نمیتونم بگم مردها موجودات عجیبین. این یه مورد که واقعا خارقالعادهاس. دیشب تا ساعت یک و نیم شب خواهرش مخمو خورد که آنبلاکش کن. گفتم صبح گفت نه همین الآن. آنبلاک کردم تا ساعت ۱۱و نیم صبح خبری ازش نبود. ۱۱و نیم ۴ تا وویس فرستاد. و من فکر کردم شاید احساساتم جریحه دار شه طوری که نتونم رو کارم تمرکز کنم. گذاشتم دیرتر گوش دادم. و حیرت انگیزه. هربار میگم دیگه هیچ جوره نمیتونه شوک بهم بدم میبینم که در اشتباهم. چ به میزان نامحدودی شگفتانه میتونه از خودش بسازه. ۴ تا وویس داده. یکیش که واضحا حسودی عکس پروفایلمو کرده بود. انقد توجهش کم بود که نفهمید این عکس و تو ماشین خودش گرفتم و بعد با هوش مصنوعی ماشینه رو عوض کردم. ۳ تای بعدی حول اینه که تو شیشه میزنی که بی دلیل و یهو من و از همه جا بلاک کردی. چه دل خجسته ای دارم من. فکر میکردم الآن میخواد برگرده طلایی که وعده داده بود، گل، محبت توجه، مسئولیت پذیری... بریزه به پام که شاید باز قبولش کنم. زهی خیال باطل. جناب فقط سوختن از بلاک شدن. فقط و فقط همین. وویس های نسبتا تند و بدخو و طلبکار... و من همچنان دلتنگشم. دلتنگ لحظهای آدم بودنش. خیلی وقته تبدیل به گراز شده.
دیشب خواهرش میگفت دعا نوشته اون زن واسش. مهم نیس. اصلا نباید باهاش دمخور میشد که در معرض این خرافات یا حالا هرچی هم قرار بگیره. چ انگار نسخه خوب خودش و، همونی که متعلق به من بود و خورده. اون قاتل خودشه. دلم میخواد انقد بزنمش که دلم آروم شه. اخه مرضت چی بود که گند زدی به همه چی؟ چی میخواستی اخه؟ انقد بد شده که اون خیانته میشه گناه کوچیکهاش. هعی
چیز مسخره ای برا امتحان کردن بود. واقعا مضخرف و سخیف. صدای معشوقی که همچنان دلت براش تنگ میشه رو بشنوی که جای پرسیدن علت رفتنت، یا دلجویی یا ابراز دلتنگی، خیلی خیلی خشن فقط اعتراض کنه. از خودمم عصبانیم. این گراز اخه کجاش دوست داشتنیه؟ این گراز دیگه باید چکار کنه که ازش دل بکنی؟ میبینی؟ هر بار خطایی میکنه، طلبکارتر و بدعنق تر برمیگرده. چی میخوای اخه؟
دیشب با لباس قرمزم یه گاو رو وحشی کردم انگار. تو ترافیک من و دید و خواست حرف بزنه. گفت بزن کنار گفتم نه. هرچی من لایی کشیدم، تند رفتم، اصلا هرجا رفتم ول کن نبود. تا نزدیکی مقصد مجبور شدم باز مسیرم و عوض کنم که نیاد باهام مقصد و اذیت کنه. خلاصه که دیشب یاد اون زن افتادم. همونی که چ میخواست باهاش ازدواج کنه. وقتی اون تو زندگی چ بود، مردا خیلی بهم توجه میکردن. یجورایی دو یا سه برابر حالت عادی. طوری که میرفتم گریه کنم بخاطر اضطراب دلتنگیم برا چ، با چن نفر اشنا میشدم برمیگشتم. حتی چشمام گاهی اشکی بود باز یکی میخواست باهام حرف بزنه. چن وقتی هست باز توجه ها کمی بیشتر شده. با خودم میگم نکنه باز اون زن و چ دارن بهم نزدیک میشن؟ شاید بخاطر همین خواهرش حس خطر کرده و خواسته مارو دوباره بیاره کنار هم. میگفت اون زن دائم میگفته چ عاشق بابونهاس. اخ عوضیییی. چطور رو ویرونه دلم میخواستی خونه کنی؟
هعی بهرحال دل من سوخت. دل من آتیش گرفت. چ هم دیگه چ سابق نیس. منم ادم سابق نیستم. باید سر این گور گریست. بخاطر گذشته خوبی که داشتیم باهم سوگوارم، بخاطر آینده ای که میشد باهم ساخت، بخاطر از دست رفتن امیدهام، بخاطر لحظات خوشکلی که بعضی هاشونو با عکس ثبت کردم...
زالوی گوشتالود سیاه، بعد از اینکه جداش کردم، دو قورت و نیمش هم باقیه. براش سواله چرا کندمش. حیف که مغز نداره وگرنه میگفتم یکم فکر کنه...