تو مسیر مطب دکتر داشتم فکر میکردم اگه ناامید نبودم، چه هدفی داشتم. یه صحنه شبیه رعد تابید به ذهنم. سریعتر از اون بود که یادم بیاد چه رویایی بود، ولی یادم اومد یه صحنه تاریک ولی شورانگیز یه روز انگیزه و رویایی واسم بوده. انگار زنده ای باشم که از بین قبرها عبور کنم، و با وجود اینکه همه اونها روزی عزیزانم بودن به یاد نیارم هیچکدوم رو. رویاهام الآن اینطورن. خیلی وقته آرزو نکردم. شاید از همون وقت که دیدم "ی" داره آرزوهامو زندگی میکنه. نکه الان اصلا آرزو نکنم، الآن با ناامیدی حسرت میخورم. بزرگتر و پختهتر از اونم که باورم بشه رسیدن بهشون محال نیس. از خواستن و نرسیدم هم خستم.
یه چیزی یه جایی اشتباهه. بغض داره له گلوم فشار میاره. لب هام کمی منقبضه و فکم بدون اینکه رو هم قفل باشه درد گرفته. دارم فکر میکنم به خودم. واقعا ارزون نیس، رایگان نیس. حلوای خیر هم نیس. من همونیم که از طوفان های کودکی بیرون اومد، همیشه سخت تلاش کرد، خودش و ساخت و اغلب شریف و بزرگوار زندگی کرد. به ندرت از روی عمد به کسی آسیب رسوند و بیشتر مواقع باملاحظه بود. میتونه وجود آدمی مثل من تو زندگی کسی نعمت باشه. که بتونه بهم اعتماد کنه و کنارم هم آروم باشه و هم خوش بگذرونه. مفتی مفتی خودم و میدم به کسایی که حتی چنین آدمی و نخواسته بودن. چطور قدرم و بدونن؟ مهم نیس چقدر سخت بدستم بیارن، مهم نیس چقدر توجه نشون بدن، بعد مدتی شور و شوق اولیه میخوابه و برمیگردن به نسخه اولیه خودشون. مثل اینکه بهترین پیتزایی که میتونی و بپزی و با هزینه خیلی کم بفرستی جلو در یه خونه. در نهایت احتمال اینکه اون ادم فقط بگه ولی ما که پیتزا سفارش نداده بودیم، خیلی زیاده. چ کی خواست کسی حواسش به پیری و کوریش باشه؟ کی خواست اگه ورشکست شد کسی و کنارش داشته باشه؟ چ میخواست عقده هاش و خالی کنه. و اصلا چه اشکال داره؟ چرا نباید این و بخواد. هر کسی آزاده هرچی دلش میخواد و داشته باشه. من اشتباه میکردم که فکر میکرد اگه از این پیتزا بچشه شاید بخواد نگهش داره. این یجورایی واسم اشتباه نابخشودنی ای هست. همه چیز از اساس اشتباس. ما بدون هم میتونیم زندگی کنیم حتی اگه قسمتی از قلبمون تا مدتها پیش هم جا بمونه. ولی مهم نیس. این مشیر از اول جدا بوده. نمیشه بزور یکیش کرد. زالو هست یا گراز انتخاب خودشه. قلبم مونده پیشش، که مونده. هیچی این و عوض نمیکنه که مسیرمون از هم جداس. دیو یه سر و دو گوش عزیزم. باید کم کم باز رهاش کنم. باید کمتر مجبور شم رهاش کنم. خیلی سخته. من الان اونو دارم. بهم زنگ میزنه که باهم بریم خونه. کلیداش دست منه. میتونم بغلش کنم، ببوسمش... کامم تلخه چون میدونم رفتن اجتناب ناپذیره. اصلا چرا میخوام انرژی بذارم و مجبورش کنم چیز دیگه ای و بخواد. پروانه قشنگیه. بال های آبی درخشان با خطوط مشکی، ولی باید رهاش کنم. نگاهم تا مدتی نظارهگر رفتنش خواهد بود. اما بعد، با یک نفس عمیق دلتنگی پخش میشه تو قلبم و آروم زیر نور خورشید عضلاتم شل میشه. و آرامش شاید قبل از دل کندن از راه برسه. درست بعد از اینکه تلاشم و امیدم برای نگه داشتنش متوقف شد. وقتی ترس از دست دادنش به واقعیت بدل شد.