موقعیت فعلیم پر از ضد و نقیض هاس. جرات دیت رفتن ندارم ولی بازیگوشیم برگشته و با چن نفری لاس میزنم. دارم خودم و از حالت بقا خارج میکنم. یه روز دلبریم تو ملو و آروم بودنم بود. الآن یجوری عجول و عصبی و سرعتیم که انگار میگ میگ و گرگه رو باهم مخلوط کرده باشن. اینش به کنار، یه استراحت کوچیک برام عذاب وجدان میاره. این واقعا فرسوده کننده اس. و در همین حین هوا پسه و رییسم میخواد باز من و جای بالاسریم بذاره، که یا میتونم و میرم بالا یا سقوط و احتمالا اخراج. پروژه ای که هزار بار فک کردم به ته خط رسیده اینبار احتمالا واقعا ته خطش باشه... و من رو نقطه صفرشم. برا گسترده تر کردن ارتباطاتم میخواستم برم جلسه کتابخوانی که نه حالشو دارم و نه وقتش و. اصلا من اهل کتال بالا ۲۰۰ صفحه نیستم. دلم برا چ تنگ شده، ح برام جذابه و از هم صحبتی با سه نفر دیگه هم حس خوبی پیدا میکنم. این واقعا خنده داره. البته که قلبم متعلق به هیچکسی نیس، وگرنه اینهمه ادم رو نمیشد باهم تحمل کرد.
تصمیم گرفتم میکاپ کنم، به هر بهانه ای و هرجایی دلم خواست اما نه حوصلش و دارم و نه وسایل لازم و. اما این یه مورد راحت تر از بقیه موارد قابل حله.
خلاصه که خیلی جالب داره پیش میره. خوشم داره میاد از این سبک زندگی. چی بود تا یکی باهام دو روز پشت هم حرف میزد بهش متعهد میشدم؟ و الکی الکی با یکی وارد رابطه میشدم که دوتا از معیارهامم نداشت. میخوام تا جای ممکن سینگل بمونم و در عین حال از محبت هایی که دریافت میکنم خودم و سیراب کنم. که از سر تشنگی دوباره نپرم تو یه رابطه بدرد نخور.
امیدوارم بتونم از بقا دربیام و کارهامم انجام بدم:')