از صبح که بیدار شدم دلتنگی و خشم سایه انداخته بود روم. نمیدونستم این سایه از کجا اومده اما برام غریب نبود. انگار یادم رفته بود تماس های بلاک شده رو هاید کنم، شماره اش و دیدم. عزیزی بود که خودش و با دستای خودش برای من کشته بود و بعد هم من و... از برگشت ناپذیریهای زندگیم، عشق چ هست، و برگشت ناپذیری دیگه اینه که دیدم چ واقعا چه آدمیه و با من رفتارش چطوره... هیچی پاک نمیشه. اون عشق بی رحم و بی وفا و آسیب زای منه. میدونم سال دیگه شاید خیلی خیلی کم بشه حس عشق و دلتنگیم. نباید عجله کنم. مهم بود واسم. بد کنده شد از دلم. زالوی گوشتالود سیاه و کندم و امروز حسابی داره از جاش خون میاد. بهرحال خونریزی کمتر از اینه که روح و عشق و انرژیم و مک بزنه و هیچ سودی برام نداشته باشه. بودنش دردناک تر بود. معلوم نبود کی باز قلبم و از بالا رها میکرد تا سقوطش و باز تماشا کنه. خوب شد رفتم. ممنونم از خودم. الان هم درد میکشم ولی گاه به گاهه و جای درست.
غم انگیزه که همه چیز شبیه خواب بنظر میاد. وقتی کنار رودخونه بودیم، اون نورهای رنگی، کباب و اتیش، رقص و آواز... همه خیال خوش بود؟ یا اون روزها که داشت تدارک عروسیش و میدید، بلاکم کرد، باز برگشت و باز رفت... مگه میشه اینهمه خاطره متضاد و با ینفر تو مدت کم تجربه کرد؟ آرامش آغوشش و نگاه سردش اون روز تلخ. روزی که برای اولین بار چنین سرما و بی رحمی ای تو نگاهش میدیدم.
عشق رو ساده گرفتم، ای داد. فکرشم نمیکردم انقدر باهاش بالا برم و پایین بیام.
امروز دیدم چ از همون روز که بلاک شده بود تا امروز دیگه باهام تماس نگرفته. امروز هم فقط و فقط یه تماس. از خدا میخواست که برم؟ غرورم خرد و خاکشیر شده.
بغض به گلوم چنگ میندازه، اشک گهگاهی تو چشمام میدوئه و من هنوز پشت مانیتور محل کارمم. نمیذارم اشکی از حد خارج بشه چون توضیحش سخت میشه.
گیرم که با یه ادم خوب و جالب اشنا شدم، قلبم دیگه هیچ عشقی و نمیپذیره، چون چ رو باور کرد و چ از اعتمادش سوءاستفاده...
شاید تنها راهم همون رابطه بعد رفاقت نسبتا طولانی باشه.
یعنی اون حسش مثل من نبود؟ چیزی که واسه من انقد خاص و مهم بود برا اون سطحی و گذرا و دم دستی بود؟
چقدر راحت گذاشت برم...