یجوریم. بالاخره اون رهایی که منتظرش بودم رسید. بالاخره انتظارم تموم شد. بالاخره نه چشمم به راهه و نه دلم بیقرار. نمیتونم بگم چقدر حس سبکی دارم. هیجان و کنجکاوی برای آینده... خوشحالم که بالاخره حالم خوب شده. امشب بعد از چن جلسه غیبت رفتم سر کلاس رقص. اولش طپش قلب گرفته بودم، بدن استرسی شده بود. ولی وقتی کلاس تموم شد، تو کوچه مسیر و تا ماشین دلم میخواست با رقص برم.
آهنگ جاده یکطرفه مرتضی پاشایی و بارها امروز گوش دادم. اون هم حس خوبی بهم داد. آب از سرم گذشته، از دست دادنی ها رو از دست دادم، تیرهام خطا رفته و با اینکه دستام خالین، ولی تونستم از مهلکه جون سالم به در ببرم. دیگه چ محور زندگیم نیس. حتی دیگا امید و انتظاری هم بهش ندارم. من ازش گذشتم، دقیقا همون روز که از خیر خوبی هاش گذشتم و به پای بدی هاش بخشیدم بهش. انگار حریص بودم به همون خوبی های اندک، نمیتونستم بذارم از چنگم بره. آسیب ها چیره شدن و بالاخره من موفق شدم.شاید حتی یه جسن کوچولو بگیرم.ماه هاست دارم تلاش میکنم. و بالاخره واقعا تونستم ازش عبور کنم. میخوام برم یه کافه و کیک و نوشیدنی سفارش بدم، یه شمع بذارم روی کیک و این اتفاق فرخنده رو جشن بگیرم و به خودم تبریک بگم. خودم و خیلی دوست دارم...