به اون دیت مفتضحی فکر میکنم که منجر به تجاوز شد... اون رسما آدم ربایی بود. من وحشت کرده بودم، حبس شده بودم، از تمام اون فضاها میترسیدم. نگران بودم از اونجا هیچ وقت برنگردم. واضحا عدم رضایت خودم و بارها به شیوه های مختلف بیان کرده بودم... اون تجربه، تجربه پیچیده ای بود. همونموقع فقط بعد حبس شدنش و حس کردم. دست و پام بسته نبود، تفنگ بالا سرم نبود، حتی چاقو هم زیر گلوم نبود. اما جایی گیر افتاده بودم که با اینکه وسط شهر بود، انگار یه آپارتمان متروک بود. اون آدم جثه کوچیکی داشت ولی زورش زیاد بود. همه جا انگار گرد مرده پاشیده بودن، میترسیدم اگه بلایی سرم بیاره هیچکس حتی نفهمه. وقتی میدیدم به مخالفت هام توجهی نمیکنه باهاش همکاری کردم اما نه برای اینکه واقعا میخواستم، فقط برای اینکه کنترل دست خودم باشه و آسیب رو خودم مدیریت کنم. از یه سری آسیب های مهم جلوگیری کردم اما همچنان این تجربه باعث میشه دلم نخواد دیت برم. به هیچ عنوان. بعد از اون اتفاق وحشتناک بود که نه گفتن برام آسون شد. دیدم وقتی از سر بی حوصلگی جلوی پافشاری کسی نمی ایستم میتونه چه تبعات سنگینی برام داشته باشه. و اصلا یه جا نرم شدن میتونه تا چه حد زندگیم و سخت کنه... هنوز شاید کامل اون تجربه از نظر احساسی برام باز نشده. بهش که فکر میکنم انقباض تک تک ماهیچه های پیشونی و چشمم و حس میکنم. اون شب من ربوده شده بودم! هیچکس نمیدونست کجام چون قرار نبود اونجا باشم و حتی خودمم نمیدونستم قراره پام به اونجا کشیده بشه. من در حالی ربوده شدم که تمام فکر و ذکرم پیش یار بی وفایی بود که قرار بود با کس دیگه ای ازدواج کنه. شوک سنگینی که چ بهم وارد کرده بود من رو سِر کرده بود. هرچقدر هم زمان میگذشت من همچنان تو شوک بودم. چ نه کامل میرفت نه کامل برمیگشت و من در برابر اون اتفاقات شدیدا شکننده بودم. دلی که دست تراپیست سپرده بودم، که مراقبت کنه کاملا بی دفاع یه گوشه رها شده بود.
چه روزهای سیاهی. چه چیزایی از سر گذروندم! چقدر وحشت میکنم از حبس شدن...