اومدم خونه دیدم چراغ اتاقم روشنه مامانم اومده و یه بخشی از وسایل ارایشم و جمع کرده ولباسا رو دست زده و... گفتم نباید دست میزد، اجازه نداشت وقتی نیستم خونه بدون اینکه بهم بگه بیاد تو اتاقم. گفت من واست لباس میدوزم. گفتم با لباسایی که برام میدوزی من و اسیر گرفتی؟ گفت اره.
میدونم مسخره اس اما بی وقفه یه ساعته دارم گریه میکنم. از دستمال شبیه برف پاک کن استفاده میکنم که فقط جلوم و ببینم. بعد اینهمه حال بد، اتاقم، تنها پناهگاهم، اونم به تاراج رفت. حس امنیتی که داشتم میساختمش...
ظرفیت روانیم زیادی پر شده. اشباع اشباعم. شاید جرقه این حال امروزم اون قسمت کتاب بادبادک باز باشه که اون اتفاق برا حسن افتاد. ساعت ۴و نیم صبح وقتی از خواب پریدم و دیدم باز بدون مسواک خوابم برده، مشغول خوندنش شدم. دقیقا صفحاتی که مربوط به اون اتفاق نحس بود. آخ حسن. چقد از امیر متنفرم. چقدر حس کردم من حسنم. همیشه تو زندگیم حسن بودم. واقعی، خالص، زیادی... ادمی که بدی میشه در حقش... انگار اون جرقه حال عجیب امروزم بود. امروز قراره برم جایی همراه با مامانم و دوستاش ولی احتمالا نرم. این نرم ترین انتقامه شاید. نمیدونم شاید بمونم و ادامه کتاب و بخونم. شاید هم روی گردوها سایه و ریمل بزنم و برم، انگار نه انگار نفسم بنده اومده بود.
امروز احتمالا یه اتفاق دیگه هم افتاده. یه تخمک ازاد شده به این امید که پا در بیاره و روی زمین راه بره. بدنم داره کولی بازی در میاره وگرنه چیزیم نیس. درسته تو زندگیم فعلا یه خان آباد هم نیس، ولی اینهمه گریه و شیون و هق هق؟ ِشلوغش کردم وگرنه خوبم