نیس. مهم منم. من عزیزی که لایق دوست داشته شدن، مورد توجه بودن، امنیت، اولویت بودن و یه زندگی بی حاشیه و ارومه. خود عزیزم دیدی تو اراده و تحکم کافی برای جدا شدن و داری؟ به زودی همه چیز قراره تموم شه. فقط انتخاب کنم امروز باشه یا فردا.

خونه نشین

توسط indigopetus | جمعه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۵ | 9:41

خیلی ظریف به بن بست رسیدم. دیروز پیش چ بودم. چ بیش از هر وقت دیگه ای شبیه همون نسخه ای بود که دوستش داشتم. وقتی کنارش بودم فهمیدم چرا دوستش دارم. دیشب با دوستام رفتیم بیرون. پام همون اول کار ضرب دید. رفته رفته بدتر شد و اخر مجبور شدم نیمه شب برم بیمارستان. چیز خاصی نبود ولی باعث شد مجبور شم یه مدت خونه بمونم. چ دیشب زنگ زد. چون پیش دوستام بودم و نمیخواستم بفهمن با چ هستم، جوابش و ندادم. یک ساعت بعد بهش پیام دادم. بعد هم اخرای شب بهش زنگ زدم. جواب نداد. صبح بین خواب و بیدار خاطرات خیانتش جلو چشمم رژه رفت. بیدار شدم و بهش زنگ زدم. جواب نداد. استرس گرفتم و غمگین شدم. منتظر بودم توضیح بده تا از همه جا بلاکش کنم. با تاخیر زنگ زد. شاکی بود که چرا تا دیروقت بیرون بودم و چرا تماسش و جواب ندادم. انگار این بی اعتمادی دوطرفه اس‌. وقتی چ ناراحت میشه و حس ناامنی میکنه بهم عمدا اسیب میزنه. مثل لاستیک ماشینم که بادش و خالی کرد یا صبح که دیرتر زنگ زد. بهش غبطه میخورم. کاش من هم مثل اون بودم.

بعد خ زنگ زد. شاکی بود که چرا دیروز زیاد در دسترس نبودم. خب من دیروز پیش چ بودم. و میخواستم از خ فاصله بگیرم که کم کم به چ متعهد شم! مسخره اس. چ اصلا بدرد نمیخوره. عاشقشم. ولی بهم خیانت کرده. هیچوقت نمیتونم ببخشمش. حتی حس ناامنیمون دوطرفه شده. من واقعا از اشک خستم. تهوع‌آوره. دیگه نمیخوام. کلا دیگه رابطه نمیخوام.

میخوام یه اعترافی کنم. یکی از دلایل جذابیت چ واسم، وضعیت مالیش هست. هیچوقت ما انقد تو رفاه نبودیم که موقع سفارش دادن تند تند چرتکه نندازیم. اوایل که شاغل شده بودم، قدرت خریدم بیشتر بود. خیلی بیشتر. اونموقع هم حتی باز مراقب بودم چقدر دارم خرج میکنم.

چفدر این اسیب برام غمگین کننده اس. باید بمونم خونه. اضطراب و غمم چی؟ چ عصبانی بود که دیر رفتم خونه. خیلی راحت هم گفت یکی دو روز بمون خونه! دلم میخواست بگه بیا خودم ازت مراقبت میکنم. اون با جوونترین و سالمترین نسخه‌ من انقدر بده، وقتی مریضی خاصی بگیرم یا اتفاقی برام بیوفته قطعا نمیتونم روش حساب کنم.

فقط میتونم بگم تف تو این زندگی

کاش میشد قلبمو از سینم درارم

چ؟

توسط indigopetus | چهارشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۵ | 22:26

مسخره‌اس ولی رفتم چ رو دیدم. خ ازم ناراحت شده فکر میکنم. چون روز بدی داشت و وقتی زنگ زد جواب ندادم و بهانه آوردم. پیش چ بودم. ولی نمیشه گفت خوب پیش رفت. من باز نیاز خودمو نتونستم بگم، باز نیازهای اون اولویت شد و اخرش عصبانی شدم. فرقم با گذشته شاید همینه. عصبانی میشم و بودنم خیلی هم دیگه بدیهی نیس. نمیدونم چ با قلب من چکار کرده،چجوری این قلب و تصرف کرده؟ بعد اون همه اتفاق؟ آخه چطور تونستم باز باهاش خوب باشم؟ چطور تونستم بگم دوستش دارم؟ آخه اصلا چطور رفتم ببینمش؟ نمیفهمم. فقط میدونم من و اهلی خودش کرده. از نظر موقعیتی هم همچنان آدم جالبیه واسم. قبل از ۶ صبح بیدار میشه میره سرکار. خب من براش غش نکنم؟😂

آی خدا. احساس گناه میکنم بابت دوست داشتنش. به خودم حق میدم ولی اخه من که تهش و دیدم.... من که اینبار واقعا داشتم ازش دل میکندم... نکنه باز شل شم، امنیتم و بهش گره بزنم، یهو بین زمین و آسمون رهام کنه و دوباره من باشم و سقوط؟ نکنه اینبار نتونم خودم و نجات بدم؟

این قلب عاشق شده. عاشق همون گراز. همون زالو. اما قرار نیس همه چیز تکرار بشه. میتونم اشتباهات جدیدی داشته باشم😂 بهرحال اینبار من خودم و دارم. دلم به خودم قرصه. خود عزیزم و رها نمیکنم. حتی میخوام قوی ترش کنم. بهش شجاعت بیان نیاز هاش و بدم. شجاعت خواستن، شجاعت نخواستن. بهش جسارت میدم.

یه چیزی واسم جالبه من حتی تو رقص واقعی من نمیتونم بچرخم! مسترسم وقتی پشت کردم پارتنر رقصم رهام کنه، برگردم و ببینم جلوم خالیه! خجالت زده میشم. من عقب نمیکشم، سرمو تکون نمیدم، نگاهم و جای دیگه نمیندازم پس طبیعیه این رقص ناقص باشه و چندان هم جذاب نباشه.

بهرحال، نمیتونم بگم اوضاع تحت کنترلم هست، و نمیتونم بگم ناراضیم. چ اینبار از هر وقت دیگه ای به نسخه قدیمی که ازش میشناختم نزدیک تر بود. چهره‌اش باتر شده بود. یکی از دوستام وقتی فهمید وسط رابطع با من خواسته با کس دیگه ازدواج کنه، پرشید معتاد نیس؟ نکنه معتاد باشه واقعا؟

زالو گاهیم گراز

توسط indigopetus | سه شنبه بیست و چهارم شهریور ۱۴۰۵ | 15:31

نمیتونم بگم مردها موجودات عجیبین. این یه مورد که واقعا خارق‌العاده‌اس. دیشب تا ساعت یک و نیم شب خواهرش مخمو خورد که آنبلاکش کن. گفتم صبح گفت نه همین الآن. آنبلاک کردم تا ساعت ۱۱و نیم صبح خبری ازش نبود. ۱۱و نیم ۴ تا وویس فرستاد. و من فکر کردم شاید احساساتم جریحه دار شه طوری که نتونم رو کارم تمرکز کنم. گذاشتم دیرتر گوش دادم. و حیرت انگیزه. هربار میگم دیگه هیچ جوره نمیتونه شوک بهم بدم میبینم که در اشتباهم. چ به میزان نامحدودی شگفتانه میتونه از خودش بسازه. ۴ تا وویس داده. یکیش که واضحا حسودی عکس پروفایلمو کرده بود. انقد توجهش کم بود که نفهمید این عکس و تو ماشین خودش گرفتم و بعد با هوش مصنوعی ماشینه رو عوض کردم. ۳ تای بعدی حول اینه که تو شیشه میزنی که بی دلیل و یهو من و از همه جا بلاک کردی. چه دل خجسته ای دارم من. فکر میکردم الآن میخواد برگرده طلایی که وعده داده بود، گل، محبت توجه، مسئولیت پذیری... بریزه به پام که شاید باز قبولش کنم. زهی خیال باطل. جناب فقط سوختن از بلاک شدن. فقط و فقط همین. وویس های نسبتا تند و بدخو و طلبکار... و من همچنان دلتنگشم. دلتنگ لحظه‌ای آدم بودنش. خیلی وقته تبدیل به گراز شده.

دیشب خواهرش میگفت دعا نوشته اون زن واسش. مهم نیس. اصلا نباید باهاش دمخور میشد که در معرض این خرافات یا حالا هرچی هم قرار بگیره. چ انگار نسخه خوب خودش و، همونی که متعلق به من بود و خورده. اون قاتل خودشه. دلم میخواد انقد بزنمش که دلم آروم شه. اخه مرضت چی بود که گند زدی به همه چی؟ چی میخواستی اخه؟ انقد بد شده که اون خیانته میشه گناه کوچیکه‌اش. هعی

چیز مسخره ای برا امتحان کردن بود. واقعا مضخرف و سخیف. صدای معشوقی که همچنان دلت براش تنگ میشه رو بشنوی که جای پرسیدن علت رفتنت، یا دلجویی یا ابراز دلتنگی، خیلی خیلی خشن فقط اعتراض کنه. از خودمم عصبانیم. این گراز اخه کجاش دوست داشتنیه؟ این گراز دیگه باید چکار کنه که ازش دل بکنی؟ میبینی؟ هر بار خطایی میکنه، طلبکارتر و بدعنق تر برمیگرده. چی میخوای اخه؟

دیشب با لباس قرمزم یه گاو رو وحشی کردم انگار. تو ترافیک من و دید و خواست حرف بزنه. گفت بزن کنار گفتم نه. هرچی من لایی کشیدم، تند رفتم، اصلا هرجا رفتم ول کن نبود. تا نزدیکی مقصد مجبور شدم باز مسیرم و عوض کنم که نیاد باهام مقصد و اذیت کنه. خلاصه که دیشب یاد اون زن افتادم. همونی که چ میخواست باهاش ازدواج کنه. وقتی اون تو زندگی چ بود، مردا خیلی بهم توجه میکردن. یجورایی دو یا سه برابر حالت عادی. طوری که میرفتم گریه کنم بخاطر اضطراب دلتنگیم برا چ، با چن نفر اشنا میشدم برمیگشتم. حتی چشمام گاهی اشکی بود باز یکی میخواست باهام حرف بزنه. چن وقتی هست باز توجه ها کمی بیشتر شده. با خودم میگم نکنه باز اون زن و چ دارن بهم نزدیک میشن؟ شاید بخاطر همین خواهرش حس خطر کرده و خواسته مارو دوباره بیاره کنار هم. میگفت اون زن دائم میگفته چ عاشق بابونه‌اس. اخ عوضیییی. چطور رو ویرونه دلم میخواستی خونه کنی؟

هعی بهرحال دل من سوخت. دل من آتیش گرفت. چ هم دیگه چ سابق نیس. منم ادم سابق نیستم. باید سر این گور گریست. بخاطر گذشته خوبی که داشتیم باهم سوگوارم، بخاطر آینده ای که میشد باهم ساخت، بخاطر از دست رفتن امیدهام، بخاطر لحظات خوشکلی که بعضی هاشونو با عکس ثبت کردم...

زالوی گوشتالود سیاه، بعد از اینکه جداش کردم، دو قورت و نیمش هم باقیه. براش سواله چرا کندمش. حیف که مغز نداره وگرنه میگفتم یکم فکر کنه...

چرخ گردون تفو

توسط indigopetus | سه شنبه بیست و چهارم شهریور ۱۴۰۵ | 1:30

با چشمهای پف کرده میخندم و کاری میکنم که قرار نبود. و بعد از اقدامات بعدی خودم وحشت میکنم. دارم توسط خودم زیادی سوپرایز میشم. نمیدونم از چی بگم. همه چی تند تند و در هم برهم داره پیش میره. همینه دیگه. وقتی با اینهمه ادم در ارتباط باشم تهش همینه. دختر یکم اروم بگیر. به روز کاری نکن، یه روز با کسی حرف نزن...

برگردیم به عصر. لباس قرمز خوشرنگی پوشیدم، رژ قرمز زدم و رفتم. کلی رقصیدم، خوش گذروندم و در این حین خواهر چ ازم پرسید چرا چ رو بلاک کردم.

بعد اومدم خونه اون پسر قدبلنده زنگ زد. خیلی تند میره جلو. یهو ازم یه سوال پرسید. بدون مقدمه و یهو. جواب دادم ولی کلی خجالت کشیدم و نفهمیدم به چه کارش میاد این جواب. تا جایی که دیدم این مورد پوینت منفی شده تا مثبت. بهرحال دلم نمیخواست بهش جواب بدم چون میترسیدم سوءاستفاده کنه.

هنگ اون سوال بودم که صحبتم با خواهر چ گل کرد و بعد یکی دو ساعت چت، مخمو زد که چ رو تو واتس اپ انبلاک کنم. ان چه بلاکی؟ چه غلطیه اخه؟

و من منتظر پیام جناب زالو هستم. براش کم مونده فرش قرمز پهن کنم. که بفرمایید جناب بیاید هرچی هست و نیست و باز بمک و برو. بیا ایندفعه کارمو تموم کن اصن.

بهتره پنیک نکنم. اون حال و حوصله نداره منم سرم شلوغه. برا این قد بلنده هم اسم بذارم خ😂 شانسشه خب. اون نیمه معروفه شد ح و این قد بلنده خ. حتی اصلا اون یکی که مدت طولانی تریه باهاش حرف میزنم هم میذارم د. ۳تا ادم پررنگ بعد از چ! دیدی دیر شده؟ حالا اگه میتونی برگرد جناب زالو. اصلا میخواد چی بگه؟ طلبکار که چرا بلاکم کردی. بعد هم وعده و وعید و در آخر تهدید که اگه نیای میان من و میبرن؟ خب من تو رو به همه اون بعدیا ارزونی کردم که.

واقعا تف تو این زندگی

اینطورام نیس

توسط indigopetus | دوشنبه بیست و سوم شهریور ۱۴۰۵ | 17:28

اومدم خونه دیدم چراغ اتاقم روشنه مامانم اومده و یه بخشی از وسایل ارایشم و جمع کرده ولباسا رو دست زده و... گفتم نباید دست میزد، اجازه نداشت وقتی نیستم خونه بدون اینکه بهم بگه بیاد تو اتاقم. گفت من واست لباس میدوزم. گفتم با لباسایی که برام میدوزی من و اسیر گرفتی؟ گفت اره‌‌.

میدونم مسخره اس اما بی وقفه یه ساعته دارم گریه میکنم. از دستمال شبیه برف پاک کن استفاده میکنم که فقط جلوم و ببینم. بعد اینهمه حال بد، اتاقم، تنها پناهگاهم، اونم به تاراج رفت. حس امنیتی که داشتم میساختمش...

ظرفیت روانیم زیادی پر شده. اشباع اشباعم. شاید جرقه این حال امروزم اون قسمت کتاب بادبادک باز باشه که اون اتفاق برا حسن افتاد. ساعت ۴و نیم صبح وقتی از خواب پریدم و دیدم باز بدون مسواک خوابم برده، مشغول خوندنش شدم. دقیقا صفحاتی که مربوط به اون اتفاق نحس بود. آخ حسن. چقد از امیر متنفرم. چقدر حس کردم من حسنم. همیشه تو زندگیم حسن بودم. واقعی، خالص، زیادی... ادمی که بدی میشه در حقش... انگار اون جرقه حال عجیب امروزم بود. امروز قراره برم جایی همراه با مامانم و دوستاش ولی احتمالا نرم. این نرم ترین انتقامه شاید. نمیدونم شاید بمونم و ادامه کتاب و بخونم. شاید هم روی گردوها سایه و ریمل بزنم و برم، انگار نه انگار نفسم بنده اومده بود.

امروز احتمالا یه اتفاق دیگه هم افتاده. یه تخمک ازاد شده به این امید که پا در بیاره و روی زمین راه بره. بدنم داره کولی بازی در میاره وگرنه چیزیم نیس. درسته تو زندگیم فعلا یه خان آباد هم نیس، ولی اینهمه گریه و شیون و هق هق؟ ِشلوغش کردم وگرنه خوبم

زالوی گوشتالود سیاه-بدون قلب و احتمالا بدون مغز

توسط indigopetus | دوشنبه بیست و سوم شهریور ۱۴۰۵ | 15:29

از صبح که بیدار شدم دلتنگی و خشم سایه انداخته بود روم. نمیدونستم این سایه از کجا اومده اما برام غریب نبود. انگار یادم رفته بود تماس های بلاک شده رو هاید کنم، شماره اش و دیدم. عزیزی بود که خودش و با دستای خودش برای من کشته بود و بعد هم من و... از برگشت ناپذیری‌های زندگیم، عشق چ هست، و برگشت ناپذیری دیگه اینه که دیدم چ واقعا چه آدمیه و با من رفتارش چطوره..‌. هیچی پاک نمیشه. اون عشق بی رحم و بی وفا و آسیب زای منه. میدونم سال دیگه شاید خیلی خیلی کم بشه حس عشق و دلتنگیم. نباید عجله کنم. مهم بود واسم. بد کنده شد از دلم. زالوی گوشتالود سیاه و کندم و امروز حسابی داره از جاش خون میاد. بهرحال خونریزی کمتر از اینه که روح و عشق و انرژیم و مک بزنه و هیچ سودی برام نداشته باشه. بودنش دردناک تر بود. معلوم نبود کی باز قلبم و از بالا رها میکرد تا سقوطش و باز تماشا کنه. خوب شد رفتم. ممنونم از خودم. الان هم درد میکشم ولی گاه به گاهه و جای درست.

غم انگیزه که همه چیز شبیه خواب بنظر میاد‌. وقتی کنار رودخونه بودیم، اون نورهای رنگی، کباب و اتیش، رقص و آواز... همه خیال خوش بود؟ یا اون روزها که داشت تدارک عروسیش و میدید، بلاکم کرد، باز برگشت و باز رفت... مگه میشه اینهمه خاطره متضاد و با ینفر تو مدت کم تجربه کرد؟ آرامش آغوشش و نگاه سردش اون روز تلخ‌. روزی که برای اولین بار چنین سرما و بی رحمی ای تو نگاهش میدیدم.

عشق رو ساده گرفتم، ای داد. فکرشم نمیکردم انقدر باهاش بالا برم و پایین بیام.

امروز دیدم چ از همون روز که بلاک شده بود تا امروز دیگه باهام تماس نگرفته‌. امروز هم فقط و فقط یه تماس. از خدا میخواست که برم؟ غرورم خرد و خاکشیر شده.

بغض به گلوم چنگ میندازه، اشک گهگاهی تو چشمام میدوئه و من هنوز پشت مانیتور محل کارمم. نمیذارم اشکی از حد خارج بشه چون توضیحش سخت میشه.

گیرم که با یه ادم خوب و جالب اشنا شدم، قلبم دیگه هیچ عشقی و نمیپذیره، چون چ رو باور کرد و چ از اعتمادش سوءاستفاده.‌..

شاید تنها راهم همون رابطه بعد رفاقت نسبتا طولانی باشه.

یعنی اون حسش مثل من نبود؟ چیزی که واسه من انقد خاص و مهم بود برا اون سطحی و گذرا و دم دستی بود؟

چقدر راحت گذاشت برم...

فان

توسط indigopetus | یکشنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۵ | 23:24

پسره میگه مطمئن باشم ازت؟ میگم از چه نظر؟ میگه اینکه چشمات فقط واسه منه؟ به سختی خندم و کنترل کردم. هانییییی چشمام حالا حالاها مال شدنی نیس. با چندین نفر همزمان حرف میزنم که چشمام مال کسی نشه. دیت نمیرم، احساسی نمیشم و فقط بازیگوشی و حس های موقت و سبک. این چشما خیلی دوست داشتن واسه کسی باشن. واسه همونی که اهنگ‌ میخوند و با عشق چشماشو میدوخت بهشون...

اون عوضی که هنوز ردش رو قلبم مونده...

بهرحال فصل تراژدی گذشته، الآن فقط فازم بندریه. دپ و رمانتیک و اینها نه.

در ضمن من که میدونم دنبال میانبره، عشق سیخی چند؟ نکنه فک کرده انقد خوش باورم که فک کنم طبیعیه کسی که حضورا من و یبار درست و حسابی ندیده، دم از عشق بزنه؟ حیف خوشتیپ و قدبلنده وگرنه میگفتم برو کنار بذار باد بیاد. فعلا اون قد رعنا، هیکل خوشکل بمونه جلو باد هم بد نیس😂

در کل خیلی خنده داره از چند نفر "خانومم" بشنوی. یا به چن نفر بیبی بگی. خوش میگذره. من عاشق پاییزم و پاییز خود به خود عاشق تر و بیخیال ترم. خوب موقعی بود برا جدا شدن از چ.

کمدی درام

توسط indigopetus | یکشنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۵ | 15:40

دو شب پیش با یه پسر خوشتیپ، قدبلند، خوش قیافه و خوش هیکل اشنا شدم. ولی بهش امید ندارم. اول اینکه کارش از اون مدلاس که دائم در حال سفره، دوم اینکه نیومده سیس رابطه گرفته در حالیکه هنوز آشنا هم نشدیم، سوم اینکه شمارش و تو خیابون گرفتم پس احتمالا دنبال رابطه سطحی و کوتاهه. بهرحال خوشتیپ و خوش قیافس و این رکوردیه واسه من 😂 بس که انتخاب هام یذره هم طبق ظاهر نبود. ب البته انتخابم بود ولی من انتخابش نبودم. این پسر خواست امروز ببینتم. اگه همش تو سفر نبود احتمالا اینکه قبول کنم زیر ۲۰ درصد بود. قرار شد باهم هماهنگ کنیم. امیدوارم نشه. حوصله ندارم خیلی. یعنی میترسم. ترجیحم همون فرموله اس که اول تو یه گروه یا یه اجتماع به خصوص با اون ادم معاشرت کنم، رفاقت کنم، بشناسم بعدا اگه از هم خوشمون اومد وارد حوزه هایی از رابطه بشیم.

امروز رییسم به توضیحاتم توجهی نکرد و جلوی خودم زنگ زد مستقیما از همکارم پیگیری کرد منم از کور در رفتم و گفتم حرفام برا شما اندازه یه کاه نمی ارزه. خیلی خیلی عصبانی بودم. هول بودنش فقط تو نگاه خمار رقت انگیزش پیداست و لب نیمه بازش و اینکه گاها کلمه dear و به زبون میاره. اخ واقعا چندش آوره. بعد از اینکه آمپر چسبوندم رفتم سایت های کاریابی و چک کردم و دیدم کارها طوریه که یه روز اضافه باید برم سرکار و یک چهارم حقوقم و هم از دست بدم. بیخیال استعفا شدم. بعد چن ساعت گفت میخواد من بشم ستون شرکت. و همه چیزم خوبه جز اینکه چیزی اگه خلافم میلم پیش بره جیغ و داد راه میندازم. و همینطور سرعتم که پایینه. رسما تف تو این زندگی. من و باش دل خوش کردم به ی. که داره نامزد میکنه و برای اینکه به نامزدش خیانت نشه، حتی پیاممو سین نکرد. ازش خواسته بودم برای کار راهنماییم کنه‌. بعد هم اون کارفرما که بعنوان یه لینک روش حساب میکردم و اون روم فاز گرفت و وقتی یادم رفت استوریم و هاید کنم با فرستادن اتیش خودش و مهره سوخته کرد. هعی‌. حداقل خوبه ژانر دیگه تراژدی نیس. درام کمدیه. و خداروشکر که عاشقانه هم نیس. همینجوری خوبه. هر چقدر میخواد کمدی بشه، فقط عاشقانه و تراژدی نه.

امروز با خواهر چ حرف زدم. یه استوری گذاشته بود که دلم خواست همدلی کنم باهاش. حرف زدیم بدون یک کلمه درباره چ. چقدر بهم چسبید. انقدر میترسیدم اون لعنتی و از دست بدم که وحشت میکردم از خانوادش. میترسیدم تنشی پیش بیاد و چ پر.

مغزم تا حد زیادی هنگه. حس مه مغزی دارم. انگار خودم بیدارم و مغزم خواب.

من لیاقتش و دارم

توسط indigopetus | شنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۵ | 20:5

امروز رفته بودم پیش یه دوست جدید. داشت از پسری میگفت که وقتی باهاش تو رابطه بوده بهش خیانت میکرده یا با هر قهر بینشون میرفته پیش کس دیگه و حالا بعد چن سال خبر ازدواجشونو شنیده بود. خودمو کنترل کردم چیزی از چ نگم. باز کمون رها شد و از چ گفتم. دلم تنگ شده بود واسش. الآن حس اضطراب خفیفی دارم که خستگی بهش غلبه کرده. نمیخوام دلتنگش شم نمیخوام مضطرب شم و نمیخوام ازش فرار کنم. انگار با مود و روحیه خاصی فکرش بیشتر به قلبم هجوم میاره طوری ‌که بیقرار میشم و حس میکنم اون تنها کسیه که تو دنیا میخوام.

الان نیاز دارم باز به خودم یادآوری کنم یه چیزایی و. مثلا اینکه من همون آدمیم که خیلی پایه و مهربون و خوش قلبه. کسیم که میشه تو بغلش گریه کرد و میشه همراه باهاش رقصید و خوشحال بود. میشه همراهش رفت مهمونی و خوش گذروند و میشه رفت تئاتر دید و متاثر شد. من همونم که مستقل و متعهد و با مسئولیته. کسی که میتونه خیلی شیرین و دلبر و رها باشه. کسی که شوخ و شیطونه. سنگین و خانمه. من همونم که چشم و دل سیرم. آدم امنیم، با وجدانم.

خیلی از لحظات خوبی که کنار چ تجربه کردم دقیقا بخاطر خودم بود. از چیزهای کوچیک لذت میبرم، توقع کمی دارم و بیشتر دلم میخواد خوشحال باشم و حوصله دعوا و تنش نداشتم.

اون لحظات تموم شدن ولی من هنوز هستم. حتی نسخه ای در حال رشد و رو به تکامل.

واقعا لیاقت اینو دارم که از پارتنرم آسیب نبینم، امن باشم. منم حق این و دارم که عشق دریافت کنم بی منت. پذیرفته شم. مورد توجه قرار بگیرم و تر از دست دادن و یه مقدار زیاد تجربه نکنم.

نباید کسی باد لاستیکمو خالی کنه فقط چون از منتظر موندن اذیت شده. نباید وسط رابطه با من رهام کنه و بهم خیانت کنه. نباید اشک هام و ببینه و کاری به کار دلم نداشته باشه. نباید شوقی برا دیدنم نداشته باشه و هی بهونه و برنامه و ادمهای جدید تو استین داشته باشه.

خود عزیزم، خود با ارزشم، خودمهربونم لیاقت یه عشق اروم و مهربون و داره. من که از کل دنیا توقعات عجیبی ندارم. یه آغوش گرم یه حضور امن یه کشش مناسب... بقیش کاری نداره. میشه هزارتا کار کرد. هیجان و تجربه های فوق العاده ای میشه ساخت و اصلا نیازی به سمی بودن نیس. زندگی به این قشنگی، من لایق حال خوب و شادیم.

خود قشنگم، در آغوش میگیرمت. این روزها یکم شاید سرما دیدی اما ازش نترس. این سرما دائمی نیس. و خوشحال باش که آدم ناامنی که عاشقش بودی و تونستی رها کنی. حالا جات روی تخت اتاقت امنه. تو بلدی چطور خوشحال باشی. پس نفس عمیقی بکش و کنجکاو آینده باش♡

عصبانی

توسط indigopetus | جمعه بیستم شهریور ۱۴۰۵ | 23:32

امشب با یه دوست رفتم بیرون. یه دوست نسبتا تازه بود. بنظرم زیادی خودم و افشا کردم. آخرا بود که از نامزدیش که بهم خورده گفت و منم از چ. هر چی میگفتم باز حرفم میومد. نگرانم زیادی گفته باشم. بگذریم مهم نیس. نمیدونم چرا باهاش حس صمیمیت کردم. کلا زیاد باهم عمیق شدیم و این یکم خطرناکه. اونم مثل من ادم حساسیه و یکم الان استرس گرفتم.

از اون بدتر اینه که ینفر خواست باهم حرف بزنیم، گفتم الان حوصله ندارم ولی شمارمو بزن. شمارم و زد. بهش زنگ زدم. گفت تو کدومی؟ کدومی و مرگ. مگه همین امشب با چن نفر اوکی شدی؟ بعد پا رو یه قدم فراتر گذاشت یهو گفت من زن دارم. گفتم پس چه غلطی بود که کردی؟ گفت من از اولشم گفتم یکم گپ بزنیم و بگو بخند داشته باشیم. گفتم زنت باهات نمیخنده؟ گفت الان رفته شهرشون، نیستش و منم حواسم هست فراتر نرم. گفتم تو هم نباشی اون میتونه با بقیه بگو بخند داشته باشه؟ گفت نه. گفتم مامانت بد تربیتت کرده و هرچی از دهنم دراومد بارش کردم. اولین بار بود که خودمو اینجور عصبانی میدیدم و واکنشم انقدر سریع بود، انگار بیشتر غریزی بود. انگار برگشته بودم به چن ماه قبل و چ رو میدیدم که علی رغم وجود من تو زندگیش به کس دیگه نزدیک شد. دلم میخواست اون مردک و خفه کنم، لهش کنم، چنان بزنمش که دیگه چنین غلط اضافه ای نکنه.

الان حالم خوب نیس. عصبیم. حتی لاس ها و روابط نصف و نیمه اخیرم با ادمای مختلف هم برام یهو انگار عریان شده. یه مشت پسر دوزاری غیر متعهد که سرشون به تنشون نمی ارزه...

از همه متنفرم. انقد تعهد سخته؟ خاک تو سرشون. رقت انگیز و چندش اورن. یه زن کل امیدش به این مردک هست که تستسترون کافی برا مرد بودن نداره و یه موجود رقت انگیز و تهوع اور از خودش به نمایش میذاره. جالبه عوضی برا خودش حق های خاصی مدنظر گرفته. خودش حق داره با کسی لاس بزنه و ببینتش ولی وای به حال زنش اگه همین کار و انجام بده. خب مرگ. خب کوفت. خب برو بمیر.

اخ که واقعا عصبانیم و ناامید

دلم میخواد چ رو هم پاره پاره کنم. عوضی کور. چی کم بود واست که انقد خر بودی و زدی زیر همه چی. چطور دلت اومد با من انقد بد باشی. خب مرگت چی بود؟ اگه نمیخواستی مثل ادم جدا میشدی. من و چقدر اذیت کردی اخه. خاک تو سرت

احساس گناه

توسط indigopetus | جمعه بیستم شهریور ۱۴۰۵ | 8:8

رفتم جلسه کتابخوانی، یه عالمه فکر داشتم، یه بخشی رو برا گفتن انتخاب کردم و از اون بخش یه مقدار خیلی کم واقعا بیان کردم. یجورایی بنظرم شکست بود. نمیدونم چرا وقتی رسیدم فریز شدم. حرف ها و شوخی هایی که باهام میشد و حتی نمیفهمیدم. کم کم هوشیاریم بهتر شد و تبدیل شدم به پنجره ای که دنیای بیرون از خودم و میدیدم و میشنیدم و زیاد نمیتونستم ارتباط برقرار کنم. یکم شوخم. یکی دو جمله بیشتر نگفتم که باعث خنده جمع شد و بعد یکی دیگه شروع به حرف زدن کرد و من همون اندک حرفی که شجاعت حرف زدنش و پیدا کرده بودم هم نتونستم بگم‌. با اینحال توی اون جمع بودن حس خوبی بهم داد. غریبه ام اما دارم خوب پذیرفته میشم. از بین همه اونها کسانی هستن که دوستم داشته باشن. دوست داشتن همه رو نمیخوام. فقط چن نفر هم مهربون باشن حس ریشه داشتن میکنم. انگار به جایی وصلم. چقدر خوب که بالاخره دارم تو چنین جمع هایی شرکت میکنم.

تو راه برگشت ینفر بهم شماره داد. ساکن شهر ما نبود. مثل همون ادم نیمه معروف. ولی جالب بود. قدش بلند بود و من چقدر عاشق قد بلندم. کارش طوری هست که دائم تو سفره. کیس مناسبی برا رابطه بنظر نمیاد باشه ولی یه ادم جدیده. یه مدلی که تا حالا باهاش اشنا نشده بودم. انگار دارم تایپ خودم و پیدا میکنم. ورزش شاید بتونه من و به ادمهای جالب تری وصل کنه. فقط مشکل اینه که از حالت بقا دارم خارج میشم. و کلا از یه جایی به بعد سلطان، بدنم هست. هر چی ایشون بگن. الان هم با هر نوع فشاری مخالفه. مثلا دیشب دلم میخواست صبح برم برای دو و بدنم صبح گفت نیاز به استراحت داره و من یکم فکر کردم و دیدم دوره مجبور کردن خودم گذشته. وضعیتم و دوس دارم. یجور خودسالاری سالم بعد از سالها نادیده گرفتن خود. صبح بین خواب و بیدار که هستم، وقتی ذهنم نیمه هوشیاره، مثل قبلتر اسم چ تو ذهنم نمیچرخه و فکرش یهو نمیرسه به قلبم که با اضطراب از خواب بپرم. وقتی اخیرا تو حالت نیمه هوشیارم میبینم دارم قربون صدقه خودم میرم و به خودم چیزای خوب میگم و بعد بدنم اروم میشه و باز خوابم میبره.

دیشب وقتی از اون پسره شماره گرفتم و حس کردم ازش خوشم ممکنه بیاد، حس میکردم دارم به چ خیانت میکنم. اولین شماره و اولین پسر نبود ولی ازش خوشم اومده بود. اما مرور کردم چیزایی که گذشت. که چ خیانت کرد، بهم اسیب زد، برگشت ولی مسئولیت چیزی و نپذیرفت و خودش و تازه قربانی میدید و بابت برگشتش باج میخواست، بعد من دوباره برگشتم بهش، باد لاستیکم و خالی کرد، و اینبار واضح گفت بهم متعهد نیستیم و دیدارهای هر از گاهی و دسترسی محدود و ناامنی مفرط... طوری که راه دیگه ای جز رفتن نداشتم. من ادم موندنم اما اون خودش خواست برم. اون عشق عزیز رو، اون بود که لگدمال کرد. من نباید برا اشنا شدن با ادمهای جدید احساس گناه کنم.

میخوام دست خودم و بگیرم و دنیا رو بهش نشون بدم، ببرمش جاهای جدید، با ادمهای جدید معاشرت کنم و مراقب خودم باشم. میخوام دنیا رو همراه با خودم کشف کنم

خود عزیزم

توسط indigopetus | پنجشنبه نوزدهم شهریور ۱۴۰۵ | 11:8

حس جالبی دارم. انگار درونم مقدار مناسبی آبنبات ترقه‌ای هست. یکی یکی تق تق میکنه و بمب های کوچیک خوشحالی میپاشه تو رگهام. دلیل شادیم اینه که به تراپیستم گفتم از جلسه قبل حس سرزنش گرفتم و حس کردم باید خودم و اثبات کنم. گفتم، شنیده شدم، معتبر شمرده شدم و اشک از خوشحالی تو چشمام حلقه زده.

دیروز یکی از همکارهام که هنوز یک سال نشده اومده تو شرکت ما، داشت راجع به مزاحمت های رییس میگفت. منم احتیاط و گذاشتم کنار و سفره دلمو باز کردم. حالا بگو و کی نگو. تا الان جز قوانین شخصیم بود که نگم ولی الان اون رهایی و ترجیح دادم به امنیت شغلیم. چیزی که برام جالب بود این بود که من واقعا تلاش کردم. دیگه خوشحال نمیشم از اینکه تو مسئله ای صدم و گذاشتم ولی درمورد رئیس و کارم صدم و گذاشتم. مخصوصا درمورد کنترل مزاحمت های رییسم. بنظر فوق العاده بودم. هر روشی که به عقلم میرسید و امتحان کردم. از هیچی نگفتن، به روی خودم نیاوردن و کوچه علی چپ زدن، ادای خنگی دراوردن و بلند تکرار کردن حرفاش، محترم و جدی مرز گذاشتن، ابراز اینکه واقعا اذیت میشم و نمیتونم ادامه بدم اینطور و حتی داد زدن و پرخاش...

هیچکدوم جواب نداد. چون موضوع من نیستم. موضوع رفتار من نیس. اون با همه همینطوره و اصلا اونه که مریضه. پیرمرد ۷۰، ۸۰ ساله ای که خانواده و اقوامش هم تو همین شرکت مشغولن اونهم نه یه شرکت خیلی بزرگ، و باز مزاحم دختر جوونی مثل من میشه که از هر حاشیه ای گریزونه ابدا تقصیر من نیس. یادم میاد برا یکی از دوستام که گفته بودم که رییسم چنین رفتارهایی داره و خیلی تو شوک و ناامنی بودم، اول باهام همدلی کرد و بعد یهو تخریبم کرد که تو خیلی هم شل و نرم حتما بهش گفتی نکن... یه فرض که معلوم نیس از کجا پیداش شده تقصیر اون اتفاق رو انداخت گردن من. حتی ادایی دراورد که یعنی تو با خنده و خیلی شل بهش گفتی نکن مهندسسس

من آسیب پذیریم و برده بودم پیش دوستم و اون اولش همدلی کرد، دلم که گرم شد خیلی سریع یهو بهم حمله کرد و مسخره کرد. و بعد منی که کمی آروم گرفته بودم، حالا باید از خودم دفاع میکردم. چون قربانی نبودم، مجرم بودم. شاید یرا همین درمورد کنترل رفتار رییسم صدم و گذاشتم. چون میخواستم اثبات کنم تقصیر من نیس. هر کار کردم نتونستم جلو رفتارشو بگیرم. یجورایی این اثبات کردن بیهوده ترین کار ممکنه. چون با فرض درستی حتی مسئله شکل نگرفته. از یه پیش داوری ناقص و تهاجمی شکل گرفته و من هر کار کنم باز نمیتونم در برابر قضاوت و چنین پیش داوری‌ای پیروز بشم. حتی اگه موفق میشدم رییس و کنترل کنم، چی ثابت میشد؟ که رفتار من موثر بوده؟ یعنی از اول رفتارم مشکلی داشته؟ برا کسی که ندیده و نشنیده من و محکوم میکنه چه اتفاقی حکم تبرئه من و داره؟ باید پذیرفت بعضی پرونده ها باخته شده اس. حتی نباید براشون تلاش بیهوده کرد. اونهمه خودخوری و فشار روانی، که چیزی و کنترل کنم که ابدا روش اختیاری نداشتم. بهرحال دوره راضی نگه داشتن همه داره تموم میشه. حالا منم میتونم ناراضی باشم، منم میتونم خوشم نیاد. منم میتونم ترک کنم. این دوستم و البته قصد ندارم ترک کنم اما بهش ناراحتیم و میگم و اگه پذیرفت که عالی اگه هم نه من باز خوشحال خواهم بود چون دست خودم و گرفتم و مراقب خودم بودم.

تنهام، شکسته، پر زخم، اینده نامعلوم، بی تکیه گاه...

و همزمان خوشحال، آروم، کنجکاو و مفتخر. امروز بعد از جلسه تراپی حس افتخار داشتم که جرات کردم و ناراحتیم رو ابراز کردم و از موضع خودم خیلی عقب نکشیدم .

من دارم تغییر میکنم. شاید کوچیکتر از چیزی باشه که از بیرون واضحا بشه دیدش اما من توی خودم جا باز کردم. انگار انقد خودم و برا جا شدن تو زندگی بقیه کوچیک کرده بودم که کم دردسر باشم، دائم از تنگی جا احساس خفگی و فشار داشتم. حالا درونم وسیع تر شده برای خودم. میتونم برم، بیام، انتخاب کنم. جالبه که حتی تو ظاهرم هم کمر و شونه هام خمیدگیشون کمتر شده. زاویه دید چشمای شرم زده‌ام به زمین اغلب دوخته شده بود و الان کنجکاوی کشف دنیا باعث شده گردنم صاف شه و روبرو رو هم ببینم.

ی که قرار بود یکی از طناب های نجاتم درمورد شغل باشه، پیاممو سین نکرد، دیشب فهمیدم داره نامزد میکنه. حالا من باهاش تو حوزه کاری میخواستم دیدار داشته باشم و واضح گفته بودم. اما بهرحال انتخاب کرد سین نکنه و جواب نده. شاید غیرعمد شاید عمد. مهم نیس. اون فقط یکی از طنابهاس.

حق داشتی عاشقش بشی

توسط indigopetus | چهارشنبه هجدهم شهریور ۱۴۰۵ | 14:58

چ رو با آدم دیگه ای تصور میکنم. خیالی که روحم و میخراشه. چ ‌ای که روزی نگاه و توجهش مال من بود، حالا‌... امروز نخواستم با خودم بجنگم، تو تنظیمات گوشیم، تماس بلاک شده هارو آن‌هاید کردم. هرچی رفتم پایین به تماسش نرسیدم. انگار منتظر بود برم، از خداخواسته. هی من و میپیچوند الکی بود پس؟ حتی وقتی همه چیز بینمون خوب بود هم با اون زن وارد رابطه شده بود و تصمیم گرفته بود باهاش ازدواج کنه. الآن که حتی واضحا بهم گفت بهم متعهد نیستیم. دنبال چیم؟ بغض ته گلوم چی میگه؟

میدونید چیه؟ ناامید شدم از اینکه اونم یه روز حالش بد شه و یکم از عذابی که کشیدم و بکشه. دیروز ناامید شدم. چون دیدم علی رغم تصورم خیلی از آدمها بدی نمیکنن چون آگاه نیستن، گاهی کاملا عامدانه این کار و انجام میدن. حتی زجر کشیدن طرف مقابل براشون میتونه پاداش باشه.

چ به راحتی دروغ میگفت، جایی که نیازی نبود. من چه توقعی دارم؟ که کدوم حرفش راست باشه؟ اون با عمل نشون داد کیه.

امروز تصمیم گرفتم به یاد بیارم عاشق چی بودم. میخوام با خودم مهربون باشم. تقصیر من چیه که چ اینهمه عوضیه؟ من کم تجربه بودم و تشنه اینکه وارد رابطه بشم. ۸ ماه از تموم شدن رابطه مضخرفم با الف گذشته بود، کشتی‌ای بودم که میخواست جایی پهلو بگیره‌. ساده بودم و خوش خیال. فکر میکردم همه چیز تحت کنترلم هست. هر وقت بد پیش رفت خب تموم میشه دیگه. اما از همون اول دیگه ندیدنش باعث میشد اشک تو چشمم حلقه ببنده. چ برام خیلی جذاب بود. شاید خودش هم خودش و تو آینه ببینه باورش نشه انقد میتونه کسی دوستش داشته باشه. اما آدم که عاشق چیزهای بی عیب و نقص نمیشه. عاشق چیزهای آشنا، جالب، مرموز و یه چیزی که براش حرفی برا گفتن داشته باشه میشه. چ برای من خیلی خیلی جالب بود و هست. همیشه عاشق پسری بودم که سختی های زیادی تحمل کرده و موفق شده. همیشه عاشق این بودم که با پسری اشنا شم که حرف بقیه براش مهم نباشه و مستقل زندگی کنه. اهل تلاش باشه و همزمان اهل تفریح. هم عمیق باشه هم سطحی. چ کنجکاوم میکرد، سر ذوقم میاورد، آرومم میکرد. از عادی ترین تجربه ها تا خاص ترینشون کنار اون برام همه چی قشنگ بود. قد بلندش، تجربه و وضعیت کاریش، اخلاقش... همه باعث میشد برام قابل اتکا باشه.

اون خاص ترین و جذابترین کسی بود که باهاش اشنا شدم و این اصلا ظاهری نبود البته به جز قد بلندش.

اما از همون اول اول اول اشتباه بود. مال من نبود. مال من نمیشد.

بغض وحشیانه به گلوم چنگ میندازه و با اب قورتش میدم. سرکارم پس باید چشمهام و سد کنم برا اشکهایی که میجوشن از ته دلم.

"شیوه‌ی چشمت فریب جنگ داشت.... ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم"

من ساده گرفتم همه چیزو. فکر میکردم از عشق سوختن مال ادمهای بی اراده و سست و پوچه. خوب شد تجربش کردم. شاید اگه برگردم به یک سال و نیم پیش، دوباره همین مسیر و برم. ناقص بودم، کامل تر شدم. البته اگه راه میانبری برا این رشد وجود نداشته باشه...

وفا نداشت، ثبات روحی نداشت، معرفت نداشت، ملاحظه نداشت، ولی اون عزیز من بود. اگه آخرش انقد فاجعه بار نبود، کی میتونس سرزنشم کنه؟

بهرحال نمیخوام خودم و با این عشق دردناک سرزنش کنم. میخوام با خودم مهربون باشم و به خودم حق بدم که عاشق این آدم شدم. و با صبوری منتظر بهبود قلبم میشینم.

تو که رفتی، برات فرق نکنه

توسط indigopetus | چهارشنبه هجدهم شهریور ۱۴۰۵ | 0:10

دوستم وقتی فهمید ماشین چ چیه، گفت اوه دخترا راحت قبولش میکنن! سعی کرده بودم نذارم این جمله بیاد تو ذهنم، از دهن دیگه ای بیرون اومد ولی. از همون لحظه دلم خالی شد. انگار بودنش با ادمهای دیگه برگشت ناپذیری بینمون و بیشتر میکنه. چ بهم آسیب میرسوند، حتی الآن هم میترسم ازش اما تصور اینکه کس دیگه ای کنارش باشه قلبم و منجمد میکنه. کاش این جمله رو نشنیده بودم. انرژی بیشتری برا قانع کردن خودم لازم دارم. اینکه به خودم بقبولونم مسیر من از اون آدم جداس، حتی اگه سر تا پاش طلا باشه، حتی اگه آدم خیلی خوبی باشه، همه چی بین ما تموم شده و اون فقط همسفر بخشی از زندگیم بود. اینکه یادم بیاد با منی که همه از شدت عشق و توجهش به من تعجب میکردن، اینهمه بد بود، خیانت کرد، رها کرد، برگشت و بارها دلم و شکوند، حالا برا نفرات بعدی میخواد چکار کنه؟ چه گلی به سر من زد که به سر نفر بعدی بزنه؟

باید به خودم بقبولونم که درسته که در حال حاضر هیچ آدمی تو زندگیم نیس که سرش به تنش بی‌ارزه اما همیشه اینطور نمیمونه، و شاید با گسترش ارتباطاتم، عجله نکردن برای وارد شدن به رابطه بعدی و مراقبت بیشتر از خودم، بتونم با آدم مناسبی آشنا شم. کسی که وقتی عاشقش شدم مدلم قلبم و له نکنه، مرزهامو به رسمیت بشناسه و احترام بذاره، از عشقم سوءاستفاده نکنه، ناامن نباشه و بتونم بهش تکیه کنم. یکی که انقد خوب باشه که ازدواج باهاش نترسم و اون هم بازی در نیاره، حتی بابای بچه‌ام بشه. الآن کسی نیس ولی قرار نیس تا ابد و دهر کسی نباشه.

باید بپذیرم نمیشه از مزیت های چ برخوردار بود و هزینه گزاف نداد.

بخاطر همین یه جمله باید حسابی با خودم حرف بزنم.

یادم نره میتونستم هنوز داشته باشمش اما نصفه و نیمه، ناامن، متوقع و آسیب زا. یادم نره که من بین اون و خودم، خودم رو انتخاب کردم‌.

دو عوضی بزرگ تاریخ من

توسط indigopetus | سه شنبه هفدهم شهریور ۱۴۰۵ | 19:23

امروز استوری دوستم و اد استوری کردم. و نکتش این بود که اون از من خوشکلتر بود. من اون گوشه ویدیو داشتم رانندگی میکردم و گاهی برمیگشتم سمت دوربین، بهترین حالتم نبودم. و اجازه دادم بهترین نباشم. لباسم هم یجورایی قضاوت برانگیز بود، بهرحال امروز بیخیال همه چی شدم و به خودم اجازه دادم وجود داشته باشم قبل از اینکه عالی و بی عیب و نقص باشم.

خیلی خیلی خسته ام. سلول هام انگار منبسط شدن. اما قصد دارم کلاسم و برم. عاشق اینم که مربی رقصم بهم فشار نمیاره و میتونم صدم و نذارم و باز پذیرفته شم. از نظر روحی نیاز دارم تمام تلاشم و نکنم ولی آب از آب تکون نخوره. مدت طولانی‌ای هست که تا آخرین حد توانم تلاش کردم. دستام خالین. پس جواب نداد. حتی همین روی رانندگیم هم اثر گذاشته بود. جالبه که دیدم فرق اینکه با سرعت ۱۱۰ برم و با سرعت ۷۰ برم در حد چند دقیقه اختلافشون هست. اما ۱۱۰ برای ماشین قراضه ما یعنی احتمال واژگونی تو هر پیچ.

اخیرا رییسم رفتارش باهام حرفه ای شده. بهم فشار زیادی وارد نمیکنه و داره سعی میکنه رضایتم و از کار بالا ببره که بتونه جایگزین نیروی قدیمیش کنه. چه آدم بی وجدانی. چرا فکر میکردم هول بازی هاش ناخودآگاه و غیرارادیه؟ دیدی منفعتش وسط بود امنیتم و جدی گرفت؟ تا پیش از این نگاه نمیکرد که سنم چقدر کمتر از خودشه، یه دختر نسبتا مظلوم و آروم و سختکوش... رحم نکرد بهم‌. از هر فرصتی برای اذیت کردنم استفاده کرد. از کارشکنی و نخود سیاه و فشار بیهوده وارد کردن گرفته تا لاس زدن و شکستن حریم های جسمی و روانیم. این آدم چقدر بی وجدان و من چقدر خوشبین بودم. هعی

بی وجدانیش شبیه چ هست. هر دو واضحا میدونستن با رفتارشون دارن بهم آسیب میرسونن و من کاملا واضح گفته بودم دارم اذیت میشم. و اونها با آگاهی و اراده کامل تصمیم گرفتن عوضی باشن.

آه چ. تو چقدر مایه سرافکندگی هستی واسه من. چقدر استرس دارم که نتونم برای همیشه از زندگیم حذفت کنم...

بدنم رو به تخت فشار میدم به این امید که خستگی از تنم بیرون بره، اما کم خوابیدم دیشب و این کارا فایده نداره

در آغوش خودم

توسط indigopetus | سه شنبه هفدهم شهریور ۱۴۰۵ | 1:44

امشب دارم خیلی دیر میخوابم. مخالفت کردن واسم سخته. دوستپ دعوتم کرد و در نهایت خیلیم بهم خوش نگذشت. انقد از چ گفتم و از اکس دوستم شنیدم که یادم رفته کجای زندگیم بودم. اینکه اخیرا ترسی تو دلم نسبت به چ هی داره رشد میکنه بی دلیل نیس. چ بود که باد لاستیکمو خالی کرد، یا یه فرض غیرمعقول و بدیهی و اولیه رو تبدیل به لطف و از خود گذشتگی خودش کرده بود. یعنی تفکر آسیب خیلی تو ذهنش بزرگتر از چیزی بود که در نگاه اول دیده میشد. دو روزه دلم خیلی میخواست برا یبار دیگه هم که شده برم پیش خواهرش. ولی ممکنه چ برگرده. معمولا ده الی ۲۰ روز طول میکشید تا برگرده. اینبار من رفتم ولی باز ممکنه برگرده. و اگه برم پیش خواهرش و چ هم برگرده ممکنه فکر کنم بخاطر دیدارم با خواهرش بوده. در کل نمیخوام بیاد سمتم دیگه. نمیخوام آسیب هاش و. من خویی هاش و به بدی هاش بخشیدم و ازش رد شدم. هرچند تنها و دلتنگم، اما واقفا حالم خوبه. بهتر هم میشه.من خود عزیزمو دارم

مبارکم باشه

توسط indigopetus | دوشنبه شانزدهم شهریور ۱۴۰۵ | 0:0

یجوریم. بالاخره اون رهایی که منتظرش بودم رسید. بالاخره انتظارم تموم شد‌. بالاخره نه چشمم به راهه و نه دلم بیقرار. نمیتونم بگم چقدر حس سبکی دارم. هیجان و کنجکاوی برای آینده... خوشحالم که بالاخره حالم خوب شده. امشب بعد از چن جلسه غیبت رفتم سر کلاس رقص. اولش طپش قلب گرفته بودم، بدن استرسی شده بود. ولی وقتی کلاس تموم شد، تو کوچه مسیر و تا ماشین دلم میخواست با رقص برم.

آهنگ جاده یکطرفه مرتضی پاشایی و بارها امروز گوش دادم. اون هم حس خوبی بهم داد. آب از سرم گذشته، از دست دادنی ها رو از دست دادم، تیرهام خطا رفته و با اینکه دستام خالین، ولی تونستم از مهلکه جون سالم به در ببرم. دیگه چ محور زندگیم نیس. حتی دیگا امید و انتظاری هم بهش ندارم. من ازش گذشتم، دقیقا همون روز که از خیر خوبی هاش گذشتم و به پای بدی هاش بخشیدم بهش. انگار حریص بودم به همون خوبی های اندک، نمیتونستم بذارم از چنگم بره. آسیب ها چیره شدن و بالاخره من موفق شدم.شاید حتی یه جسن کوچولو بگیرم.ماه هاست دارم تلاش میکنم. و بالاخره واقعا تونستم ازش عبور کنم. میخوام برم یه کافه و کیک و نوشیدنی سفارش بدم، یه شمع بذارم روی کیک و این اتفاق فرخنده رو جشن بگیرم و به خودم تبریک بگم. خودم و خیلی دوست دارم...

بقا بسه

توسط indigopetus | یکشنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۵ | 18:41

موقعیت فعلیم پر از ضد و نقیض هاس. جرات دیت رفتن ندارم ولی بازیگوشیم برگشته و با چن نفری لاس میزنم. دارم خودم و از حالت بقا خارج میکنم. یه روز دلبریم تو ملو و آروم بودنم بود. الآن یجوری عجول و عصبی و سرعتیم که انگار میگ میگ و گرگه رو باهم مخلوط کرده باشن. اینش به کنار، یه استراحت کوچیک برام عذاب وجدان میاره. این واقعا فرسوده کننده اس. و در همین حین هوا پسه و رییسم میخواد باز من و جای بالاسریم بذاره، که یا میتونم و میرم بالا یا سقوط و احتمالا اخراج. پروژه ای که هزار بار فک کردم به ته خط رسیده اینبار احتمالا واقعا ته خطش باشه... و من رو نقطه صفرشم. برا گسترده تر کردن ارتباطاتم میخواستم برم جلسه کتابخوانی که نه حالشو دارم و نه وقتش و. اصلا من اهل کتال بالا ۲۰۰ صفحه نیستم. دلم برا چ تنگ شده، ح برام جذابه و از هم صحبتی با سه نفر دیگه هم حس خوبی پیدا میکنم. این واقعا خنده داره. البته که قلبم متعلق به هیچکسی نیس، وگرنه اینهمه ادم رو نمیشد باهم تحمل کرد.

تصمیم گرفتم میکاپ کنم، به هر بهانه ای و هرجایی دلم خواست اما نه حوصلش و دارم و نه وسایل لازم و. اما این یه مورد راحت تر از بقیه موارد قابل حله.

خلاصه که خیلی جالب داره پیش میره. خوشم داره میاد از این سبک زندگی. چی بود تا یکی باهام دو روز پشت هم حرف میزد بهش متعهد میشدم؟ و الکی الکی با یکی وارد رابطه میشدم که دوتا از معیارهامم نداشت. میخوام تا جای ممکن سینگل بمونم و در عین حال از محبت هایی که دریافت میکنم خودم و سیراب کنم. که از سر تشنگی دوباره نپرم تو یه رابطه بدرد نخور.

امیدوارم بتونم از بقا دربیام و کارهامم انجام بدم:')

روز سیاه

توسط indigopetus | جمعه سیزدهم شهریور ۱۴۰۵ | 20:39

به اون دیت مفتضحی فکر میکنم که منجر به تجاوز شد... اون رسما آدم ربایی بود. من وحشت کرده بودم، حبس شده بودم، از تمام اون فضاها میترسیدم. نگران بودم از اونجا هیچ وقت برنگردم. واضحا عدم رضایت خودم و بارها به شیوه های مختلف بیان کرده بودم... اون تجربه، تجربه پیچیده ای بود. همونموقع فقط بعد حبس شدنش و حس کردم. دست و پام بسته نبود، تفنگ بالا سرم نبود، حتی چاقو هم زیر گلوم نبود. اما جایی گیر افتاده بودم که با اینکه وسط شهر بود، انگار یه آپارتمان متروک بود. اون آدم جثه کوچیکی داشت ولی زورش زیاد بود. همه جا انگار گرد مرده پاشیده بودن، میترسیدم اگه بلایی سرم بیاره هیچکس حتی نفهمه. وقتی میدیدم به مخالفت هام توجهی نمیکنه باهاش همکاری کردم اما نه برای اینکه واقعا میخواستم، فقط برای اینکه کنترل دست خودم باشه و آسیب رو خودم مدیریت کنم. از یه سری آسیب های مهم جلوگیری کردم اما همچنان این تجربه باعث میشه دلم نخواد دیت برم. به هیچ عنوان. بعد از اون اتفاق وحشتناک بود که نه گفتن برام آسون شد. دیدم وقتی از سر بی حوصلگی جلوی پافشاری کسی نمی ایستم میتونه چه تبعات سنگینی برام داشته باشه. و اصلا یه جا نرم شدن میتونه تا چه حد زندگیم و سخت کنه... هنوز شاید کامل اون تجربه از نظر احساسی برام باز نشده. بهش که فکر میکنم انقباض تک تک ماهیچه های پیشونی و چشمم و حس میکنم. اون شب من ربوده شده بودم! هیچکس نمیدونست کجام چون قرار نبود اونجا باشم و حتی خودمم نمیدونستم قراره پام به اونجا کشیده بشه. من در حالی ربوده شدم که تمام فکر و ذکرم پیش یار بی وفایی بود که قرار بود با کس دیگه ای ازدواج کنه. شوک سنگینی که چ بهم وارد کرده بود من رو سِر کرده بود. هرچقدر هم زمان میگذشت من همچنان تو شوک بودم. چ نه کامل میرفت نه کامل برمیگشت و من در برابر اون اتفاقات شدیدا شکننده بودم. دلی که دست تراپیست سپرده بودم، که مراقبت کنه کاملا بی دفاع یه گوشه رها شده بود.

چه روزهای سیاهی. چه چیزایی از سر گذروندم! چقدر وحشت میکنم از حبس شدن...

تخته پاره بر موج

توسط indigopetus | جمعه سیزدهم شهریور ۱۴۰۵ | 8:16

آرایشم و شستم، شنیونم و باز کردم حالا میتونم بگم دلتنگ چ ام و نگران دوستم. حسم نسبت به چ دقیقا دلتنگی نیس، هم افسوسه که کاش چ هم من و واقعا میخواست، و هم حس شادی و رهایی که بالاخره از کشش و آسیب بیدون اومدم.هنوز ۷ روز هم نشده که از همه جا بلاکش کردم. نمیدونم باز راهی برای ارتباط پیدا میکنه یا نه‌، و امیدوارم نکنه. من قد بلندشو دوست داشتم، تجربه های خاص و منحصر به فردم و باهاش دوست داشتم، نجواهای عاشقانش، شوخی هاش و همه چی شاید. اما اونها از یه جایی به بعد ابزار شکنجه بودن واسم نه جزییاتی از یک معشوق. منی که هر بار که از پیشش میرفتم، حس میکردم رها شدم و امن نبودم، همون نجوای عاشقانه فقط طنابی بود که منو میکشید سمت خودش و بعد مثل شلاق رو روانم مینشست. حالا چ نیس تو زندگیم اما وقتی دیدم دوستم دقیقا بخاطر تجربیاتی شبیه همون هایی که با چ داشتم با مردی ازدواج کرده که اختلاف سنی چشمگیری دادن، یادم به چ میوفته. و با خودم میگم پس خیلیم کوچیک نبود، حق داشتم سخت دل بکنم. و از طرفی خودشیفتگی و غرور مضحک شوهر دوستم نگرانم میکنه. دوستم خیلی خوشکل بود همیشه. واقعا خوشکل. ارایش که میکرد ماه میشد. شب عروسیش دیدم خیلی چاق و بدریخت شده. میکاپش وحشتناک بد بود، طوری که صورتش و برافروخته و ملتهب نشون میداد. شوهرش هم قوز بالا قوز. حالا حس میکرد گوه خاصیه که تونسته این دختر و به همسری داشته باشه. میشه این مرد و تحمل کرد فقط چون پولداره؟ بعید میدونم. پول درسته جالب و جذاب و اتفاقا خیلی هم مهمه، اما شرط لازمه نه کافی.

دیشب پسرهای جوون و جذابی بودن. نه خیلی جذاب البته. من جذب هیچکدوم نشدم اما دوست داشتم یکی جذب من بشه، و یکی که یکم توجه خاصتری نشون میداد ازش فرار میکردم چون تایپم نبود انگار. نذاشتم بیاد جلو و توجه نشون بده. همون دوتا نگاه که کرد و حس کردم خبریه، به ح فه ای ترین حالت ممکن بهش فهموندم علاقه ای بهش ندارم. انقدر تو پروندن ادما حرفه ایم، تو نشون دادن علاقم به شدت افتضاحم. بهرحال یه دختر و پسر شدیدا باهم رقصیدن. بنظر میرشید دختره از پشره بزرگتره اما ارتباط بینشون جالب بود. مخصوصا از همرقصی خیلی خوشم میاد و طبیعیه که خیلی ظریف حسادت کنم. یه پسر کتش و داد به یه دختر. و من با دیوارهای دفاعی به اندازه کافی بلند موفق شدم هیچ لحظه خاصی با هیچکسی نداشته باشم.

دلم میخواد بیشتر میکاپ کنم. دلم نمیخواد به محض انجام یذره آرایش اینهمه بقیه تعجب کنن. هرچند دیشب نه از موهام راضی بودم نه ارایشم. مهم نیس.

وقتی تازه با چ اشنا شده بودم، چ اغلب بدون اینکه ازم بپرسه من و با ادمهای مختلف اشنا میکرد و جاهای مختلف میبرد. اوایل خواستم باهاش مخالفت کنم اما حس کردم دقیقا میتونه برام مفید باشه و از نقطه امن خارجم کنه. هر اتفاقی و به دید چالش نگاه میکردم و همینطوری وقتی رابطمون تموم شد تونستم کارهایی و انجام بدم که قبل از چ نمیتونستم. بدون چ هم دارم سعی میکنم همسن دیدگاه و نسیت به بعضی تجربه ها داشته باشم. مثلا چ میخواست من و با مادرش اشنا کنه. من به خودم گفتم تو فقط قراره این و تجربه کنی و ببینی چطور پیش میره و چه حسی داری و چ که قرار نیس تو زندگیت بمونه پس نگران اتفاقات هم نباش. فقط تجربه کن. چ عزیز، دلم تنگ شد واسش. هعی. بهرحال زندگی من ادامه داره...

ناکام

توسط indigopetus | چهارشنبه یازدهم شهریور ۱۴۰۵ | 14:54

امروز خودم و خیلی خالی حس کردم. تو زندگیم خیلی تلاش کردم، یعنی در حد توانم، تا جایی که اضطراب و کمالگرایی مانع نشدن... استراحت برام یه کار شرم آوره. وقتی بعد روزها دویدن، استپ میشم و میخوام نفسی تازه کنم مامانم میاد تو ذهنم. ابروهاشو بهم گره میکنه و دستاشو میزنه به کمر و تند تند کارهامو سرم داد میزنه. نه خوب دویدم و نه خوب استراحت کردم. بدون اینکه واقعا نیاز باشه دائما برای بقا جنگیدم. امروز دستم باز شد، خالی بود... هیچی از هیچی عایدم نشده. زیر چشمم خط های عمیقی افتاده. گریه های این چن ماه چشمهام و پف آلود کرد و چروک زیرش و داره تبدیل به چین میکنه. یجوریم، احساسات درهمی دارم. دلم برای چ تنگ شده و حسرت اتفاقات شیرین بینمون و میخورم. ازش دلسرم و حتی دلم نمیخواد تماس های بلاک شده اش و چک کنم. ازش ناامیدم و ذره ای امیدوار. از ح خوشم اومده ولی بهش دلخوش نیستم. از فالو کردن پ هم به مراتب پشیمون.

پروژه ای که برا نگه داشتنش به هر دری زده بودم و باز انجام ندادم و حالا دیگه راستی راستی رو به آخرم. هنوز سرکار نیازم به بالاسریم میگیره و اون ۲۰ سال سابقه اش و میذاره تو جیبش و فقط جواب میده: نمیدونم! وقت ارایشگاه گرفتم و تبخال زدم...

یه چیزی اتفاقی و رندوم به نفع من پیش بره چی میشه؟ نشدن ها چرا انقدر بیشتر از شدن هاس؟ وام و پس انداز و پاداشم، چرا همه رو هم انقد ناچیزن؟ غرهام بچگانس، زندگی همینه. حرصم میگیره چ خونه رهن و اجاره کرده، ماشین خیلی خوب زیرپاش، فشار کاری حداقل... چرا حرصم میگیره رو نمیدونم. تلاش کرده بدست اورده. من در جهت دیگه ای تلاش کردم و بدست نیاوردم و بعید میدونم بدست بیارم. اینم طبیعیه. چه چیزایی که تحمل نکردم ... شرایط که بهتر شد رابطمون بدتر شد. مغزم خستس. بدون دلیل واضحی دوست دارم گریه کنم. گلوم تحت فشاره، چشمم غلغلک میشه اما برا باریدن کافی نیس.

چقد از همه خوردم! انگار با بدن درب و داغون و خون الود از رینگ دارم میام بیرون. عجیبه این حس ناکامی. استوری خواهر پ کنار دوست پسرش؟ عروسی دوستم؟ خیال چ؟ پروژه به فنا رفته ام؟ بدرفتاری همکارم؟ چی استارت طعم ناکامی شد؟

ح پر

توسط indigopetus | دوشنبه نهم شهریور ۱۴۰۵ | 23:32

صبح که بیدار شده بودم، انگار به تنضیمات کارخونه برگشته بودم. دلم ازم میپرسید میلاد کجاس؟ و من مجبور بودم از اول براش تعریف کنم که چی شد. به خودم یاداوری کردم که رسما شده بودم سیچویشن شیپش. نه تعهد نه امنیت و نه مسئولیت... هیچ کدوم و نداشتم. و دلتنگیم حتی وقتی پیشش بودم هم قطع نمیشد. انقد دوستش داشتم و دلتنگش بودم که نتونستم تحمل کنم. نمیتونستم دست رو دست بذارم که یبار دیگه بهم خیانت کنه و بره. و اون من و بدیهی دیده بود. کسی که تحت هر شرایطی بود. باید بیشتر میترسید که از دستم بده. نباید میذاشت برم. نباید ناامیدم میکرد. من کل چیزی که ازش میخواستم فقط دیدنش بود! حتی هدیه و ساپورت مالی یا خواستگاری و ازدواج و..‌. هیچی ازش نمیخواستم. همون دیدار و هم بهم نداد. این شد که دیگه نخواستمش. با عشق و احترام گذاشتمش کنار. قلبم بازیچش شده بود. برا اون سرگرمی بود اما برا من دردناک بود. اون عزیزدلم بود بهرحال. خوب شد راه های تماس و باهاش قطع کردم و تماس بلاک شده ها رو هاید. نمیگم اگه برگرده ۱۰۰ در ۱۰۰ قبولش نمیکنم، اما دیگه خودمو گم نمیکنم. اسیب ها کمتر دارن میشن. حالم من هم رو به بهبوده.

امروز با ح رفتم بیرون. دیگه هیجان ندارم براش. و برام خاص و دلگرم کننده نیس. ادم نیمه معروفیه. برام جالب بود اشنایی با چنین ادمی. اما باهاش به ته خاصی نمیرسم. اونم وان نایتیه. ولی باز ادم جالبیه. یکم باهاش بازی کردم. گفت بردمش لب چشمه و تشنه برگردوندم. این کار و عمدا انجام دادم. یعنی من شروع نکزدم اما کنترل و گرفتم دست. احساس اختیار و کنترل و دوست دارم. همه چیزم و واگذار کرده بودم. کلافه شده بود و عصبی. یادم به چ افتاد‌. هعی چ. کاش یکم ادم بودی. کاش میفهمیدی شاید شانس اشنا شدن با ادمی مثل من و دیگه نداشته باشی و انقد راحت هربار از دستم نمیدادی‌. کاش از دستم نمیدادی. کاش از دستت نمیدادم. چ عزیزم. تو واقعا خری. اون روز که تو اشپزخونه خونش میرقصیدم و غذا میپختم انقد بی ذوق بود که یبار هم نیومد نگام کنه. چن روز چن روز هم نمیدیدم و عین خیالش نبود. فقط هر روز صبح تماس میگرفت که ارتباط قطع نشه. که همون هم برا من سم بود. بهرحال که ح پر، چ پر، پ پر...

خداروشکر اصلا. اگه پر نمیشدن بد میشد. الان هیچ ادمی انگار تو زندگیم نیس. یه تعداد ادم صرفا جهت سرگرمی هستن و تمام.

ح

توسط indigopetus | دوشنبه نهم شهریور ۱۴۰۵ | 1:22

امشب بالاخره از یکی خوشم اومد. یکی که همشهریم نیس و تو ماه نهایتا یک هفته بیاد. خیلی اتفاقی دیدمش و حتی بدفاز بودم و دلتنگ چ. ولی صداش.... آخ چقدر دلنواز بود. خواننده بود. متشخص بود. ادمهای متشخص و میپرونم انگار. فکر میکرد ازش خوشم نمیاد و ازش فاصله میگیرم. یعنی نهایت تلاشم و کردم که نشون بدم داره بهم خوش میگذره اما از بیرون جور دیگه ای بنظر میومد. طبق معمول با کسی که برام جذابتر بود سردتر بودم. اما تصمیم گرفتم این سوءتفاهم و جبران کنم. خودم بهونه پیدا کردم برا شماره خواستن و خودم بهش پیام دادم. گفت ازم ناراحت شده. و بعد گفتم متوجه شده ازش بدم نمیاد و نمیخوام ازش فاصله بگیرم؟ گفت چطور متوجه شم؟ گفتم معلوم نیس؟ و گفت واسش ارزشمنده و متقابل. اخ مدت ها بود این هیجان و حس نکرده بودم. سلام بر ب.ایی های جدید😂

واقعا دلم و برد. فکر نمیکردم حالا حالاها از کسی خوشم بیاد‌. ولی میترسم از اینکه دوره. و در عین حال هیجان زده ام از اینکه ادم جالبی دیدم. نمیدونم چطور پیش میره. فعلا که جالبه. اسمش و میذارم ح.

به گرما اعتماد کن

توسط indigopetus | یکشنبه هشتم شهریور ۱۴۰۵ | 15:10

حس جالبیه. انگار دارم از سمت ساحل وارد دریا میشم. اول آب گرمه، یواش یواش میرم جلو، هنوز آب نسبتا گرم و دلپذیره. اما خودمو رو آب رها نمیکنم که فقط لذت ببرم و آروم باشم، انگار به این دمای دلنشین اعتماد ندارم، با شک ایستادم و تمام سلول های تنم تبدیل به ترموسنج های حرفه ای شدن، موج آب سرد نزدیکه؟ هر تکه از پوستم مستقلا داره جریال های عبوری و میسنجه. آب سرد! نشونه مشخصی جز یه جریان خیلی نازک نزدیک ساق پا ازش ندیدم. در اون حد هم چیزی نیس که نتونم تحملش کنم، پس چرا دل نمیدم به این دمای دلپذیر؟

چ رو چک نکردم، اون هم تلاش مضاعف و عجیبی نکرده و همه چیز با اون بلاک ها انگار مسکوت شده. مضطرب و بیقرار نیستم مثل سابق. آشفته و گریون هم نیستم. مغموم و ناامید یا حتی پشیمون هم نیستم. نه خیلی رها و شاد و نه حتی هیجان زده. آرومم. اما قفل شدم رو تختم. نه از غم که از استرس اینکه نکنه بعدا حالم بد شه. کار مفیدی همچنان نتونستم انجام بدم. یه کتاب گذاشتم کنارم که بخونمش. اگه امروز ۲۰۰ صفحه بتونم بخونم خیلی خیالم راحت میشه. در کل جالبه. فکرش و هم نمیکردم اینطور از چ دل بکنم! بگم میخوام ببینمت و اون تا شب با دوتا برنامه کوچیک خودشو مشغول نشون بده و نخواد. و دانگ! دل من دیگه نمیخوادش. انگار لج قلبم دراومده باشه. یک ساعت بعد از اینکه نخواست کل دیروز ببینتم بهم زنگ زد. احتمالا حس کرده بود ناراحت شدم و پشیمون شده بود. اما دیگه دیر بود. بدون اینکه هیچکدوم بدونیم، اون اخرین فرصتش بود. دلم شکست، چشمام پف کرد و دیگه حوصلش و ندارم. من که همه هزینه های خودمو میدم، برا خودم طلا و چیزهای گرون میخرم، از سلامتیم مراقبت میکنم، خودم و میبرم بیرون خوشحال میکنم، سرگرم میکنم، من که اشک های خودم و پاک میکنم، اضطراب خودمو اروم میکنم... چ چه سودی داره برام اصلا؟ هی چشمم و گریون کنه و هی خرج رو دستم بذاره؟ همه کارها رو با حقوق کارمندی دارم برا خودم میکنم. زالوی چاق سیاه! فقط مصرف میکنه و سودی برام نداره. جز ضرر هیچی بهم نمیرسونه. حالا خودمم و خودم. یه اتاق شلوغ و بهم ریخته. موهای نیمه وز و صورتی که جوش هاش زیاد شده و مراقبت بیشتری میخواد، کلیه هایی که هر چن ساعت من و از تخت جدا میکنن، چشمهایی پف کرده، ناخن هایی براق و خوشحال کننده... همین‌. گل های صورتی پرده اتاقم به رنگ دیوار نزدیکه. ریسه نوری بالا تختم وصل کردم و روبروم یه قفسه کتابه. و مهمترین چیز اینه که من کنار خودمم. اگه اتفاق بدی برام بیوفته سعی میکنم طرف خودم بمونم. اخیرا بیشتر به خودم میگم دوستت دارم. این یه چیز جدیده. طولانی ترین مدتی که خودمو دوست داشتم شاید...

مطالب قدیمی تر
مشخصات وب
از اینکه حرف دلم رو خوندی متشکرم . نظراتت واسم ارزشمند و زیبا هستن . روزگارت آباد♡
آرشیو وب
  • مهر ۱۴۰۵
  • شهریور ۱۴۰۵
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • خرداد ۱۴۰۵
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • آرشيو
برچسب ها
  • جدایی (1)
  • در پی خود (1)
  • در پی معنا (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای پنهانی های واقعی من محفوظ است .