چ رو با آدم دیگه ای تصور میکنم. خیالی که روحم و میخراشه. چ ای که روزی نگاه و توجهش مال من بود، حالا... امروز نخواستم با خودم بجنگم، تو تنظیمات گوشیم، تماس بلاک شده هارو آنهاید کردم. هرچی رفتم پایین به تماسش نرسیدم. انگار منتظر بود برم، از خداخواسته. هی من و میپیچوند الکی بود پس؟ حتی وقتی همه چیز بینمون خوب بود هم با اون زن وارد رابطه شده بود و تصمیم گرفته بود باهاش ازدواج کنه. الآن که حتی واضحا بهم گفت بهم متعهد نیستیم. دنبال چیم؟ بغض ته گلوم چی میگه؟
میدونید چیه؟ ناامید شدم از اینکه اونم یه روز حالش بد شه و یکم از عذابی که کشیدم و بکشه. دیروز ناامید شدم. چون دیدم علی رغم تصورم خیلی از آدمها بدی نمیکنن چون آگاه نیستن، گاهی کاملا عامدانه این کار و انجام میدن. حتی زجر کشیدن طرف مقابل براشون میتونه پاداش باشه.
چ به راحتی دروغ میگفت، جایی که نیازی نبود. من چه توقعی دارم؟ که کدوم حرفش راست باشه؟ اون با عمل نشون داد کیه.
امروز تصمیم گرفتم به یاد بیارم عاشق چی بودم. میخوام با خودم مهربون باشم. تقصیر من چیه که چ اینهمه عوضیه؟ من کم تجربه بودم و تشنه اینکه وارد رابطه بشم. ۸ ماه از تموم شدن رابطه مضخرفم با الف گذشته بود، کشتیای بودم که میخواست جایی پهلو بگیره. ساده بودم و خوش خیال. فکر میکردم همه چیز تحت کنترلم هست. هر وقت بد پیش رفت خب تموم میشه دیگه. اما از همون اول دیگه ندیدنش باعث میشد اشک تو چشمم حلقه ببنده. چ برام خیلی جذاب بود. شاید خودش هم خودش و تو آینه ببینه باورش نشه انقد میتونه کسی دوستش داشته باشه. اما آدم که عاشق چیزهای بی عیب و نقص نمیشه. عاشق چیزهای آشنا، جالب، مرموز و یه چیزی که براش حرفی برا گفتن داشته باشه میشه. چ برای من خیلی خیلی جالب بود و هست. همیشه عاشق پسری بودم که سختی های زیادی تحمل کرده و موفق شده. همیشه عاشق این بودم که با پسری اشنا شم که حرف بقیه براش مهم نباشه و مستقل زندگی کنه. اهل تلاش باشه و همزمان اهل تفریح. هم عمیق باشه هم سطحی. چ کنجکاوم میکرد، سر ذوقم میاورد، آرومم میکرد. از عادی ترین تجربه ها تا خاص ترینشون کنار اون برام همه چی قشنگ بود. قد بلندش، تجربه و وضعیت کاریش، اخلاقش... همه باعث میشد برام قابل اتکا باشه.
اون خاص ترین و جذابترین کسی بود که باهاش اشنا شدم و این اصلا ظاهری نبود البته به جز قد بلندش.
اما از همون اول اول اول اشتباه بود. مال من نبود. مال من نمیشد.
بغض وحشیانه به گلوم چنگ میندازه و با اب قورتش میدم. سرکارم پس باید چشمهام و سد کنم برا اشکهایی که میجوشن از ته دلم.
"شیوهی چشمت فریب جنگ داشت.... ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم"
من ساده گرفتم همه چیزو. فکر میکردم از عشق سوختن مال ادمهای بی اراده و سست و پوچه. خوب شد تجربش کردم. شاید اگه برگردم به یک سال و نیم پیش، دوباره همین مسیر و برم. ناقص بودم، کامل تر شدم. البته اگه راه میانبری برا این رشد وجود نداشته باشه...
وفا نداشت، ثبات روحی نداشت، معرفت نداشت، ملاحظه نداشت، ولی اون عزیز من بود. اگه آخرش انقد فاجعه بار نبود، کی میتونس سرزنشم کنه؟
بهرحال نمیخوام خودم و با این عشق دردناک سرزنش کنم. میخوام با خودم مهربون باشم و به خودم حق بدم که عاشق این آدم شدم. و با صبوری منتظر بهبود قلبم میشینم.