حس جالبی دارم. انگار درونم مقدار مناسبی آبنبات ترقهای هست. یکی یکی تق تق میکنه و بمب های کوچیک خوشحالی میپاشه تو رگهام. دلیل شادیم اینه که به تراپیستم گفتم از جلسه قبل حس سرزنش گرفتم و حس کردم باید خودم و اثبات کنم. گفتم، شنیده شدم، معتبر شمرده شدم و اشک از خوشحالی تو چشمام حلقه زده.
دیروز یکی از همکارهام که هنوز یک سال نشده اومده تو شرکت ما، داشت راجع به مزاحمت های رییس میگفت. منم احتیاط و گذاشتم کنار و سفره دلمو باز کردم. حالا بگو و کی نگو. تا الان جز قوانین شخصیم بود که نگم ولی الان اون رهایی و ترجیح دادم به امنیت شغلیم. چیزی که برام جالب بود این بود که من واقعا تلاش کردم. دیگه خوشحال نمیشم از اینکه تو مسئله ای صدم و گذاشتم ولی درمورد رئیس و کارم صدم و گذاشتم. مخصوصا درمورد کنترل مزاحمت های رییسم. بنظر فوق العاده بودم. هر روشی که به عقلم میرسید و امتحان کردم. از هیچی نگفتن، به روی خودم نیاوردن و کوچه علی چپ زدن، ادای خنگی دراوردن و بلند تکرار کردن حرفاش، محترم و جدی مرز گذاشتن، ابراز اینکه واقعا اذیت میشم و نمیتونم ادامه بدم اینطور و حتی داد زدن و پرخاش...
هیچکدوم جواب نداد. چون موضوع من نیستم. موضوع رفتار من نیس. اون با همه همینطوره و اصلا اونه که مریضه. پیرمرد ۷۰، ۸۰ ساله ای که خانواده و اقوامش هم تو همین شرکت مشغولن اونهم نه یه شرکت خیلی بزرگ، و باز مزاحم دختر جوونی مثل من میشه که از هر حاشیه ای گریزونه ابدا تقصیر من نیس. یادم میاد برا یکی از دوستام که گفته بودم که رییسم چنین رفتارهایی داره و خیلی تو شوک و ناامنی بودم، اول باهام همدلی کرد و بعد یهو تخریبم کرد که تو خیلی هم شل و نرم حتما بهش گفتی نکن... یه فرض که معلوم نیس از کجا پیداش شده تقصیر اون اتفاق رو انداخت گردن من. حتی ادایی دراورد که یعنی تو با خنده و خیلی شل بهش گفتی نکن مهندسسس
من آسیب پذیریم و برده بودم پیش دوستم و اون اولش همدلی کرد، دلم که گرم شد خیلی سریع یهو بهم حمله کرد و مسخره کرد. و بعد منی که کمی آروم گرفته بودم، حالا باید از خودم دفاع میکردم. چون قربانی نبودم، مجرم بودم. شاید یرا همین درمورد کنترل رفتار رییسم صدم و گذاشتم. چون میخواستم اثبات کنم تقصیر من نیس. هر کار کردم نتونستم جلو رفتارشو بگیرم. یجورایی این اثبات کردن بیهوده ترین کار ممکنه. چون با فرض درستی حتی مسئله شکل نگرفته. از یه پیش داوری ناقص و تهاجمی شکل گرفته و من هر کار کنم باز نمیتونم در برابر قضاوت و چنین پیش داوریای پیروز بشم. حتی اگه موفق میشدم رییس و کنترل کنم، چی ثابت میشد؟ که رفتار من موثر بوده؟ یعنی از اول رفتارم مشکلی داشته؟ برا کسی که ندیده و نشنیده من و محکوم میکنه چه اتفاقی حکم تبرئه من و داره؟ باید پذیرفت بعضی پرونده ها باخته شده اس. حتی نباید براشون تلاش بیهوده کرد. اونهمه خودخوری و فشار روانی، که چیزی و کنترل کنم که ابدا روش اختیاری نداشتم. بهرحال دوره راضی نگه داشتن همه داره تموم میشه. حالا منم میتونم ناراضی باشم، منم میتونم خوشم نیاد. منم میتونم ترک کنم. این دوستم و البته قصد ندارم ترک کنم اما بهش ناراحتیم و میگم و اگه پذیرفت که عالی اگه هم نه من باز خوشحال خواهم بود چون دست خودم و گرفتم و مراقب خودم بودم.
تنهام، شکسته، پر زخم، اینده نامعلوم، بی تکیه گاه...
و همزمان خوشحال، آروم، کنجکاو و مفتخر. امروز بعد از جلسه تراپی حس افتخار داشتم که جرات کردم و ناراحتیم رو ابراز کردم و از موضع خودم خیلی عقب نکشیدم .
من دارم تغییر میکنم. شاید کوچیکتر از چیزی باشه که از بیرون واضحا بشه دیدش اما من توی خودم جا باز کردم. انگار انقد خودم و برا جا شدن تو زندگی بقیه کوچیک کرده بودم که کم دردسر باشم، دائم از تنگی جا احساس خفگی و فشار داشتم. حالا درونم وسیع تر شده برای خودم. میتونم برم، بیام، انتخاب کنم. جالبه که حتی تو ظاهرم هم کمر و شونه هام خمیدگیشون کمتر شده. زاویه دید چشمای شرم زدهام به زمین اغلب دوخته شده بود و الان کنجکاوی کشف دنیا باعث شده گردنم صاف شه و روبرو رو هم ببینم.
ی که قرار بود یکی از طناب های نجاتم درمورد شغل باشه، پیاممو سین نکرد، دیشب فهمیدم داره نامزد میکنه. حالا من باهاش تو حوزه کاری میخواستم دیدار داشته باشم و واضح گفته بودم. اما بهرحال انتخاب کرد سین نکنه و جواب نده. شاید غیرعمد شاید عمد. مهم نیس. اون فقط یکی از طنابهاس.