پنهانی های واقعی من

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

خستم

توسط indigopetus | جمعه سی ام مرداد ۱۴۰۵ | 15:31

علی رغم میلم امروز برگشتم خونه و صحنه ای که دیدم آشفتگی مادرم و غیبت پدرم بود. در حالیکه پدرم تلفنش در دسترس نبود. اضطرابم اوج گرفت. من دارم سعی میکنم بدون چ زندگی بسازم برای خودم، اما در و که باز میکنم غم از در و دیوار هوار میشه رو دلم. مادرم که آشفته هست، من خودم و مسئول حالش میبینم و اون هم آشفتگیش و تا جای ممکن منتقل میکنه. هنوز دایره ارتباطاتم محدوده. کلا باب میلم نیس. مخصوصا وقتی یه روز برنامم خالیه، خیلی سخت میگذره بهم. دیروز چ فقط بخشی از روزم بود. اما امروز صبح با اون شروع شد و مابقی خالی موند. نمیشه برا همه رورها برنامه گذاشت، نیاز به استراحت هم دارم اما جای خالی تو روزم من و فریز میکنه. میچسبم به تخت و وزنه غم روی سینم. الآن حتی حوصله و رغبت دیدن چ رو هم ندارم، اما شاید اگه زنگ میزد حالم بهتر میشد. خیلی امروز احساس خستگی میکنم. خستگی روحی. غم، اضطراب، و خیلی خستگی.

امیدوادم به زودی بقا تنها موتور محرکم نباشه...

امیدوارم بالاخره بتونم رها و زیبا زندگی کنم

اگه دلت گرفته، نشونه شکست نیست

توسط indigopetus | جمعه سی ام مرداد ۱۴۰۵ | 10:12

وسط ماجراییم که خودم کارگردانیش کردم. البته بخش هایی و من انتخاب کردم و بخش هایی و بقیه. بهرحال تو وضعیت فعلیم خودم و نقش اصلی میدونم. نمیدونم احساساتم نسبت به چ چین، اما هر چی هست، من توش گیر افتادم. باهم بودنمون کیفیتش بالا نیس، رابطه‌امون هم اسمی نداره و من چقدر دلم میخواد ازش دل بکنم. مثل اینه که یه انگشتر یاقوت به کسی بدی و اون بگه قرمز رنگ موردعلاقم نیس. خب نمیشه سرزنشش کرد که چرا قدر یاقوت و نمیدونه، ولی بهترین کار اینه انگشتر و ازش پس بگیری و بدی کسی که بفهمه این یاقوت چقدر ارزشمنده. و منم دلم میخواد قلبم و ازش پس بگیرم و بدم به کسی که بفهمه چقدر من با ارزشم چون چ فقط و فقط با همون یک دونه مرز من و میسنجه و دائم تو ذهنش کم میام. و من خستم از این همه ناامنی. حسرت میخورم که برا کمی لمس زندگی تا اینجا خودم و کشوندم. کاش زندگیم طور دیگه ای بود. کاش دایره اطرافیانم گسترده تر بود. کاش تجربه های شیرینی داشتم. کاش افرادی برای اتکا داشتم. کاش هرچیزی که با چ تجربه کردم برام خاص نبود. کاش عشق بهتری از مادرم دریافت میکردم.

الآن خیلی دلم گرفته. از اینکه هنوز دوستش دارم متنفرم. کاش عشق و آسیب برام آشنا نبود.

ناراحتم واسه خودم، ناامید نیستم. تا همین جا مسیر دشوار و پر پیچ و خمی رو گذروندم. و بهتره کمی از دورتر خودم و ببینم. این رابطه از همون روز اول اشتباه بود، مسیرهامون واضحا یکی نبود و هدف گذاری های من برای رابطه ساده‌انگارانه بود درحالیکه شناخت درستی هم از خودم نداشتم. اما این مسیر باعث شد سم وجود الف از زندگیم تا حد زیادی پاک بشه، جسارت، زنانگی و شوقم و زنده کرد و در اخر وقت ازمون سخت رسید. جایی که بعضی الگوهای پنهان زندگیم رو شد و منی که تا قبل از اون زمان شاد و رها و سرزنده بودم، درد عمیقی و تجربه کردم که سالها قبل توسط مادرم پایه‌گذاری شده بود. طناب های پنهانی که بهم وصل بودن یهو شروع کردن به تنگ شدن و سفت شدن، تا مرز له شدن رفتم، دست و پا زدم، به هر چیزی چنگ زدم که خودم و نجات بدم. اما این درد معمولی نبود، رها شدن ازش هم معمولی نبود. پادزهرش خود زندگی بود. من باید علاوه بر بریدن اون طناب ها زندگی میکردم. باید برای چشم برداشتن از قدرت چ، برای خودم آینده میساختم، برای دل کندن از خاطرات خوب، خاطره میساختم، برای متوقف کردن آسیب‌های چ، عشق و از آسیب جدا میکردم، برای توقف همراهی با چ، نه گفتن و رها کردن و تمرین میکردم، برای کم کردن وحشتم از طرد شدن توسط چ، باید ارتباط با ادمهای دیگه رو میساختم و برای زنده کردن ورژنی از خودم که کنار چ جون گرفته بود، باید برای خودم امنیت میساختم و سرکوب زنانگیم و متوقف میکردم.

اینها همه بخشی از پروسه رها شدن از این رابطه ان. سنگین و انرژی بره. اما اگه موفق شم، چی میشه....

دیگه نه چ‌ی دیگه‌ای، نه ب دیگه‌ای و نه هیچ آدم دیگه‌ای نمیتونه من و با رفتنش فرو بریزه.

الآن که دلم گرفته نباید فراموش کنم که چه برنامه‌هایی واسه خودم دارم که بخش زیادیشون هم در حال انجامه. با وجود محدودیت زمان و انرژی و پول، من واقعا خوب عمل کردم.

خود عزیزم، منتظر پروانه شدن باش...

پرده افتاد

توسط indigopetus | پنجشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۵ | 15:34

شاید یه سری چیزها رو ذهنم عمدا از یاد برده بود، اما اینکه هنوز انقد چ رو دوست دارم نشون میده، دل کندن ازش ساده نبود. چ هیولای بی شاخ و دم و بدذاتی نیس که یهو روی دیگه‌اش و ببینم و ازش سرد شم. نگاهش سرد میشه، کارهای بدی ازش سر میزنه اما همچنان در حد هیولا شدن نیس. مخصوصا برا منی که با الگوی عشق و آسیب بزرگ شدم و برام غریبه هم نیس.

دیروز چ چیزهایی گفت که با اینکه خودم میدونستم اما انگار ته فکرام غرق بودن. یادم میاد اون از همون روز اول که همدیگه رو دیدیم، واضحا گفت چی براش مهمه و گفت قصد ازدواج نداره. اونموقع من دلم میخواست این رهگذر و روبروی خودم متوقف کنم. اگه میگفتم با اینها کنار نمیام، میرفت و حتی فرصت شناخته شدن توسط اون و هم نداشتم. بعد از یه رابطه طولانی و بی حاصل که بیشتر لانگ بود، تنهایی و تعدادی دیت که اغلب به قرار دوم نمیرسیدن، چ رو دیدم. کنجکاو بودم که اگه بشناستم ازم خوشش میاد یا نه؟ به آخرش فکر نمیکردم. فقط همون لحظه و آینده نزدیک و میدیدم. بعد که کمی بهم نزدیکتر شدیم، چ واسم دریچه ای شد به زندگی‌ای که هیچوقت نمیدونستم وجود داره. من نمیخواستم فریبش بدم، اما انگار دادم. آدم بلاتکلیف تو رابطه ما انگار خود من بودم. که نمیدونستم حتی این موضوع واسم مرزه یا نه. داشتم تغییراتی میکردم که نمیدونستم این هم جز چیزهایی هست که باهاش اوکیم یا نه. تراپیست قبلیم خیلی موثر بود تو این بلاتکلیفی. نتیجه این بود که بارها بهش اوکی میدادم و میزدم زیرش. چ میگه بالاخره توی دی بود که واضحا مرزم و گفتم. و چ اونقدر دوستم داشت که اونهمه مدت با اینها کنار اومده بود. این توجیه خیانت و رفتنش نیس، اما حالا میدونم کارگردان این تراژدی عاشقانه خود خودمم. شوخی شوخی و بازی بازی چنان عاشق شدم و چنان عاشق کردم که نه میشه رها کرد و نه موند.

"پرده افتاد، صحنه خاموش...

و آن نمایش، که همچون فریبنده خوابی شگفت

دل از من همی برد، پایان گرفت

و من،

که بازیگر مات این صحنه بودم،

چو مرد فسون گشته خواب بند

که چشم از شکست فسون برگشاید

به جای تماشاگران یافتم خویشتن را.

شگفتا! که را بخت آن داده‌اند

که چون من

تماشاگر بازی خویش باشد؟

وز این گونه، چون من

تراشد

فریب دل خویشتن را

که آخر رگ جان خراشد؟

بلی پرده افتاد و پایان گرفت

فسونکاری این شب بی درنگ

و من در شگفت:

که چون کودکان

بخندم بر این خواب افسانه رنگ؟

و یا در نهفت دل تنگ خویش

بگریم بر اندوه این سرگذشت؟"

پس من مظلوم ماجرا نبودم. همه تقصیرهارو گردن نمیگیرم ولی میدونم اینکه قلبم اینقدر سوخت، بخاطر بازی با آتیشی بود که ساده گرفته بودمش.

حس عجیبی دارم. یجور غم، حسرت. نمیدونم اگه برگردم عقب و با وجود همه دردهای این مدت، به چ میگم مسیرمون یکی نیس؟ یا دوباره همه اینها رو تجربه میکنم حتی به قیمت اون زجه و رنج امروزم.

من زندگی رو به بهای گزافی چشیدم، اما چشیدم...

احتمالا جناب کات تشریف دارن

توسط indigopetus | چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۵ | 6:26

اگه امروز خبری از چ نشد، فردا شب باهاش نمیرم مهمونی دوستاش. این آدم واقعا حرص آدم و درمیاره. خب چه مرگته؟ این فاصله کوفتی چه معنی داره و اون نزدیکی کوفتی چی؟

دیگه دارم عادت میکنم. به خالی شدن یهویی زندگیم از چ، به اومدن و ابراز عشقش، به بلاتکلیفی...

حس میکنم تو تار عنکبوت گیر افتادم. اما بیخیال. من که دارم زندگیم و میکنم. فقط کافیه برنامه هام و خالی نذارم. جمعه فعلا زیادی خالیه، باید واسش یه چیزی جور کنم.

دیروز به دوتا دیگه از دوستام نه گفتم. تعجب میکنم. خودم نخواستم نه بگم، با خودم کلکنجار نرفتم، نه خودش اومد رو زبونم. جالب شده. سطح صبر و ملاحظه و از خودگذشتگیم اومده پایین.

چ، اومدی که من کامل تر و قوی تر شم؟ خوبه. من دارم تغییرات قشنگی میکنم. انقد برو و بیا تا دلمم هم ازت سرد سرد شه...🙃

مودی بی وفا

توسط indigopetus | سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۵ | 22:25

از چ خبری نیس. یعنی امروز کلا تو قهر و غیض خاصی بود. البته میدونم درگیر یه سری کارها بود ولی باز اونهمه تایم داشت یاد من باشه. بنظرم بیشتر حالت قهر داشت. و اصلا حال ندارم اهمیت بدم. یکم دلشوره دارم از این سکوت، اما خداروشکر انرژی نمونده تو تنم. وقتی از کلاش رقص برمیگردم، افتخار حس میکنم. این خیلی جالبه. یجور قدردانی از خودم، به این شکل که ممنون شجاعت امتحان کردنش و داشتی، مرسی که وقت گذاشتی و خداروشکر بابت این تجربه زیبا. خر چیزی که خوب باشه تهش یه ترس هم تو دلم جوونه میزنه، اگه کلاس تعطیل شه چی؟ فاصله ۴شنبه تا شنبه چی؟

بعضی جنایات و در حق خودم میتونم ببخشم اما بعضی دیگه رو نه. مثلا کسی که سرکار باهام بدخلق و جدی حرف زد و تونستم ببخشم ولی اونی که سعی کرد کسی و بیاره جام نه. از دوستام اونی که حتی تخریبگر بود و میتونم کم و بیش باهاش کنار بیام ولی اونی که اسیب میزنه و برا توجیهش دروغ سرهم میکنه رو نه.

و چ کسیه که نباید ببخشم و نباید دوست داشته باشم. ولی هنوز دل سپردن بهش برام آسونتر از دل کندن هست. امروز وقتی همکار خواهر چ، به من عنوان زنداداش خواهر چ رو داد، ینفر گفت چه داداشت خوش سلیقه‌اس. میخواستم بهش بگم نه، اون من و انتحاب نکرده و بعید میدونم انتحاب کنه. و این موضوع اهمیت شابق و نداره چون حالا من بهتر بلدم برقصم!

از درون یه چیزی همچنان روحم و میخوره، که چ کجای زندگیته، چرا بهت زنگ نمیزنه؟ چرا تو بهش زنگ نمیزنی؟ اگه بهت زنگ بزنه میخوای باهاش اوکی باشی، اگه پس فردا شب باهاش نری مهمونی بهتر نیس؟ الآن نکنه با کسیه؟

و خداروشکر خسته تر از اینم که بتونم بهشون بیشتر فکر کنم.

دوزاریش و بدید بره

توسط indigopetus | سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۵ | 14:12

چ از دیشب انگار قهر کرده. شایدم دوباره کات کرده و بره تا روزهای آینده... من چیزهایی دیدم که نمیتونم وانمود کنم ندیدم. نه حال خیلی خوب گذشته دور و نه حال وحشتناک گذشته نزدیک... هیچکدوم از یادم نرفته. من هم عشق و تو چشماش دیدم هم بیتفاوتی و حتی خباثت رو. اینبار با رفت و برگشت هاش فرو نمیریزم. همین کلاس های رقص دست آویز جالبین. هرچقدر حالم بد باشه، قدری انرژی باید برا خودم نگه دارم، به خودم برسم و بعد تو یه محیط اروم و مهربون قرار میگیرم. جایی که ناقص بودن فاجعه نیس. پس نمیخواد فشار زیادی به خودم وارد کنم که شاد و بشاش و پرانرژی باشم. با ادمهایی ارتباط دارم، به دور از چشم مادرم. و بعد ارتباط بین روح و تنم برقرار میشه. تنی که گاه مایه شرمم میشه، کمکم میکنه همراه شم با دیگران و گاه میبینم که چقدر این تن زیباست. و بعد طوری تموم میشه که خستگی فیزیکی ازاردهنده نیست و روح استوارتر و شادتر شده. دارم ریشه میزنم.

حتی الآن انقد دارم به خودم مسلط میشم که دوباره از ترس تنهایی هرکسی و هر رفتاری و تحمل نمیکنم. یکی از دوست هام گاها رفتارهای ناجالبی از خودش نشون میداد ولی به دل نمیگرفتم تا اینکه چ ترکم کرد. جای اینکه مراقبم باشه اون دوست، ازم فاصله گرفت. یبار باغ دوست پسرش دعوتم کرد. بهش چن باری گفته بودم من و با دوستای دوست پسرش اشنا کنه که یکم دنیا برام بزرگتر از چ بشه، هر بار گفت نه. چون دوست پسرش من و چ رو با هم دیده. اخه وان نایت ها هم این حرفارو دارن؟ بیخیال! بهرحال اون روز تو باغ هر بار که درمورد چ و رفتنش حرف میزدم طوری صداش و پایین میاورد و به من میگفت اروم حرف بزنم که متعجب میشدم. فقط ما سه نفر تو اون باغ بودیم و دوست پسرش هم مشغول کارهای خودش بود. و دوست من به طرز عجیبی صداش و اروم میکرد و حتی صحبت و قطع میکرد که فقط خودمون دوتا باشیم و بعد ادامه بده. چ من و ترک کرده بود،کجای این موضوع جای پنهان کاری داره؟ ازش پرسیدم گفت بخاطر اینکه بعدا اگه با دوستاش اشنا شی هرچی کمتر بدونن بهتره. ابدا برام قابل پذیرش نبود. چون اصلا قرار نبود با کسی من و اشنا کنه و اصلا چرا با این موضوع به شکل مشکل شرم‌آور رفتار میکرد‌؟ منی که دروغ نگفته بودم، خیانت نکرده بودم، بدذات نبودم، حتی چ رو ترک نکرده بودم... من هیچ گناهی نداشتم که نگران باشم کسی ماجرامو بشنوه. و اونقدر دردم سنگین بود و انقدر تو شوک بودم که دلم میخواست برا هر کسی تعریف کنم که شاید خودمم باورم بشه چی بهم گذشته. اون شب لج کردم با دوستم. ولی واضحا خودم شروع نکردم به گفتن ماجرا به اون پسر. خود دوستم حتی اومد وسط و یه چیزایی تعریف کرد. با اینکه اون شب خیلی خوش گذشت بهمون ولی دوستم ترجیح داد ازم فاصله بگیره. دقیقا به همون شکل چ. بهش گفتی از چیزی ناراحتی؟ گفت نه. تلفنش و جواب نمیداد و ازم میخواست تو واتس اپ بهش پیام بدم. گفتم من تازه طرد شدم من حالم خوب نیس و تو دقیقا داری به همون شکلی که چ ترکم کرد باهام رفتار میکنی... انکار کرد و وانمود کرد همه چیز خوبه. بعد گفت سفره و مدت ها طول میکشه برگرده... باز ازش پرسیدم ولی باز جوابای سربالا داد. حتی وقتی دیدیم همو و بهم هدیه داد بعدش باز رفتار مشابهی انجام داد. و حالا معتقده من زیاد ناراحت میشم.

اون دوست پسر دوزاری کوتوله‌اش و باید قاب کنه بزنه به دیوار. من اونو میخوام چکار اخه؟ من انقد درگیر چ ام که کسی تو زندگیمم میاد باز نمیتونم تحملش کنم، حالا فکر این باشم که چطور دوست پسر دوست خودمو تور کنم؟ حالم ازش بهم میخوره. من تموم اون شب اسم چ از دهنم نیوفتاد. طوری که اون پسره گفت حالا حالا ها غمش و داری... اخه این شیوه مخ زنیه؟ گه خودت و شدیدا درگیر اکست نشون بدی؟ این دختر چقدر ابلهه اخه. ازش حرصم گرفته. اینهمه ادم بعد از چ دیدم، یکی رو نتونستم تحمل کنم. حتی با خیلی ها رغبت دیت رفتن هم نداشتم. ادم قحط بود؟ دوست پسر دوستم اخه؟ این دختر چقدر حس ناامنی داره. باورم نمیشه. بهرحال مهم نیس دیگه. من اون روزا رو گذروندم. این روزا تازه روزای خوبمه. کی میتونه حالا حالاها من و از پا بندازه؟

کسی که یبار دنیاش و از دست داده رو دیگه از چی میشه ترسوند؟ چ ترکم کنه باز؟ دوستم بترسه پارتنرش و بخوام؟ بیخیال همشون. من تازه دارم خودم و پیدا میکنم. خود عزیزی که دیگه نمیخوام مظلوم ماجرا باشه. از این به بعد بازی های زندگیم با قوانین من انجام میشن. نه تراپیست، نه دوست، نه اشنا، نه عشق... به هیچکس دیگه قدرت اینو نمیدم که خلاف میل کودک درونم زندگیم و مدیریت کنه. قبول کردن چ اشتباش؟ دلم میخواد. گفتن اون حرف اونجا اشتباش؟ دلم میخواد. دیدن خواهر چ عجیبه؟ بازم دلم میخواد. واقعا صلاحیت اینو دارم که خودم تصمیم بگیرم و دیگه خبری از ملاحظه یکطرفه و بی حد نیس.

منِ جدید در راهه...

چرخ زنان

توسط indigopetus | دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۵ | 23:27

امروز روز جالبی بود. رییسم بخاطر اینکه کار دیروز و تکمیل نکرده بودم، تشر زد اما من از خودم دفاع کردم. گفتم مغزم بیش از این کشش نداشته. امروز زنگ زدم به چ که اگه خونس برم پیشش. چون تایم کوتاه بود و نمیتونستم تا خونه خودمون برم. چ خونه نبود. خودش و رسوند. یک ساعت پیشش موندم و بعد رفتم. نپرسید کجا. شب زنگ زد. دو سه ساعت دیرتر جواب دادم. بنظر میومد قهر کرده باشه. فردا قراره بدم پیش خواهرش. چ در این مورد حرفی نزد. مطمئن نیستم میدونه یا نه. خیلی هم مهم نیس. این فقط یه گام واسه خودمه. میخوام تابوی ذهنی خودم و بشکنم. از این به بعد میخوام بیشتر با قواعد خودم بازی کنم. اولیل پیش تراپیست جدیدم خجالت زده بودم. مثلا وقتی چ رو دوباره قبول کرده بودم، حس میکردم ناامید کننده و کسل کننده ام. من دارم انتخاب و اختیارم و قدرتم و از زندگی پس میگیرم. خیلی مهم نیس چی میشه. دارم رقص یاد میگیرم. که سبک و شاد از هر اتفاقی عبور کنم. که فاصله و توجهم بدیهی نباشه. که حداقل نقش اصلی زندگی خودم باشم. خودم و دوس دارم.

خواهر چ

توسط indigopetus | دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۵ | 15:10

امروز یکم پامو از گلیم کهنه و خاکی قبلیم فراتر گذاشتم. به خواهر چ پیام دادم. برا کاری برم پیشش. البته اگه اوکی بود. و این کار و کودک درونم خواست. از ترس اینکه با خانواده چ دچار مشکلی بشم و دلخوری‌ای پیش بیاد ازشون فاصله میگرفتم. یه وقتایی دلم میخواست ببینمشون ولی میترسیدم. اما الآن دیگه چیزی برا از دست دادن نمونده. فقط میخوام اون تابوی قدیمی و تو ذهنم بشکنم. بدون اینکه پای چ وسط باشه، بدون اینکه بهش بگم، به خواهرش پیام دادم. قبول اگه کرد میرم و خیلی معمولی میبینمش و گپ میزنیم، قبول هم نکرد، مهم نیس، چیزی وجود نداشت که خراب بشه. امروز یه حس جالب دارم. انگار رو زندگی سوارم. دیشب وقتی رسیدم خونه حتی نتونستم لباس عوض کنم، خوابیدم رو تخت و بیهوش شدم. برا همین امروز حالم بهتره. خواب تو قدرت من حرف اول و میزنه مثل اینکه.

عاشق رقصان

توسط indigopetus | دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۵ | 3:28

قدری آرومترم. کلاس رقص معجزه‌اس. انگار بدنم برام خونه میشه. بعد از کلاس حس امنیت و سرزندگیم کمی بیشتر میشه. خیلی جالبه که امنیتم نه با حالت هوشیار و گوش به زنگ که با ارتباط روح و جسمم بهتر شده. چ هم زنگ زد و یجورایی توضیح داد امروز چرا کم پیدا بوده. دیروز جایی رفتیم که پارسال هم باهم اونجا بودیم. گفتم همه اینجا رو مثل کف دشت بلدم، با حرص گفتم دیت اومده بودی؟ گفتم اگه خیلی نگران اینی که برم دیت، خب نذار برم. امروز که زنگ زد پرسید یعنی امروز تا الان همش خونه بودی؟ خوشم میاد که درموردم نمیتونه مطمئن مطمئن باشه. ولی کلا خیلی برام مهم نیس. یعنی چ جلو هم بیاد، همه چیز هم مثل قبل شه، باز میره. میخوام در صورتی ببینمش که برنامه ای مداشته باشم و خودم بخوام. و از اونجا که روزهام شدیدا شلوغه و هر روز برنامه ای گذاشتم، کمتر میتونه ببینتم. البته هنوز اونقدر نخواسته ببینتم که برنامه ها خیلی اذیتش کنه. دو بار بیشتر همو ندیدیم.

اگه همینطور پیش بره حس بدی نخواهم داشت. نیاز دارم از حالت بقا و دووم آوردن یکم سوییچ شم رو زندگی کردن. این لحظه خودم و خیلی دوس دارم. یه محبت دلسوزانه. ینفر بهم گفت خوب میرقصم. توقع نداشتم. رقص این روزها برا من شده یکی از محورهای اصلی زندگیم. مخصوصا رقص هایی که بداهه و از سر درد باشه رو هم خیلی دوشت دارم. انگار بدن داره تعریف میکنه که چی بهش داره میگذره. بهرحال رنج ها که فقط تو ذهن نیستن، همون انقباض فک رو حساب کنید، یا پیچش معده از هیجان و استرس...

این زندگی منه. درسته که چ ادم مناسبی واسم نیس، ولی وقتی نمیتونم ازش کاملا جدا شم، نباید خودم و سرزنش کنم یا نگران باشم کی درموردم چی فکر میکنه. من نویسنده زندگی خودمم. این فصل شاید تو اوج نباشم اما دارم تلاشمو میکنم و کلا عاقل بودن و بی نقص بودن به کسی بدهکار نیستم.

امشب انقدر با خودم مهربون بودم که گوشواره ای که گوشم و اذیت میکرد بیرون آوردم و گوشم و خالی گذاشتم.

خسته از بود و نبودش

توسط indigopetus | یکشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۵ | 19:43

من باز رفتم تو حالت فریز. تو شرکت یک ساعت اضافه موندم بدون اینکه کاری انجام بدم، اومدم خونه و روی تخت فریز شدم. رسما گذر زمان و میبینم و ازش جا موندم. نه خبری از چ هست نه اون بدرد نخورهایی که باهاشون حرف میزدم. حتی برنامم این بود امروز یه دیت هم برم اما طرف مقابل یجوری بود. دیگه شک دارم به همه. احتمال اینکه کسی تو زندگیشون باشه برام خیلی ترسناکه.

الآن چسبیدم به تخت و آروم آروم داره دیرم میشه. انگار منتظر چ بودم امروز. که زنگ بزنه. به هر بهانه ای. دلم میخواست یادم باشه. نبود ولی. اگه هم بود دووم نداشت. دارم فکر میکنم من خیلی گریه کردم این چند وقت، سعی کردم دایره ارتباطاتم گسترش بدم، چیزهای جدید امتحان کردم، زیاد خونه نموندم و بیشتر خودم و سرگرم کردم... تراپی رفتم، نوشتم، راه رفتم... چطور هنوز دارم به چ فکر میکنم؟ حتی دیگه برام دور از دسترس و ممنوعه هم نیس. دیگه بحث فراموش شدن و پاک شدنم از زندگیش هم وسط نیس. این نخ نامرئی چیه که من و سمتش میکشه؟ من زندگیم و قبل از اون هم دوس داشتم. خالی بود ولی خودم و داشتم. خیلی شبیه همون گیریه که به ب داشتم. من فقط تایید و انتخاب شدن رو هم نمیخوام. معتادم انگار. خماری میکشم تا یکم حال خوب خاص دریافت کنم. شاید با چ باید مثل یه ماد مخدر برخورد کنم. اما دلم میخواد چنین گیری نباشه و هیچوقت دیگه پیش نیاد. نه چ و نه ب و نه هیچکس دیگه.

یه چیزی به ذهنم رسید. نکنه سختکوشی و صبر زیادم سرکار و تو زندگی، باعث شده انقدر دنبال دوپامین و لذت باشم؟ امروز سرکار واقعا بهم سخت گذشت و رییسم درحالی ازم خواست تا تموم شدن کارم شرکت بمونم، که خودش با بی توجهی وقتم و هدر داده بود.

یعنی من یه روز کسل کننده رو مجبور شدم با خودم بیارم خونه. و زندگیم در حال حاضر به اندازه رنج و سختیش برام دوپامین و لذت نداره. و چ... کسیه که هر چقدر هم سمیه من باز کنارش میتونم خودمو رها کنم. قد بلند، جثه درشت، وضعیت مالی نسبتا خوب، خودخواه و کمی قدرتمند... بطور غریزی کنارش میتونم زنانه تر و رها تر باشم. یه موجود بزرگ که میتونه ازم مراقبت کنه... که البته خودش مایه درد و اسیبم هست. اما موضوع دوپامینه شاید. کنارش بهم خوش میگذشت اغلب. من با خودم چکار کنم؟ این دوپامین و چطور برا خودم بسازم؟

خسته شدمممم

آغوشی به رنگ سوگ

توسط indigopetus | یکشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۵ | 15:40

نمیدونم چقدر تصمیماتم درسته و چقدر غلط. فقط جدایی که با الف تجربه کرده بودم هزار بار راحتتر از هر تلاشم تو این ۴ ماه بود. همچنان دارم سعی میکنم امید از چ بردارم و زندگیم و جالب تر کنم. و همچنان باهاش در ارتباطم. ارتباط! و نه رابطه! نه دقیقا شبیه دوست و نه دقیقا شبیه پارتنر. شبیه اکس عزیزی که رها کردنش زمان میبره. دیروز یه پیشنهاد جالب داد که ته روز شلوغم به اون وصل شد. آهنگ رمانتیک باعث نمیشه بهش فکر کنم فقط آهنگ هایی که با شنیدنش ته دل خالی میشه برام هوای چ رو تداعی میکنه. دیشب کنارم بود و من برای یار عزیزم که ترکم کرده اشک میریختم. چون چ دیگه کسی نیست که بتونم دل خوش کنم بهش. دیشب مغموم بود اون هم. شاید به اون زن فکر میکنه هنوز. دیگه چه فرقی میکنه؟ دل من از دست رفت!

فعلا ارتباطم با چ شبیه سوگه. مثل اینه که آدم عزیزش رو از دست بده و تو خواب بغلش کنه. میدونم این بغل بیشتر توهمه تا اغوش اما اهمیتی نداره. باید خداحافظی کنم باهاش. کاش قلب نداشتم...

سرکار موندم که کار خیلی مهم و فوری و جمع کنم ولی اصلا نمیتونم تمرکز کنم. دیشب دیر خوابیدم و صبح زود بیدار شدم. تو ذهنم یه لحظه دارم با چ تانگو میرقصم، یه لحظه مصمم دنبال اهداف و کار و پولم و لحظه ای بعد مچاله شدم تو خودم و دورم تاریکه. به سختی سعی میکنم متمرکز شم روی کار و میبینم بازدهیم چقدر افتضاس. موندنم فایده نداره و رفتنم ترسناکه. بهرحال دارم تسلیم میشم. این مدل موندن هم بی فایده اس. دارم فکر میکنم کاش زندگیم به همون آرومی سال قبل برمیگشت. کاش دوباره با حضور چ قلبم مثل یه گل میشکفت. استانداردهام بالا رفته. دیگه ادم غریبه ها نمیتونن راحت وارد زندگیم شن. امیدوارم باز حس های خوب غالب بشن به حالم. و امیدوارم غصه هام دیگه انقد عمیق نشه. و امیدوارم فردا بتونم کارم و جمع کنم و به فنا نرم

پیله

توسط indigopetus | شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۵ | 15:15

صبح خیلی زود پیام داد. نوشت عمرم... همین کلمه اگه از زبون اون دربیاد من و مدهوش میکنه و هرکی هرچی بیشتر هم بگه واسم پوچه. همین که پیامش و دیدم خوابم برد. بعد بهش زنگ زدم گفتم دلم گرفته و اون گفت جای من بودی چی؟ ایکس میلیارد چک تا فلان موقع داشتی چی؟ همدلی نکردُ مهربون نبود، همراه هم نبود. اولش ناراحت شدم اما خیلی زود سرد شدم. درست مثل کسی که سیلی خورده باشه دوباره برگشتم به واقعیت. چ بابت مرزی که اول قبول کرده بود، بارها تحت فشار قرارم داد، بعد یکسال رابطه بدون اینکه با من رابطه رو تموم کنه با کسی تدارک ازدواج دید. خیلی سخت ازش جدا شد. برگشت و بی توجهی کرد و باز بودنم و قدر ندونست. و حالا هنوز نیومده فقط برا یه ساعت معطل شدن، با اینکه میدونست جلسه ام، باد لاستیکم و خالی کرد. و من باز هم به واقعیت برگشتم. دیدم تا اینجا خودم بدترین حال خودم و هندل کردم و چقدر خودم برای خودم قابل اتکا بودم. یهو دیگه دلم تنگ نبود، مضطرب هم نبود. احساس ضعف نمیکنم. حتی چند ساعت بعد رییسم مجبورم کرد با ماشین خودش با خودش برم جلسه. بدنم منقبض بود و مدام تماس های کاری گرفتم تا نتونه حرف پرت و پلا بزنه. اینکه کاری نکرد و چیزی نگفت مشخصا فقط تصمیم خودش بودولی بهرحال تموم شد. در طی این جلسه ذهنم مدام چنگ مینداخت برا طناب نجات. یه چیزی که خوشحالم کرد این بود که چ تنها طنابی نبود که به ذهنم میرسید. میخوام واقعا برای کار و پیشرفتم کمک بخوام. اینهمه غرور و خودم خودم چه فایده؟ سلامت روانم مهمتره. نباید اسم ماموریت بیاد انقد مضطرب شم. دیت نمیرم که تو خطر قرار نگیرم حالا کارم باعثش بشه؟ کم کم سبک زندگیم از حالت بقا و صبر و تلاش زیادی باید بره سمت مرزبندی، تحمل نکردن و استانه صبر و تلاش کمتر. اینطوری معلوم نیس چقدر دیگه میتونم ادامه بدم چون حس فروپاشی دارم. میخوام کتاب ایوب نبودیم و هم شروع کنم، البته برا همنشینی های کتابخوانی دوتا کتاب دیگه باید بخونم و از طرفی کار و پروژه و کلاسهای رقص وقت و انرژی زیادی واسم نمیذارن. دارم به قبل خودم فکر میکنم. وقتی انجام یه کارهایی برام محال بود. من امروز واقعا خیلی بهترم نسبت به قبل خودم. دارم رشد میکنم. اینکه چ هنوز واسم کشش داره، اینکه پاکش نکردم از زندگیم، یا حتی اینکه گاهی حالم بد میشه... هیچکدوم پسرفت یا درجا زدن نیس. من از این رنج ها دارم خودم و بازسازی میکنم. نسخه جذابتر و قوی ترم تو راهه. دیگه این رنج و متعلق به چ نمیخوام بدونم. این رنج مال منه. رنج تکامل، رنجی که روحم رو بتراشه و زیباترم کنه. من انگار دوتا مود دارم. یکی کم اعتماد بنفس و کم انرژی و یکی قدرتمند و محکم تر. خواب و غذا و حال روحیم خیلی تعیین کننده اس. اگه خوب نخوابم نسخه قدرتمندم میخوابه. اگه لباسهام مندرس و کهنه باشه بیشتر احساس ضعف میکنم. دلم میخواد از این ضعف ها فاصله بیشتری بگیرم. در کل چیزهای زیادی قراره تغییر کنه. و تا اونموقع برا حذف کردن چ عجله نمیکنم اما زندگیمو کف دستش نمیذارم.

مار گزیدگی

توسط indigopetus | شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۵ | 5:14

با اینکه به خواب نیاز داشتم یک ساعت زودتر بیدار شدم. خبری از چ نشد. عجیبه اگه ده شب خوابیده باشه. گوشیش هم که هیچوقت سایلنت نیس. فکرم جاهای خوبی نمیره و دارم میبینم که آخر آخرش این مدل ارتباط هم جواب نمیده. چرا انقد زندگی سخته؟ دل کندن از یه ادم مگه چکار داره که من نتونستم از پسش بربیام؟ ۴ ماهه در حال موو آنم... چطور انقد ضعیفم. این مار هفت خط خوش رنگ و لعاب چطور گیرم انداخته؟

بازم جمعه

توسط indigopetus | جمعه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۵ | 22:53

تا عصر خوب بودم. خورشید که رفت پایین چنان مودم عوض شد که نزدیکانم رو متعجب کرد. دلم گرفته. داشتم امروز با شوخی و طنز تعریف میکردم که چی از سر گذروندم... البته فقط بخشی از فضای کار... شوکه شدن و گفتن چطور انقد دووم آوردی؟ اون فقط بخش کار بود. من همزمان با اون چیزهای خیلی سخت دیگه هم تحمل کردم. انقدر تحمل کردم که دارم تبدیل به کوه صبر میشم. الآن خیلی دلم گرفته‌. راستش چیزهایی که تجربه کردم ریز و گذرا بودن ولی طاقت‌فرسا. و من وظیفه خودم میدونستم که هر چیزی و تحمل کنم و تحت هر شرایطی دووم بیارم. وقتی کسی تعجب میکنه، تازه میفهمم شاید تنها راهم تحمل کردن نبود.

چرا زندگی انقد داره بهم سخت میگیره؟ من از هرچی گذشت جوک ساختم و موقع تعریف خندیدم... اما خب تا کی قراره اینطور ادامه پیدا کنه؟ اتفاق خوب زندگیم پس کجاس؟ دلم گرفته. انگار هزار بار خورشید تو دلم غروب کرده. حقیقتا همون دم غروب رییسم زنگ زد و یه کار بهم سپرد که صیح اول وقت انجام بدم. همین غمم و بدتر کرد. فکر میکردم انتن ندارم که پیامی بهم نرسیده، بعد از تماس رییسم فهمیدم مشکل انتن هم نیس. اونموقع پیام یا تماس از هرکسی حالمو بهتر میکرد. اما الآن فقط ینفر و میخوام. طبق معمول باز چ. بهش زنگ زدم جواب نداد. اتفاق معمولی هست، ولی دارم حس میکنم اصلا اسون نیس اگه دوباره نخواد باهام در ارتباط باشه. خسته شدم انقد اشک ریختم. نگرانم چشمام از ریخت بیوفته اما بغض خنجر میکشه تو گلوم... روزای خوب من کی میرسن؟

جوری دلم به چ بنده که حوصله هیچکسی و ندارم. و چ، میدونه... برا همین بازی میکنه با دلم.

یه جا شنیدم که میگفت اعتماد یعنی اون شخص میتونه بهم آسیب بزنه ولی اینکارو نمیکنه. حتی وقتی من بهش آسیب میزنم اون تلافی نمیکنه. من با این تعریف برا چ قابل اعتمادم اما اون برا من نه. دلم میخواد برگردم به همون موقع که شماره‌اش و گرفتم و اینبار دیگه قبولش نکنم. حقیقتا از غم و دردش خسته شدم. خوبیش پای بدیش، تحملم تموم شده. مگه میشه انقد دردی استخون سوز باشه؟ من کار و چطور هندل کنم؟ از اون وقت هاست که انگار همه چی زیادی سخته.

کاش میتونستم همونقدر که ادای قوی بودن و در میاوردم قوی باشم. کاش شبیه قبلا که وانمود میکردم ادم بی احساسیم واقعا بی احساس بودم کاش مثل چ بودم و کاش یبار چیزی خوب پیش میرفت. شاید بشه گفت مدلی که مدنظرم بود جواب نداد. چون به چ نیاز داشتم و جواب نداد و فکرای خوبی ندارم در این مورد. شاید خواب باشه یا دستش بند باشه اما احتمال هم هست با کشی باشه. چ حیلی راحت داره بهم اسیب میرسونه. بعد از خالی کردن باد لاستیکم حس میکنم شاید حتی سایکوپت باشه. چقدر دیشب فوق العاده بود و همه چیز با چ میتونه شدیدا متزلزل و ناپایدار باشه. به طرز عجیبی دوستش دارم. باورم نمیشه اینطور گیر افتاده باشم.

عشق تاکسیک

توسط indigopetus | جمعه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۵ | 10:14

چقدر اشتباهات تایپیم زیاد شده. واقعا رو مخه. قرار و با اون ادم کنسل کردم چون میخواست کافه ای کوچیک و نزدیک بره، چون نگران بود کسی ببینتش پیش من. خب به خودم نمیگیرم اما حس کردم خوشم نمیاد در جایگاهی قرار بگیرم که کسی بخواد من و از بقیه پنهان کنه. دیروز صبح جایی کار داشتم. دیدم چ زنگ زده. حرف زدیم. خواست ببینتم. قبول کردم. دلم میخواست ببینمش. کارم طول کشید یک ساعت معطل شد. تو این حین هرچی پیام داد و زنگ زد جواب ندادم. چون کار مهمی داشتم. وقتی بهش زنگ زدم متوجه شدم که جناب تشریف اورده باد لاستیکمو خالی کرده و تشریفش و برده. هرچی گفت بادش و خالی کرده باورم نشد. اخرش رفتیم باهم غذا خوردیم و بعد خودش اومد لاستیک و برد باد کرد گذاشت سرجاش. همون عشق و آسیبی که الگوی عشقی من شده... با اینحال شب هم باهاش رفتم بیرون. چون دلم تنگ شده بود و دوست داشتم چیزی که قبلا کنارش تحربه میکردم و دوباره تجربه کنم. یکی از همون تفریح های اخر هفته. همراه دوست صمیمی اش. دوستی که وقتی چ اونهمه مسخره بازی دراورده بود هوامو داشت. دیشب هی باهم حرف زدیم، صمیمیت، شوخی، حال خوب. ولی من تو ذهنم فیکسش کردم که همش یه روزه. نه رابطس و نه موندگار. فقط و فقط یه روز کنار چ‌ام. همین. قرار بود فقط تو ذهنم باشه ولی از کلماتی که گفته بودم چ فهمیده بود و وقتی دوستش پرسید باهم اوکی شدین، دقیق براش توضیح داد که بابونه اومده که بهش خوش بگذره! اون از موضع خودش پایین نیومد، من هم پایین نمیام. فقط فرقی که با همیشه هست اینه که من بهش متعهد نیستم و کلاس و برنامه هامو بخاطرش تغییر نمیدم. که البته پای دوست داشتن میاد وسط، یکم.... بهرحال تعداد پسرهایی که باهاشون حرف میزنم الان شده چهار تا که یکیشون چ هست. ترسم از دست رفتن داره کم میشه و پافشاریم رو چیزی که میدونم درسته بیشتر. کلا الان حس خوبی دارم. حس رهاشدگی ندارم، توقعی ندارم، حس رهایی دارم و بنظر جالب میاد. چ دیروز یه چیزی گفت که برام کمی رهایی بخش بود. گفت تو الان هم بگی قبول نمیکنی دوباره میریم ده روز بیست روز دیگه دوباره من بهت زنگ میزنم، پیام میدم... خب پس قرار نیس با نه گفتن برا همیشه از دستش بدم. و از طرفی مال من هم نیس که اصلا بتونم از دستش بدم. و از اون بهتر منم مال اون نیستم...

وضعیت عجیبیه. برا مغزم کاملا ناآشناس. هرکار کردم نه توستم آتیش قلبم و خاموش کنم و نه چ رو فراموش کنم... و این آخرین مدلیه که فعلا دارم سعی میکنم امتحان کنم بلکه دوباره به زندگیم مسلط شم.

فعلا حروف روی چ متوقف شده

توسط indigopetus | چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۵ | 15:22

عجیب ترین تناقضی که دارم سعی میکنم درمورد چ هظم کنم اینه که به همون دلیلی که ترکم کرد، به همون دلیل هم برگشت! این تناقض خیلی عجیبه ولی با ساختار سنتی بنظر جور درمیاد. چ خودش و ادم مدرن و بی قید و بندی نشون میده ولی ته تهش یه مرد فوق سنتیه. بخاطر همون یدونه مرز رفت و بخاطر همون هم برگشت. من قبول نکردم مثل یبل باشیم. فعلا دارم یه ارتباط مسخره ای رو باهاش پیش میبرم. که زنگ میزنیم، حرف میزنیم، ولی تعهد و مسئولیتی نیس. این کار و کردم که دلم آروم شه و کمتر بهونه‌اش و بگیره. از دو روز قبل بهش گفتم امروز اوکیم که بریم شیرینی ماشین جدیدش و بده. اما امروز دوستاش و دعوت کرد و بعید میدونم ببینمش. تا ۶ عصر اگه زنگ رد و تایم و ست کرد که هیچ، اگه نه برنامه‌ام یا تنهاییه یا با یکی از دوستام هماهنگ میکنم. فردا هم شاید برم دیت. صرفا جهت کنجکاوی. تقریبا یک ماه پیش با ینفر رفته بودم دیت صرفا چون باور نمیکردم قدش ازم کوتاه تر باشه! فردا هم میخوام برم و این آدمو ببینم چون صداش و عکسای قدیمیش خیلی بهتر از عکس اخیرش بود. فقط میخوام ببینم چطوریه.

یکم اخیرا نگران شدم، چون از هیچکسی چندان خوشم نمیاد. همه آدمها برام به یه میزان غیرجذابن. حتی خود چ هم که تصویری تماس گرفته بود از نظرم کمتر دوست داشتنی بود ولی باز کنارش میخندیدم و بهم خوش میگذشت. نکنه چ قلبم و تا همیشه دزدیده باشه؟

در کل خیلی مستانه دارم زندگی میکنم. یطوریم که هیچ وقت فکر نمیکردم روزی این طور فکر کنم و این کارها رو انجام بدم. هم جسورانه‌تره، هم تکامل یا فته تر و هم غریب تر. میخوام به ظاهرم بیشتر توجه کنم. احساس امنیتم کمی بیشتر شده که امیدوارم ربطی به حضور مختصر و نیم بند چ نداشته باشه.

امنیت ناامن

توسط indigopetus | یکشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۵ | 15:22

وقتی آدم چیزی و میبینه، دیگه نمیتونه وانمود کنه ندیدتش و مثل قبل ادامه بده. یجورایی عاشق این برگشت ناپذیریم. یه چیزی شببه آنتروپی... فهم انسان هم میتونه یه معادله برگشت ناپذیر باشه. چ وارد زندگیم شده، نمیتونم وانمود کنم نیست و نبوده و انگار نه انگار‌. و چنان زخم خوردم که مثل کمی قبلتر هم باز نمیتونه پیش بره. قواعد قبل دیگه پابرجا نیستن و قواعد جدیدی هم تو ذهنم ذیرفته نشده. برا خود جدیدی که در حال شکل‌گیریه هیجان زده‌ام. باز دارم به کودک کوچولو و معصومی که بودم نزدیکتر میشم. بدون تعهد و مسئولیت، بدون کوچیک کردن خودم به قصد جا گرفتن تو یه رابطه، بدون نادیده گرفتن حس هام با آدمها ارتباط میگیرم و کمتر خودم و گوشه و کنار جا میذارم. به بدن و غریزه‌ام اختیار و قدرت بیشتری دادم. فقط چیزی و میگه نه، تا جای ممکنه مجبورش نمیکنم. و اگه به چیزی اره میگه نه سرکوبش میکنم و نه هلش میدم. مثل یه کودک یکی دو ساله، دست خودمو میگیرم و با مراقبت یه قدم نزدیک میشم و اگه بد بود اروم فاصله میگیرم. برا مراقبت از خودم نیاز نیس یا صد باشم یا صفر... میتونم وفاداری به خودم و تو هر لحظه تمرین کنم.

نیاز به جهش دارم. نیاز دارم زندگیم و یه تکون محکم بدم. لازمه لب هام رو روی هم فشار بدم، عضلات اطراف چشمم منقبض بشن و چهره‌ام حالت مصمم تری به خودش بگیره. و نگاهم چیزی و شکار کنه که در حالت عادی جرات رویاپردازیش و هم ندارم.

چ که فعلا اومده و هر از گاهی پیام میده، دارم ازش حس امنیت میگیرم. به عنوان پلن بی‌. یکم عجیبه چون شاید در واقعیت این چیزها هرگز اتفاق نیوفته اما حس امنیتم و شدیدا تحت تاثیر قرار میده. اینکه اخراج بشم، یا استعفا بدم، کار پیدا نکنم و یا مشکل خاصی واسم اتفاق بیوفته. چ الآن اون کسیه که این اضطراب عجیب و داره تو ذهنم آروم میکنه. اونهم با حضور عجیب و غریب و ناپایدارش. میخوام از این فرصت کوچیکی که برا نفس کشیدن پیدا کردم استفاده کنم و کمی پیشرفت کنم.

نوبتی در کار نیس

توسط indigopetus | شنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۵ | 21:38

امروز دیگه خندم گرفته بود، نمیتونستم اشک بریزم. بنظرم این همه نشدن نمیشه. شاید از بیرون بنظر بیاد حالا اتفاق خاصی نیوفتاده که. یا مگه چی شده که فکر میکنم آسمون زمین اومده؟ من واقعا تلاش کردم. و هر تلاشی کردم کمترین حد ممکن نتیجه داد. الان ناراحتیم بخاطر این نیس که فاجعه ای پیش اومده، چون نیومده. بخاطر اینه که تلاش کردم، چیزهایی و تحمل کردم، به این خیال که نتیجه‌اش و میبینم. ولی نشد. هر تلاش کوچیکی حتی برا خوشحال کردن خودم نتیجه نداد. درس خوندم، تلاش کردم، سرکار رفتم، خودسازی کردم و واقعا تلاش کردم. اما نه پول انچنانی دارم نه امنیت شغلی و نه رضایت شغلی. ماشین پدر زیرپام، فرسوده میشه... انگار منم که ته چاه موندم و همه در حال پیشرفتن. الف دکترا گرفت. چ ماشین بهتر. ب پروژه ای که رو دستم باد کرده رو تموم کرد... من هیچ

امشب و میتونم تحمل کنم ولی چطور خودم و قانع کنم که ۸ ساعت کار تهش پوچ و فردا دوباره از نو ۸ ساعت کار؟ چطور خودمو قانع کنم که هرچقدر هرچیزی و تحمل کردم بازی خالی موند دستام؟

من آرزو کردم، ی زندگیش کرد. طوری که فکر میکردم آرزوهای من و دزدیده‌.

بسیار خلاف عهد کردی اخر به غلط یکی وفا کن... حتی اینم دیگه به کائنات و خدا و دنیا نمیگم. الان فقط میخندم. چطور جدیش بگیرم وقتی من و جدی نگرفته؟

البته شاعر میفرماید آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع جهان سخت گردد بر مردمان سختکوش...

راست میگه. سخت کوشیدم و جهان سخت گرفته بهم. هربار با ذوق میرم سمت چیزی، ذوقم سریع کور میشه.

نمیشه که همش نشه، درسته؟ نوبت منم میرسه. هرچند الان بنظر یه تخیل احمقانس. چون قراره چ و ی پولدارتر شن، الف و ب هم موفق تر شن. حس عجیبی دارم. نباید منتظر میبودم که عوض درد و تحمل و صبر چیزی گیرم بیاد. این ناامیدکننده تره ولی میبینم حتی یه خوشی کوچیک هم برام نقش بر آب میشه.

اونی که نمیخواد بمونه

توسط indigopetus | شنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۵ | 16:18

دیشب زنگ نزدم بهش ولی پیام هایی که دو سه روز قبل فرستاده بود و کوتاه جواب دادم. پیامک فرستادیم و یک ساعت حرف زدیم. خیلی حس خوبی پیدا کردم. هم کمی دلتنگیم رفع شد، هم اون برابری و تساوی قدرتی که نیاز داشتم و حس کردم. نه از مرزی گذشتم، نه از خودم گذشتم نه اونو تخریب کردم و خیلی راحت همون احساسی که داشتم و لمس کردم. اینکه نشد که طبیعی و بدیهیه. انگار دارم وارد فاز جدیدی میشم. اینکه برا محافظت از خودم نیازی به صفر و صدی رفتار کردن نیس. نیاز نیس یا بمونم و همه چیز و بپذیرم یا برم و برا همیشه فراموشش کنم. یه حالت جدید بود. یه صحبت کوتاه با کسی که دوست داشتم اما در حالتی که دویت داشتن خودم غالب بود‌. ماشین جدید خریده بود. نمیشه گفت پولداره ولی ماشین جدیدش این حس و القا میکنه. همیشه دوست داشتپ یه پسر پولدار عاشقم بشه. خوبه الان حسش میکنم ولی برام فایده خاصی نداره. نمیدونم چطوریه که وقتی چ بهم نزدیک میشه حسم به خودم بهتر میشه. عجیبه. فاصله که میگیره حس عجیبی پیدا میکنم. نکه دقیقا خودمو دوست نداشته باشم، شاید بیشتر حس ناامنی..‌.

و چ آشناترین غریبه ی محبوب منه. البته فعلا.

غمباد جمعه

توسط indigopetus | جمعه شانزدهم مرداد ۱۴۰۵ | 20:16

اخیرا نمیدونم با روزهای تعطیل مشکلم چیه. غم دنیا رو دلم انبار میشه. هر چی فکر میکنم مدت زیادیه فقط دارم برا بقا میجنگم. فقط دارم دووم میارم. تقریبا هر روز اشک، بدون اینکه خوشی خاصی تجربه کنم. برگشت به چ وسوسه‌ام میکنه. مثل کسیم که مدتهاست تو اقیانوس داره شنا میکنه، هم خستس، هم امنیت نداشته... فقط یکم بیام رو اون قایق بادی، نفسی تازه کنم و دوباره با جوش و خروش اقیانوس دست و پنجه نرم کنم. روزهای خیلی معمولی هم کنار چ خوب بود، قبل از اینکه ازم فاصله بگیره. دل من آشنا دوسته، نمیتونم کسی و بیارم جاش، الآن اصلا ادم غریبه هم نمیخوام. و چ، اونقدر تصمیم اشتباهیه که هیچ جوره نتونستم خودم و گول بزنم که بهش زنگ بزنم. واقعا تلاش کردم، اما هنوز نتونستم خودمو راضی کنم. طبق معمول برا اینکه حالم بهتر شه و غمباد نگیرم اومدم تو خیابون. همینطوری پارک کردم ماشین و یه گوشه. یه مرد ایستاده روبروم و سیگار میکشه. ازش میترسم. سناریویی که مغزم میچینه چیه؟ اخ جون اینم بهانه برای اینکه به چ زنگ بزنی! همینقدر مسخره. چ خودش کسیه که بهم آسیب زده، دیگه چطور پناهم باشه؟ و آخ که چقدر دلم تنگه براش. کاش نمیذاشت به اینجا برسیم...

کاش دنیا بهم بدهکار شده باشه

توسط indigopetus | جمعه شانزدهم مرداد ۱۴۰۵ | 6:34

دیروز رفتم تو یه جلسه شرکت کنم که ثبت نام کرده بودم. ولی ۲۰ دقیقه دیر رسیدم. برا جلسه دو ساعته، وقتی اخطاری درمورد دیر رسیدن نداده بودن، عجیب بود که مسئولش کمکم نکرد پیداشون کنم. یعنی من بعد از بحثی که مادرم داشتم با حس اضطراب و دوست داشتنی نبودنم جنگیده بودم، اماده شده بودم، رفتم اونجا و مسئولش نه تلفنم و جواب داد نه پیامم و. نیم ساعت اون حوالی گشتم و بعد سوار ماشین شدم. حس میکردم طردم کردن چون خیلی ادم نچسبی بودم! چقدر با خودم خشن بودم... بهرحال دیروز داشتم فکر میکردم چقدر یه مدته جای اتفاق خوب تو زندگیم خالیه. نمیشه که هی طرد شم، رها شم، باهام بدرفتاری شه، امنیتم کم شه، از اعتنادم سوءاستفاده شه... و هیچ اتفاق خوب و جالبی این وسط نیوفته. دوست دارم خودمو بدهکار خدا و دنبا بدونم. بهشدبگم ببین دارم تحمل میکنم، دارم خودمو تغییر میدم، تو هم یه حالی بهم باید بدی. و خب رابطه و عشق و ازدواج و که فعلا بوسیم گذاشتم کنار. امیدوارم این چیز خوب یه شغل باشه. بتونم دوباره شروع به پس انداز کنم و کمتر دست و دلم برا خرج کردن بلرزه. میخواستم از ی کمک بگیرم برای کار، پیامم بعد چند روز بهش رسید و بعد چن روز هم گذشت و سین نکرد... برا ۳ جا رزومه فرستادم یکی ردم کرد که خب سابقه تو اون حوزه نداشتم ولی راحتتر از کار فعلیم بود.

کاش عوض هرچی که این مدت برام پیش اومد و خوب نبود، یه شغل فوق العاده پیدا کنم. با درآمد خوب، امنیت بالا و مدیریت و جو سالم.

وظیفت اینه که فرشته باشی

توسط indigopetus | پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۵ | 12:25

مادری که روزی فرشته بی عیب و نقص من بود الان شده ریشه هر دردی. هر زخم و دردی از هر جا که میگیریم از بیخ بکنم، میرسم به مادرم. مدتیه ازش ناراحت و عصبانیم. بخاطر رفتارهای مشخصی که بارها با التماس، جدی و مفصل براش توضیح دادم چقدر برام مهمه و چطور بهم اسیب میزنه. تغییری نکرد. هیچ تغییری. و وقتی ناراحتی و خشم و فاصله گرفتنم و دید، فضا دو برام تنگ تر کرد. من اگه ۲ واحد خشم داشتم، خشم اون بحاطر اینکه من عصبانیم، به ۷ هم رسید... من هیچوقت نه خودم جایی داشتم، نه خواسته هام، نه نیاز هام. و از همه مهمتر احساساتم. اونها مزاحم ترین چیزی بودن که به کل میتونست وجود داشته باشه. خیلی کوچیک بودم، دعوام میکرد، شوکه و گریون میشدم، و با خشم بیشتری بهم میتوپید که یه قطره هم اشکم نباید در بیاد. خشم که جای خود. چنان تربیت شدم که تو ۱۸ سالگی دوستام باور نمیکردن چنین حسی مطلقا در من وجود داشته باشه. میپرسیدن مگه تو عصبانی هم میشی؟ عروسک کوکی‌ای که نباید مزاحمتی ایجاد میکرد. تحت هیچ شرایطی. اگه مریضیش مزاحمت بود، به هیچ عنوان نباید مریض میشد. بارها از دردهای جسمی گفتم و مادرم یا مسخره کرد یا با مهارت عجیبی کاملا ناشنیده گرفت. طوری که به وجود خودم شک کردم. مگه میشه حرفی زد و طرف مقابل هیچ واکنشی در هیچ جای بدنش اتفاق نیوفته؟ دریغ از یک آخ! من همدل تربیت شدم. از همون بچگی شدم سنگ صبورش. طوری تربیتم کرد که ۶ دنگ حواسم بهش باشه مبادا غمی اشفتگی ای نارضایتی ای چیزی نسبت به خودم، پدرم یا هرچیزی پیدا کنه. با کودکی که هنوز دنیا رو نشناخته بود در مورد پدرش درد و دل میکرد. پدری که حتی یه دیو رقت انگیز هم نبود. من دنیا رو از ناامنی و اشفتگی های نگاه مادرم شناختم. قبل از اینکه خیلی چیزها رو تجربه کنم زخمشون و کشیدم. تلاش من برای درک مادرم اونقدر زیاد بود که اگه خودم اون مشکل و تجربه کرده بودم به مراتب دردش کمتر بود. وقتی کوچکترین درد فیزیکی داشت انقدر بولدش میکرد و توجه رو می انگیخت که تا مدتی که میخواست اون توجه و داشته باشه. همون توجهی که حتی یه نخودش هم به من نمیرسید. تو رابطه با مادرم من همیشه باید مهربون تر، صبور تر، حواس جمع تر، بی خطاتر، مطیع تر، با ملاحظه تر، همدل تر و... میبودم. اما اون وظیفه خاصی در برابرم نداشت‌. من به هیچ عنوان نباید ازش عصبانی میشدم. نباید ازش ناراحت میشدم. هیچ وقت و تحت هیچ شرایطی. وقتی کوچیک بودم بخاطر کلمه ای که از نظرش بی احترامی بود حسابی خشمگین میشد، با صورتی برافروخته، چشمهایی زیادی باز و برافروخته، موهای وز و نامنظم دور سرش، با حال روحی شدیدا اشفته، بهم هجوم میاورد. نباید گریه میکردم. فقط باید میگفتم غلط کردم! و بعد مرحله خشمش تموم میشد و وارد مرحله طرد میشدم. گاهی تا چند روز باید شدیدا منت کشی میکردم. عذر میخواستم، باج میدادم و با صبوری و مهربونی منتظر میبودم تا بالاخره یکی از محبت هامو قبول کنه. وفتی دانشگاه قبول شدم دیگه اون حالت هیولا مانند و ازش ندیدم. شاید میترسید از دستم بده یا شاید من و تو موضع قدرت میدید. اما اخیرا باز داره اون هیولا تو خلق و خوش ظاهر میشه. و من با اینکه سنم کم نیس، از نظر مالی کاملا مستقلم، میشم همون دختر کوچولو و وحشت سرتاپام و میگیره. مدام با خودم فکر میکنم که دارم لی خانمان میشم. اغراقه ولی نشون میده چقدر حس امنیتم مختل شده. منی که به دادن عادت کردم و از گرفتن خاطرات زیادی ندارم، تعجبی داره که تو رابطه با چ اونهمه بدم و چیزی دریافت نکنم؟ اولین رابطه یکطرفه رو با مادرم تجربه کردم. عشق و توجهی که از من رفت و برنگشت.

میگن نمیشه ینفر تو هر رابطه و هرجا قربانی بشه. من میدونم که میشه. وقتی بقای یکی به این گره خورده باشه که بی دردسر و مفید و بی نقص باشه، وقتی همیشه باید خودش و ثابت کنه و بعد که ثابت کرده تازه میتونه خواسته و نیازی داشته باشه، این ادم همیشه میتونه چنان از خودش مایه بذاره که هرکس باش دیدنش تعجب کنه. فکر کنه این ادم عمدا خطای خودش و نادیده میگیره. غافل از اینکه این ادم از وقتی بدنیا اومده وظیفه داشته خطا نکنه و چیزی نخواد و حقی نداشته باشه. امروز هدف من اینه که مقصر باشم. دلم میخواد سال بعد چیزی و تعریف کنم و بگم من خودخواه بودم. من درک نکردم. من کم گذاشتم.

من و حرومم میکنن چون زیادی و بی هزینه همه چیزمو برا هپه میدم.

اولویت نه همون گزینه کافیه

توسط indigopetus | چهارشنبه چهاردهم مرداد ۱۴۰۵ | 21:31

امشب بد رفته بود رو مخم که هر کار میخواد میکنه ولی من باید خوددار و عاقل باشم و تصمیمات درست بگیرم. زنگ زد، بار اول جواب ندادم. بار دوم جواب دادم ولی حرف نزدم. کلافه شد ثداش و برد بالا. قطعش کردم. و هر چی زنگ زد و پیام داد دیگه جواب ندادم. کلا داره سر شوخی و باز میکنه. اون از آهنگ پرسوز که ادم باورش نمیشد اشتباهی ارسال نشده باشه. این هم از پیام های امشبش که مثل دوتا ادم بالغ حرف بزنیم... آخ خدایا... جوک قرن! نمیدونم چی شده ولی حالم بهتره. دلش نمیخواست محور زندگیم باشه، نمیخواست عشق و اولویتم باشه، دوست داره گزینه باشه، من چقدر اصرار کنم که نه تروخدا بذار من تو رو چشمام بذارم. وقتی با الف وارد رابطه شدم دیدگاه های فیکس و صلبی داشتم انگار از فولاد باشن. از الف که جدا میشدم دیدگاه های قبلیم پودر شد و باد بردش، و دیدگاه های فیکسی برا جدایی پیدا کردم... و امروز به درجه ای از عرفان رسیدم که معلومم شد هیچ معلوم نشد. داره از این بازی خوشم میاد. اون خوی و خصلت های خفته‌ام و چ داره بیدار میکنه. خودخواهی و کمی خباثت داره بهم اضافه میشه و امیدوارم یه روز از کارکتر مظلومی که همیشه در حال اثبات بی گناهیشه در بیام. جدیدا هرجا حس میکنم اندکی بی ملاحظه و خودبین بودم، چنان ذوقی میکنم انگار تو نبردی پیروز شدم. هر چی ویژگی های آدم متعادل تر شه، رو طناب زندگی بهتر میتونه تعادلش و حفظ کنه و به پیش بره. من سایه های تاریک وجودم و در آغوش میگیرم و لباس معصومیت و مظلومیت رو از تنم خارج میکنم. نه فورا ولی قطعا

تاریک میشه هوا

توسط indigopetus | چهارشنبه چهاردهم مرداد ۱۴۰۵ | 19:10

رییسم امروز حسابی جدی بود و تا تونست واسم رییس بازی دراورد. چرا؟ چون یه روز مرخصی رفته بودم! و هنوز خیلی مرخصی دارم. کار عقب افتاده خاصی هم نداشتم اما تمام تلاشش و کرد که بذارتم تحت فشار. ولی من اونقدر عصبانی بودم که از چشمام آتیش میبارید. اگه میتونستم گردنش و میشکستم.

امروز دیدم یه شماره باهام تماس گرفته. شماره اش و دقیق حفظ نبودم، یکم که نگاه کردم دیدم بله. محبوب بی وفا و بلاتکلیفم هست. پیام داد که اگه دوست داشتی بعد از کارت زنگ بزن حرف بزنیم. حرف؟ چه حرفی؟ من اون روز گریه کردم، حرف زدم، تلاش کردم، سعی کردم بیشتر خودمو بهش بفهمونم... تو چشمای گریونم خندید و ازم جدا شد. چی میمونه دیگه؟ یک ماه از همون خداحافظی گذشته و امشب که قراره خونه بمونم حس میکنم با تاریکتر شدن هوا خونه داره برام زندون میشه. دوستش دارم. قلب من اینطوریه. وقتی کسی و دوست داره واسش سخت میشه دوست داشتن ادم دیگه‌ای. باید ادم قبلی ازش شسته بشه بعد رخسار ادم جدیدی شکل بگیره. با دو نفر حرف میزنم مدتهاس. یکی حدودا بیشتر از دو ماه شده. یکی هم حدود یک ماه و خرده ای. بهشون گفتم حالا حالا نمیخوام با کسی وراد رابطه شم. هر دو انگار پذیرفتن. کم حرف میزنم باهاشون. ولی همین هم باعث میشه فک نکنم از دنیا فراموش شدم. دوست بامعرفت زیادی ندارم. اخیرا اعصابم به کیفیت رابطم با دوتاشون هم نکشید. خلاصه که اون دوتا پسر یجورایی جای دوست رو برام کمی پر میکنن. یکیشون خواست جمعه صبح همو ببینیم. اول قبول کردم ولی بعد بدنم مقاومت شدیدی نشون داد. هنوز نیم ساعت از قبول کردنم نگذشته بود که گفتم نمیتونم برم. دیگه مثل قبلا نیستم که چیزهایی و بتونم خلاف میل و غریزه‌ام قبول کنم. بدنی که اینهمه سختی کشیده بابت بعضی تصمیمات و بعضی اتفاقات اخیر، کنترل و دست گرفته. و من هنوز نتونستم بپذیرم ذوق و سلیقه و اراده من هم مهمه. خوبه که بدنم چنان کنترلم میکنه که جایی برا شرمندگی و عذرخواهی من از دیگران باقی نمیذاره. بدنم من رو میکشه و من ناچارا همراه دل و غریزه‌ام میشم.

یکم پیش یه پست تو اینستا دیدم، که لازم نیس انقدر قوی باشید، جا بزنید، کم بیارید، کمک بخواید... یه لحظه دلم خواست خطا کنم و به آغوش چ چشم بدوزم. دلم خواست به سمتش برم. اما درد عظیمی که کشیدم مانعم میشه. انگار مدتهاست دندون درد دارم. خسته شدم از این درد. راه حل های مسخره ای گاهی به ذهنم خطور میکنه که قبل از انجام دادنشون هم میدونم تهش به کجا میرسه.

دارم فکر میکنم چرا از این تنهایی در نمیام؟ اینهمه تنها زندگی کردن من برا خیلیا عجیبه ولی من حتی بخوام هم نمیتونم خیلی تغییرش بدم. مسالمت آمیز دارم باهاش سر میکنم.

انقد امروز به کمر خوابیدم که سردرد گرفتم. یعنی چ هم حالش بد میشه؟ بخاطر من بی خواب میشه؟ بعید میدونم. کلا زندگی برا اون انگار راحتتره. اونهمه خودداری من و عمرا اگه داشته باشه. دلش میخواد برگرده پیام میده، دلش میخواد بره، میره... چجوری واسه اون انقد راحته؟ چرا واسه من انقد سخته؟ چ میخواد بره من درد میکشم، هوایی میشه من درد میکشم.‌.. خودم دلتنگ میشم درد میکشم و اقدام؟ به ندرت...

کاش تو زندگی بعدیم شیطان بدنیا بیام. نکه الآن فرشته باشم، ولی خسته‌ام...

ناموندنی عزیز

توسط indigopetus | سه شنبه سیزدهم مرداد ۱۴۰۵ | 21:55

امروز قرار بود خانوادگی بریم طبیعت. خروجی شهر و هر وقت میدیدم این مدت حسرت میخوردم به هر کی که داشت اون سمت میرفت. وقتی مامانم گفت بریم، همزمان ذوق کردم که آخ جون طبیعت و همزمان مضطرب شدم که باز تنش. نمیدونم چطوریه که مامانم خودش پیشنهاد بیرون رفتن میده و بعد شبیه یه گوی اتشین میشه. چه تو کارها همکاری کنیم چه نه، نتیجه یکسانه. اون برافروخته و ناراضیه. مگه ادم نمیره بیرون خوشحالتر شه؟ پس اونهمه اضطراب و جوش و خروشی که مامانم میگیره سر چیه؟ بعد اگه کسی کوچکترین چیزی بگه، سرش داستان درست میکنه که تو از اولشم نمیخواستی بیای. طبق معمول امروز هم تنش درست کرد قبل رفتن. منم یادم به چ افتاد. به قبلا که هر هفته میرفتیم بیرون از شهر. خیلی ساده و راحت اما طوری هم نبود که چیزی کم باشه. نسبتا اسون میگرفت ولی اذیت هم نمیشدیم. من هم که سازگار! هرجا قرار بود بریم من اوکی بودم. حتی برا سفرهای کوتاه تا میگفت یه کوله میپیچیدم و میزدیم به جاده. اشکم در اومد. دلم تنگ شده بود برای چ. و اون حس و حالی که یه روز خوشحالم میکرد حالا ازم خیلی دور بود. بهرحال رفتیم. بهم خوش گذشت. ولی با مادرم مهربون نبودم. توقع داره همیشه اونی که مهربونتره من باشم. دلم نخواست. بهم خوش گذشت. تا اینکه هوا رفت رو به تاریکی. گرگ و میش بود که باز دلم آشوب شد. که چطور دلت اومد اون لحظه های خوب و دود کنی بره؟ اینبار هوا خوب بود، حال خوبی داشتم یهو رفتم تو لحظه ای که کنار هم از اون جاده میگذشتیم. جاش خالی شد. قلبم خالی شد.

وقتی نتم و وصل کردم دیدم خواسته تماس تصویری بگیره. تو چشمهامو دیدی که مثل ابربهار میبارید برات. خندیدی و مانع گذاشتی بینمون. الآن میخوای چیو ببینی؟

پیام هاشو سین نمیکنم. تماسش هم که بی جواب مونده بود. هنوز اولشه. باید بره و بگرده تا بفهمه چیزی که کنارهم تجربه کرده بودیم چقدر ناب و قشنگ بود. باید بره تئاتر، سینما، کنسرت، مسافرت، تفریح، مهمونی خونه دوستاش، باید خیلی چیزها رو کنار بقیه تجربه کنه که بفهمه ینفر اونو چقدر خالص دوست داشت و چقدر حضورش قشنگ بود. گاهی یادم میاد به ادابازی های خودم. با خودم میگم مگه میشه گذشتن ازش انقدر راحت باشه؟

بهرحال من هنوز دارم واسش اشک میریزم اما دیگه راه برگشتی واسه اون نیس.

صبح زیبا

توسط indigopetus | سه شنبه سیزدهم مرداد ۱۴۰۵ | 9:18

دیشب ده ساعت خوابیدم و صبح که بیدار شدم حس کردم چقدر خودم و دوست دارم. بالاخره فصل جدید زندگیمو پذیرفتم. پذیرفتم که دیگه نمیتونم به چ شانسی بدم حتی اگه هر دو همدیگه رو دوست داشته باشیم. پذیرفتم روزهای تعطیل نمیتونم صبح زود بیدار شم و برم برای دو. پذیرفتم ترس هایی که قبلا داشتم تقریبا از بین رفتن و میتونم راحتتر تو جمع های جدید شرکت کنم. پذیرفتم بخشی از دیدگاه ها و فانتزی هام عوض شده و قرار نیس زود رابطه جدیدی و تجربه کنم.

امروز خیلی حالم خوبه. انگار فضا برا زندگی کردنم بیشتر شده. علی رغم هر مشکلی که هست، الان از زندگیم تا حد بیشتری راضیم.

معمولا ذهنم وقتی نیمه هوشیاره به چ بیشتر فکر میکنه. اون آهنگی که فرستاد کار و برام ساده تر کرد. تونستم بپذیرم که مدل چ اینه. یارش و نگه نداره و پشتش هر از گاهی قطره ای اشک بریزه. فقط همین. امیدوارم بعدا به هر ماجرایی فکر کردم، تقصیرات و خودخواهی های بیشتری از خودم به خاطر بیارم. یه روز فضای زندگیم از این هم گسترده تر میشه. به امید اون روز

تو برابری با بقیه!

توسط indigopetus | دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۵ | 22:48

نمیخوام دیگه به هر قیمتی آدم خوبه هر داستانی باشم. بذار یه جا هم من اون آدم بی وفا باشم، یه جا من رفیق نیمه راه باشم، یه مشکل از سمت من باشه... عادت ندارم بهش ولی باید دادگاه نامرئی که هر لحظه تو ذهنم برگزار میشه، متوقف بشه. منم حق دارم کامل نباشم. حق دارم زودرنج باشم، دردسر درست کنم، زیاد توجه نکنم، احساساتم غالب بشه و تصمیم های اشتباه بگیرم. لازم نیس تو هر شرایطی صدمو بذارم نهایت تلاشمو کنم که نکنه کم کاری کرده باشم. نیازی نیس، به عنوان یه انسان معمولی نیازی نیس تا این حد از خودم مایه بذارم. اینها برای من حق و حقوق عجیبی ان. من برابرم با بقیه؟ میتونم بنویسمش اما تو ذهنم نمیشینه انگار. عادت کردم کفه ترازوی سمت من سبک تر باشه. من بالقوه بدهکار کل دنیام. بابری اصلا یعنی چی؟ که اشکال نداره اگه صد نباشم؟ که اگه طرف مقابلم خطایی کرد دنبال تقصیر تو خودم نگردم؟ که منم میتونم خسته بشم؟ حتی وقتی مینویسمشون واسم غریبن. یعنی اشکال نداشت اگه تو رفتن چ من هم تقصیری داشتم؟ اخ خود عزیزم. من با تو بدترین بودم. هرکی هر بدی کرد بهم به کنار، من حتی بخاطر رفتار بقیه هم خودم احساس گناه کردم. الهی بگردم خودی که هیچوقت حق باهاش نبود و همیشه احساس تقصیر میکرد. غصه میخوردم که چرا از سر الف و چ زیاد بودم، که نمیخوام حیف و میل شم... خودم بودم که خودم و حیف میکردم. به بقیه اجازه میدادم خسته باشن، کسل کننده باشن، خودخواه باشن، خودمحور باشن، بی انصاف باشن، بی توجه باشن و... اما خوئم هیچوقت و تحت هیچ شرایطی این حق و نداشتم و اگه جایی از دستم در میرفت، اقدامات بعدی طرف مقابلم تقصیر من بود! میدونم این قانون ها از سمت مامانم تو زندگیم اومد و سرلوحه شد. ولی خیلی برام مهم نیس تقصیر اون بوده. برام مهمه که چقدر روی زندگیم اثر گذاشته و چه ظلم بزرگی خودم به خودم کردم. دلم میخواد خودمو سفت در اغوش بگیرم. از این به بعد بهت وفا میکنم خودم.

من هم حق دارم!؟

توسط indigopetus | دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۵ | 8:53

آخر از امید دل کندم اما از چ نه. دلتنگشم و شاید اون هم. ولی متوجه‌ام که ظرفیت اومدن و ساختن نداره. من برای عشق از دست رفته‌ام سوگوارم هنوز. برا چیزی که میتونست و نشد. دارم سعی میکنم با خودم مهربون‌تر باشم. امروز مرخصی گرفتم تا روی پروژه ام کار کنم. فصل جدید و دارم میپذیرم. داره برام جالب میشه. اگه چ نبود هنوز تو جلسه های کتابخوانی نمیتونستم شرکت کنم شاید، یا کلاس رقص. وقتی چ بود این کارها رو شروع نکردم. چون میخواستم واسش در دسترس باشم. اما رشد کردم. حالا تواناییش و پیدا کردم. هنوز دوست جدیدی پیدا نکردم. ولی استانداردهام درمورد دوست داره دوباره بالا میره. درمورد همه چیز بالا میره. یادم میاد یه زملنی با الف تو رابطه بودم و با خودم فکر میکردم من جای یه پارتنر فوق العاده که میتونست کنارش باشه رو اشغال کردم. یا کنار دوستی اگه بودم فکر میکردم حوصله سر بر و کسل کننده ام. و اون میتونست کنار کسی باشه که حوصله اش و سر نبره. دید ظالمانه ای به خودم داشتم. و جالبه که این حق رو دو طرفه نمیدیدم. مثلا با خودم فکر نمیکردم جای الف هم میتونست پارتنر فوق العاده ای کنار من باشه. یا دوستی کنارم باشه که بیشتر بهم خوش بگذره. مسئولیت همه چیز با من بود و هیچ حقی برا خودم قائل نبودم. وقتی با چ بودم هم این تفکر کمی وجود داشت. نه به غلظت قبل، اما همون مقدار باعث میشد اگه مرزی داشتم، خودم و بدهکار نسبت به چ حس کنم. در حالیکه منم میتونستم کنار کسی باشم که به مرزم احترام بذاره و تحت فشار قرارم نده. تعجب میکنم وقتی میفهمم منم حق دارم. درست مثل بقیه. این عجیبترین چیزیه که سعی میکنم باورش کنم. تو ذهنم برابری من با بقیه یه اصل طبیعی و پذیرفته شده نیس، یه گزاره پیچیده و غریبه. دیگران همیشه حق دارن هر جوری باشن، خیلی طبیعی انسان باشن، خطاکار، زیبا، دلفریب، خودخواه، مجنون، ساده، خسیس و... گاهی به این آزادی و رهایی حسرت میخوردم. تلاش برای کامل و بی نقص بودن مدت خیلی زیادی اصل و اساس زندگیم بود. این روزها بیشترین تعجبم همینه که مثلا من حق دارم مرخصی بگیرم بدون اینکه از پا دراومده باشم یا کار شدیدا اضطراری نداشته باشم! چ که رفت با وجود حال روحی بدم، حتی یه روز مرخصی نگرفتم. سرکار یهو اشک تو چشمم حلقه میزد، نگهش میداشتم تا پایان ساعت کاری و تو راه برگشت به خونه زجه میزدم. امروز در کمال صحت و سلامت بدون اینکه کار شدیدا اضطراری داشته باشم، خونه ام.

اشک تمساح

توسط indigopetus | یکشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۵ | 15:44

رفتن هم مثل عشق برا بعضیا مسخره بازیه. چ واسم اهنگ فرستاده. اهنگی که چنان زجه میکنه از نبود یار، که با شنیدنش بیشتر حس کردم اشتباه ارسال شده... اون من و داشت. با وجود خیانت، با وجود ترک شدن، با وجود هر دردی و هر زخمی که بعد از چ به تنهایی تحمل کردم، وقتی برگشت پذیرفتمش. دوست های صمیمیش گفتن دیگه قبولش نکن، دوست های خودمم هم همینطور، به همه گفتم خیالتون راحت و باز چ رو در آغوش گرفتم. گفته بود جبران میکنه، نکرد. جبران به کنار، حتی بهم توجه هم نکرد. قدر عشق خالصی که بهش داشتم و ندونست. کنارش گریه کردم اشکم و پاک نکرد، فاصله گرفتم، ترکم کرد... حالا از چی میگه؟

بنظر میرسه ارسال یه اهنگ عاشقانه خیلی راحتتر از پذیرش مسئولیته. الآن با هرکی میخواد هست، هر از گاهی یذره ته فکرش به من مشغول میشه و یه پیام میده. حتی براش مهم نیس ادمی که بارها ترکش کرده چه حالی داره و چه حالی پیدا میکنه...

چ رو هنوز دوس دارم. لحظه های اخری که داشت میرفت، فکر میکردم من سوپ مفیدیم که باید انتخابش کنه میخواستم انتخاب درستی کنه و از مزیت های بودن کنار من برخوردار شه. واقعا به سطوح عجیبی از حماقت رسیدم. کاش دور عشق و خط بکشم، حداقل برا یه مدت طولانی...

بچه گربع

توسط indigopetus | یکشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۵ | 0:23

الآن خوشحالم و خیلی با احتیاط دارم مینویسم که از این حش خارج نشم. امشب کلاس رقص بودم. احساس خیلی بهتری نسبت به بدنم دارم. انگار واقعا مال خودمه. تحت اختیارم و طبیعتا بیشتر دوستش دارم. یه جلسه کتابخوانی شرکت کردم. باز در حدی که جا داشت ابراز کردم نظراتم و. حس خیلی خوبی دارم. امروز واقعا قشنگ بود. و الان برعکس خوابیدم رو تخت و به ریسه نوری که بالا سر تختم وصل کردم نگاه میکنم. عاشق نور ملایمم. اتاقم خیلی رمانتیک و رویایی شده. پنجره بازه و نسیم خنکی میاد. الان با این نور و نسیم، خودمو خیلی توانمند. کافی و شاد حس میکنم. انگار هرچی از زندگی میخواستم و گرفتم.ته دلم یکم برا چ تنگ شده ولی همه تجربیات این روزهام اول مدیون اشنایی با چ و از اون مهمتر رفتنشه. امشب یه بچه گربه ام که جمع شده تو خودش، چشمهاشو بسته برا خواب و لبخند رضایتبخشی رو لبشه.

مطالب قدیمی تر
مشخصات وب
از اینکه حرف دلم رو خوندی متشکرم . نظراتت واسم ارزشمند و زیبا هستن . روزگارت آباد♡
آرشیو وب
  • مهر ۱۴۰۵
  • شهریور ۱۴۰۵
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • خرداد ۱۴۰۵
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • آرشيو
برچسب ها
  • جدایی (1)
  • در پی خود (1)
  • در پی معنا (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای پنهانی های واقعی من محفوظ است .