رفتم جلسه کتابخوانی، یه عالمه فکر داشتم، یه بخشی رو برا گفتن انتخاب کردم و از اون بخش یه مقدار خیلی کم واقعا بیان کردم. یجورایی بنظرم شکست بود. نمیدونم چرا وقتی رسیدم فریز شدم. حرف ها و شوخی هایی که باهام میشد و حتی نمیفهمیدم. کم کم هوشیاریم بهتر شد و تبدیل شدم به پنجره ای که دنیای بیرون از خودم و میدیدم و میشنیدم و زیاد نمیتونستم ارتباط برقرار کنم. یکم شوخم. یکی دو جمله بیشتر نگفتم که باعث خنده جمع شد و بعد یکی دیگه شروع به حرف زدن کرد و من همون اندک حرفی که شجاعت حرف زدنش و پیدا کرده بودم هم نتونستم بگم. با اینحال توی اون جمع بودن حس خوبی بهم داد. غریبه ام اما دارم خوب پذیرفته میشم. از بین همه اونها کسانی هستن که دوستم داشته باشن. دوست داشتن همه رو نمیخوام. فقط چن نفر هم مهربون باشن حس ریشه داشتن میکنم. انگار به جایی وصلم. چقدر خوب که بالاخره دارم تو چنین جمع هایی شرکت میکنم.
تو راه برگشت ینفر بهم شماره داد. ساکن شهر ما نبود. مثل همون ادم نیمه معروف. ولی جالب بود. قدش بلند بود و من چقدر عاشق قد بلندم. کارش طوری هست که دائم تو سفره. کیس مناسبی برا رابطه بنظر نمیاد باشه ولی یه ادم جدیده. یه مدلی که تا حالا باهاش اشنا نشده بودم. انگار دارم تایپ خودم و پیدا میکنم. ورزش شاید بتونه من و به ادمهای جالب تری وصل کنه. فقط مشکل اینه که از حالت بقا دارم خارج میشم. و کلا از یه جایی به بعد سلطان، بدنم هست. هر چی ایشون بگن. الان هم با هر نوع فشاری مخالفه. مثلا دیشب دلم میخواست صبح برم برای دو و بدنم صبح گفت نیاز به استراحت داره و من یکم فکر کردم و دیدم دوره مجبور کردن خودم گذشته. وضعیتم و دوس دارم. یجور خودسالاری سالم بعد از سالها نادیده گرفتن خود. صبح بین خواب و بیدار که هستم، وقتی ذهنم نیمه هوشیاره، مثل قبلتر اسم چ تو ذهنم نمیچرخه و فکرش یهو نمیرسه به قلبم که با اضطراب از خواب بپرم. وقتی اخیرا تو حالت نیمه هوشیارم میبینم دارم قربون صدقه خودم میرم و به خودم چیزای خوب میگم و بعد بدنم اروم میشه و باز خوابم میبره.
دیشب وقتی از اون پسره شماره گرفتم و حس کردم ازش خوشم ممکنه بیاد، حس میکردم دارم به چ خیانت میکنم. اولین شماره و اولین پسر نبود ولی ازش خوشم اومده بود. اما مرور کردم چیزایی که گذشت. که چ خیانت کرد، بهم اسیب زد، برگشت ولی مسئولیت چیزی و نپذیرفت و خودش و تازه قربانی میدید و بابت برگشتش باج میخواست، بعد من دوباره برگشتم بهش، باد لاستیکم و خالی کرد، و اینبار واضح گفت بهم متعهد نیستیم و دیدارهای هر از گاهی و دسترسی محدود و ناامنی مفرط... طوری که راه دیگه ای جز رفتن نداشتم. من ادم موندنم اما اون خودش خواست برم. اون عشق عزیز رو، اون بود که لگدمال کرد. من نباید برا اشنا شدن با ادمهای جدید احساس گناه کنم.
میخوام دست خودم و بگیرم و دنیا رو بهش نشون بدم، ببرمش جاهای جدید، با ادمهای جدید معاشرت کنم و مراقب خودم باشم. میخوام دنیا رو همراه با خودم کشف کنم