خ کشور دیگه ای هست فعلا و فقط گاهی پیام میده و گاهی تماس صوتی ولی با اینترنت. پس وقتی پیش چ هستم گوشیم بطور مشکوک زنگ نمیخوره. دیروز چ ازم خواست ماشین حساب گوشیم و در اختیارش بذارم. من داشتم اشپزی میکردم و اون میخواست گوشی و با خودش ببره. توی گوشیم وضعیت جالبی نیس. هر جا میرفت ردی از کسی پیدا میکرد، تو هر برنامه اجتماعی، توی گالری... هرجا... ولی خب مربوط به وقتیه که چ نبود. و خ و ح هم که هنوز پیام میدن. بهرحال من خونسردیم و حفظ کردم و گفتم باشه بده رمزشو بزنم واست. دیگه نخواست گوشی و. فقط میخواشت واکنش من و ببینه انگار. عصر که داشتم میرفتم، انگار دلش گرفته بود، یا ترس از دست دادنم و پیدا کرده بود. حرفای جدی پیش کشید. بهش قضیه پیتزا رو گفتم. انگار نمیتونست از پیتزا بگذره، گفت برای ازدواج ترسش از خودش هست. که باز اون فاجعه رو تکرار کنه و بهم اسیب بزنه و من با مهر طلاق شانس ازدواج موفقم خیلی کم شه. بعد واضح و با دقت گفت که الآن دوست پسر دوست دختریم و بهم متعهدیم. بعد وقتی داشت میرسوندم، حسابی تو خودش رفته بود، عصبی و غمگین بود.
ترسش منطقی و جدیه. نمیشه این احتمال و کوچیک دید. بهرحال من اگه بخوام باهاش برم تو فاز ازدواج هم انقدر آسون قبولش نمیکنم. حتی رضایت مادر و پدرم و نظر بقیه نزدیکان هم داستانه. در اصل دلم میخواد باهم در رابطه باشیم با این هدف و نکه حتما هم بهش برسیم. ته دلم ازدواج باهاش رو نمیخواد. ولی سالها زندگی کردن باهاش رو میخواد. مطمئن نیستم اگه خیلی فقیر شه بازم همینقدر میخوامش یا نه. چون یکی از جذابیت های مهمش برام همین قدرت خریدشه. بدون نگاه کردن به قیمت ها سفارش میده و بدون چرتکه کارت میکشه. نمیدونم چ تا کی قراره تو زندگیم ادامه داشته باشه ولی انگار باز دارم بهش متعهد میشم، دارم ادمها رو میپرونم که اون حالش خوب باشه. واقعا لیاقتش و داره؟ بعید میدونم.
اصلا مگه همین نزدیک ترین دوستاش نبودن که گفتن دیگه بهش برنگردم؟ این همه دلیل... چرا هنوز با پای خودم دارم میرم تو دامش؟ برگشت به چ خجالت آوره، با عقل جور در نمیاد...