امروز خودم و خیلی خالی حس کردم. تو زندگیم خیلی تلاش کردم، یعنی در حد توانم، تا جایی که اضطراب و کمالگرایی مانع نشدن... استراحت برام یه کار شرم آوره. وقتی بعد روزها دویدن، استپ میشم و میخوام نفسی تازه کنم مامانم میاد تو ذهنم. ابروهاشو بهم گره میکنه و دستاشو میزنه به کمر و تند تند کارهامو سرم داد میزنه. نه خوب دویدم و نه خوب استراحت کردم. بدون اینکه واقعا نیاز باشه دائما برای بقا جنگیدم. امروز دستم باز شد، خالی بود... هیچی از هیچی عایدم نشده. زیر چشمم خط های عمیقی افتاده. گریه های این چن ماه چشمهام و پف آلود کرد و چروک زیرش و داره تبدیل به چین میکنه. یجوریم، احساسات درهمی دارم. دلم برای چ تنگ شده و حسرت اتفاقات شیرین بینمون و میخورم. ازش دلسرم و حتی دلم نمیخواد تماس های بلاک شده اش و چک کنم. ازش ناامیدم و ذره ای امیدوار. از ح خوشم اومده ولی بهش دلخوش نیستم. از فالو کردن پ هم به مراتب پشیمون.
پروژه ای که برا نگه داشتنش به هر دری زده بودم و باز انجام ندادم و حالا دیگه راستی راستی رو به آخرم. هنوز سرکار نیازم به بالاسریم میگیره و اون ۲۰ سال سابقه اش و میذاره تو جیبش و فقط جواب میده: نمیدونم! وقت ارایشگاه گرفتم و تبخال زدم...
یه چیزی اتفاقی و رندوم به نفع من پیش بره چی میشه؟ نشدن ها چرا انقدر بیشتر از شدن هاس؟ وام و پس انداز و پاداشم، چرا همه رو هم انقد ناچیزن؟ غرهام بچگانس، زندگی همینه. حرصم میگیره چ خونه رهن و اجاره کرده، ماشین خیلی خوب زیرپاش، فشار کاری حداقل... چرا حرصم میگیره رو نمیدونم. تلاش کرده بدست اورده. من در جهت دیگه ای تلاش کردم و بدست نیاوردم و بعید میدونم بدست بیارم. اینم طبیعیه. چه چیزایی که تحمل نکردم ... شرایط که بهتر شد رابطمون بدتر شد. مغزم خستس. بدون دلیل واضحی دوست دارم گریه کنم. گلوم تحت فشاره، چشمم غلغلک میشه اما برا باریدن کافی نیس.
چقد از همه خوردم! انگار با بدن درب و داغون و خون الود از رینگ دارم میام بیرون. عجیبه این حس ناکامی. استوری خواهر پ کنار دوست پسرش؟ عروسی دوستم؟ خیال چ؟ پروژه به فنا رفته ام؟ بدرفتاری همکارم؟ چی استارت طعم ناکامی شد؟