شاید نوشتنش درست نباشه ولی شایدم انقدری که فکر میکنم بد نبود. دیروز رفتم دکتر. بیشتر از دو ساعت منتظر نشستم. مدیرعامل زنگ زد شروع کرد به داد و هوار برای یه چیز مسخره که یکم دیر شده بود. کلافه شدم. گوشی دستم بود و دستم و چنان باز میکردم که صدای مدیرعامل به گوشم نرسه و بعد باز نزدیک میکردم و میدیدم چیزی و از دست ندادم. کلافه بودم و بی حوصله. مچ پام به کنار، روده هم به کنار، اوضاع کارمم که همیشه متشنج، حتی چ هم همچنان... همینطور که تلفن میکردم و سعی میکردم اوضاع و از همونجا راست و ریس کنم، رفتم وسط راهرو، بالای راه پله ایستادم. طبقه چهارم بودم. یه نگاه به پایین انداختم. فوری به لب اوردم نه به اندازه کافی بلند نیس. از حرفم شوکه شدم. اول عقب رفتم بعد ازش عکس گرفتم.
حقیقتا ناخودآگاهم خسته تر از خودآگاهمه. امروز خونه چ خیلی حس خوبی داشتم. چن تا مورد اصلی و درنظر داشتم که جدی درموردش باهاش حرف بزنم. یکی بدتر از یکی دیگه پیش رفت. حتی بیخیال مورد آخر شدم. آماده بودم برم که برم که برم. میترسید برم و باز از همه جا بلاکش کنم نگهم داشت. دلم گرفته بود. با پایی که از صبح کلی مراقبش بودم یه ساعت بی وقفه رقصیدم. نمیدونم چقدر بود البته شاید کمتر شاید بیشتر. جوری میرقصیدم که تو دید چ نباشم. رها و آزاد. همون غم شده بود نیروی محرکم. حتی با آهنگ جاده یکطرفه مرتضی پاشایی هم رقصیدم. میچرخیدم طوری که انگار مستم. چ شاید نگرانم شد فکر نمیکرد با این اهنگ هم بشه رقصید. اما برا من خیلی هم غم انگیز نبود. مخصوصا اون قسمت اهنگ که میگه قول بده که تو از پیشم نری... من جلو آینه میرقصیدم و واسه خودم ادا میومدم. تنها کسی که بره ازهم میپاشم خودمم. بعد شام درست کرد باهم اماده کردیم و خوردیم. و باز من غم افتاد به دلم. دقیقا همونجا که میخواستم یکم باهاش وقت بگذرونم و کلش و کرد تو فیلم. خستم. واقعا خسته. از نوتیف پیامهای بیخود رییسم خستم. از نیاز مالی که نمیتونم قید کارم و بزنم. از بهایی که برا کارم پرداختم. از روده ام که نگرانم کرده. از پسرهایی که جذبم شدن و دارم به سینه همشون دست رد میزنم فقط بخاطر همین اقایی که فیلم و به معاشرت با من ترجیح میده. دلم میخواد جرش بدم. گازش بگیرم، لهش کنم. الآن درام دارم زندگی میکنم. بغض لعنتی چی میگه تو گلوم؟ چ ظاهرش شبیه حشمت فردوسه. شخصیتی که خیلی دوست داره و سریال تکراری و از اول بخاطر اون داره نگاه میکنه. ولی ترکیب شده با یه پسربچه لوس و سوسول که طاقت اشکمو نداره. نکه مراقب باشه اشکم در نیاد بلکه وقتی اشکم دراومد بدوئه و فرار کنه. اه خدایا. حتما شوخیت گرفته...
اینو صبح منتشر کردم که چ دوباره نوشته هامو پیدا نکنه.