پنهانی های واقعی من

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

سپه سالار

توسط indigopetus | دوشنبه سی ام شهریور ۱۴۰۵ | 19:54

خیلی از تصمیم ها، اتفاقات و ترجیحات وقتی از نزدیک دیده میشه خیلی منطقیه، وقتی ازش کمی دور میشی میبینی همش توجیه و بهونس. مثلا اون پروژه رو که متوقف کردم، کی میدونه دلیل اصلیش چیه؟ منتظر شاهزاده سوار بر اسب بودم؟ که نجات دهنده‌ام بشه و این بار طاقت فرسا رو از رو دوشم برداره؟ یادم میاد به ب خیلی امید داشتم که کمکم کنه و اینطور بهم نزدیک شیم. یا گاهی بخاطر اینکه از روی اطاعت از الف پا تو اون مسیر گذاشته بودم، مقاومت میکردم در برابر تکمیلش. بهونه اس یا علت؟ یا حتی ترس از اینکه زیاد بالا برم و مرد زندگیم نتونه بهم برسه؟ الآن که بهش فکر میکنم من خیلی جاها مانع خودم شدم. اون نرم افزار واقعا شوخیه. چی مانعم شده؟ جز خودم؟ خودم چرا هموز نمیخواد اول باشه؟ چرا خودش و لایق نمیدونه. یه جایی ته ته دلم، میخوام تا ابد پشت بالاسریم قایم شم. میترسم من مسئول و بالادست باشم. همیشه از اینکه نمره اول باشم هم میترسیدم. میترسیدم با اول شدنم اعتبار همه چیز و زیر سوال ببرم. من گاها ترمز محکمی گرفتم اونهم در نزدیکی موفقیت. من اعتبار خراب کن بودم. من از پسش برنمیومدم. هر کسی میتونس اون جایگاه و داشته باشه جز من. من آدمیم که همیشه بدهکار همه‌اس. همیشه کمه. نمیتونستم به کلاس ظلم کنم. ۲۰ من انگار بقیه نمره ها رو به سخره میگرفت. انگار سطح همه چیز پایین میومد وقتی من تاپ میشدم. خوندنش همونقدر عجیبه که نوشتنش. این یجورایی از اراده و اختیارم خارجه. بارها مچ خودم و گرفتم که درجا زده تا بقیه بتونن ازم جلو بزنن، ولی نتونستم حلش کنم. اخراج شدن برای من خیلی قابل تحمل تر و دلپذیرتره تا یه ارتقای بزرگ که براش اماده نباشم. میترسم گند بزنم. ناخوداگاهم هنوز خودش و قورباغه میبینه و برتر شدنش تو هر حوزه فقط یه معنی و میده: اون حوض ماهی نداشته! و من نمیتونم چنین ظلمی به بقیه کنم. وقتی عمدا درجا میزنم و کسی جایگاهم و میگیره، بهش نگاهی میکنم و میبینم خودم خیلی بهتر بودم. حسرت میخورم اما باز وحشت میکنم از اول بودن.

حتی اگه شکست بخورم فقط بخاطر عبور از اولین مانع میخوام به خودم جایزه بدم. چیزی که ۲ ساله به خودم قولش و دادم. اسکیت! سرغت! باد! دوتا کفش اسکیت و دوتا هنذفری. پاییز و هوای خنکش. من و تنهاییم که حالا حالا ها قراره یار باوفای من باشه.

دوست دارم به ترسم از ازدواج هم فکر کنم. ترسی که ناخوداگاهم زیادی جدیش گرفته و آدمهایی مثل چ و الف و انتخاب میکنه که مطمئن شه به اونجا نمیرسیم.

در هر صورت خودم و خیلی دوست دارم. از خودم عصبانیم، کمی ناراحتم، حتی کمی هم ناامید. و با اینحال خودم و دوست دارم.

مشخصات وب
از اینکه حرف دلم رو خوندی متشکرم . نظراتت واسم ارزشمند و زیبا هستن . روزگارت آباد♡
آرشیو وب
  • مهر ۱۴۰۵
  • شهریور ۱۴۰۵
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • خرداد ۱۴۰۵
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای پنهانی های واقعی من محفوظ است .