آرایشم و شستم، شنیونم و باز کردم حالا میتونم بگم دلتنگ چ ام و نگران دوستم. حسم نسبت به چ دقیقا دلتنگی نیس، هم افسوسه که کاش چ هم من و واقعا میخواست، و هم حس شادی و رهایی که بالاخره از کشش و آسیب بیدون اومدم.هنوز ۷ روز هم نشده که از همه جا بلاکش کردم. نمیدونم باز راهی برای ارتباط پیدا میکنه یا نه، و امیدوارم نکنه. من قد بلندشو دوست داشتم، تجربه های خاص و منحصر به فردم و باهاش دوست داشتم، نجواهای عاشقانش، شوخی هاش و همه چی شاید. اما اونها از یه جایی به بعد ابزار شکنجه بودن واسم نه جزییاتی از یک معشوق. منی که هر بار که از پیشش میرفتم، حس میکردم رها شدم و امن نبودم، همون نجوای عاشقانه فقط طنابی بود که منو میکشید سمت خودش و بعد مثل شلاق رو روانم مینشست. حالا چ نیس تو زندگیم اما وقتی دیدم دوستم دقیقا بخاطر تجربیاتی شبیه همون هایی که با چ داشتم با مردی ازدواج کرده که اختلاف سنی چشمگیری دادن، یادم به چ میوفته. و با خودم میگم پس خیلیم کوچیک نبود، حق داشتم سخت دل بکنم. و از طرفی خودشیفتگی و غرور مضحک شوهر دوستم نگرانم میکنه. دوستم خیلی خوشکل بود همیشه. واقعا خوشکل. ارایش که میکرد ماه میشد. شب عروسیش دیدم خیلی چاق و بدریخت شده. میکاپش وحشتناک بد بود، طوری که صورتش و برافروخته و ملتهب نشون میداد. شوهرش هم قوز بالا قوز. حالا حس میکرد گوه خاصیه که تونسته این دختر و به همسری داشته باشه. میشه این مرد و تحمل کرد فقط چون پولداره؟ بعید میدونم. پول درسته جالب و جذاب و اتفاقا خیلی هم مهمه، اما شرط لازمه نه کافی.
دیشب پسرهای جوون و جذابی بودن. نه خیلی جذاب البته. من جذب هیچکدوم نشدم اما دوست داشتم یکی جذب من بشه، و یکی که یکم توجه خاصتری نشون میداد ازش فرار میکردم چون تایپم نبود انگار. نذاشتم بیاد جلو و توجه نشون بده. همون دوتا نگاه که کرد و حس کردم خبریه، به ح فه ای ترین حالت ممکن بهش فهموندم علاقه ای بهش ندارم. انقدر تو پروندن ادما حرفه ایم، تو نشون دادن علاقم به شدت افتضاحم. بهرحال یه دختر و پسر شدیدا باهم رقصیدن. بنظر میرشید دختره از پشره بزرگتره اما ارتباط بینشون جالب بود. مخصوصا از همرقصی خیلی خوشم میاد و طبیعیه که خیلی ظریف حسادت کنم. یه پسر کتش و داد به یه دختر. و من با دیوارهای دفاعی به اندازه کافی بلند موفق شدم هیچ لحظه خاصی با هیچکسی نداشته باشم.
دلم میخواد بیشتر میکاپ کنم. دلم نمیخواد به محض انجام یذره آرایش اینهمه بقیه تعجب کنن. هرچند دیشب نه از موهام راضی بودم نه ارایشم. مهم نیس.
وقتی تازه با چ اشنا شده بودم، چ اغلب بدون اینکه ازم بپرسه من و با ادمهای مختلف اشنا میکرد و جاهای مختلف میبرد. اوایل خواستم باهاش مخالفت کنم اما حس کردم دقیقا میتونه برام مفید باشه و از نقطه امن خارجم کنه. هر اتفاقی و به دید چالش نگاه میکردم و همینطوری وقتی رابطمون تموم شد تونستم کارهایی و انجام بدم که قبل از چ نمیتونستم. بدون چ هم دارم سعی میکنم همسن دیدگاه و نسیت به بعضی تجربه ها داشته باشم. مثلا چ میخواست من و با مادرش اشنا کنه. من به خودم گفتم تو فقط قراره این و تجربه کنی و ببینی چطور پیش میره و چه حسی داری و چ که قرار نیس تو زندگیت بمونه پس نگران اتفاقات هم نباش. فقط تجربه کن. چ عزیز، دلم تنگ شد واسش. هعی. بهرحال زندگی من ادامه داره...