پنهانی های واقعی من

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

یه روز دیگه اذیتم کنید

توسط indigopetus | شنبه سی ام خرداد ۱۴۰۵ | 19:51

امروز رییسم اومد اتاقمون. بالاسرم پشت صندلیم ایستاد و دستش و زد به استخون کتفم. خیلی ارادی نبود اما یهو واکنش نشون دادم و چون دستش و برنداشته بود خواستم از جام بلند شم. همزمان با خشم و التماس گفتم مهندس توروخدا... از دوتا مرد همکارم خجالت کشید و گفت حواسم نبود دستم خورد. تا ساعتها استخون کتفم مور مور میشد و تمام عضلات اطرافش منقبض بود. راستش این برام حال بهم زن تر و متجاوزانه تر از اون دیت افتضاح هست. اخیرا مرزهام مخصوصا مرزهای فیزیکیم بیشتر داره شکسته میشه و عصبیم بخاطرش‌. امروز واقعا overload بودم. کاسه صبرم لبریز شده بود و وقتی فکر میکردم دیگه طاقت هیچی و ندارم، چیز جدیدی پیش میومد. امروز خیلی خیلی روز سختی بود. ناهار دیر خوردم. و وقتی خوردم قلبم ژله‌ای شده بود. نه شدید. خفیفش هم آزاردهنده اس. یه بغض که نه کامل میشه و میباره و نه کنار میره آفتابی شم. غبارآلودم. بارونی در کار نیس.

امروز عصر هوا یکم بوی پاییز میداد. پاییز و دوس دارم.

نمیتونم خوب فکر کنم. فکرها کامل ظاهر نمیشن اما حسشون و منتقل میکنن. نمیدونم به چ که فکر میکنم دقیقا چه حسی دارم. دلتنگی، ترس، خشم، نفرت یا حتی عشق؟

خوب شد رفت. اما بد رفت. لهم همچنان. دائم یه خاک‌انداز دستمه و دارم خرده پاشیده های خودم و جمع میکنم. کاش گریه‌ام میگرفت. فشار تو جمجمه‌ام داره زیاد میشه.

کارما لطفا وجود داشته باش

توسط indigopetus | شنبه سی ام خرداد ۱۴۰۵ | 0:45

همیشه میگفتم کارمایی وجود نداره. یه سری چیزها گذشت که شک کردم. الآن ولی خیلب دلم میخواد کارما واقعا باشه. چ‌ای که با ویرون کردن دلم زندگی جدید شروع کرد، نباید خوشحال بشه، نباید خوشبخت بشه. قلب من خون، اعتمادم به همه چیز از بین رفته، به جذاب بودن و دوست داشتنی بودنم شک کردم، حتی آبروم هم حس میکنم رفته. آخه آدمهایی که من و شناخته بودن چی فکر میکنن؟ کسی که خیلی سریع حذف شد بخاطر زن دیگه‌ای. انگار یه زنگ تفریح بوده باشم. یا یه پیش غذا که به محض آماده شدن غذای اصلی کنار گذاشته شد.

"میگیره دامنتو این همه گریه های من

میبینه این همه آزار تو رو خدای من"

امشب داشتم اینستامو چک میکردم. از بخش پیشنهادها رسیدم به پروفایل اون زن. خیلی زشت نبود. اصلا چرا مسخره بازی درآرم؟ خوشکل بود. متاسفانه واقعا بد نبود. چ چهره‌اش شکسته تر از سنش بود. بهم میان. چ به من نمیومد ولی. حس میکنم مویرگ‌های ریزی تو قلبم پاره شده. دوباره قلبم داره خونریزی میکنه. خونی که وقتی به چشمام میرسه بی رنگ میشه. حس زخمی شدن دارم. مگه چکار کرده بودم که تا آخرین لحظه با من بی‌رحم بود؟ این روزها بیشتر از شدت آسیبی که دیدم و شدت آسیبی که میتونستم بخورم تو شوک و ترسم. به اون روزا که فکر میکنم احساس بی پناهی میکنم. من در خطر بودم ولی فکر میکردم دارم عشق و تجربه میکنم. عشق؟ من یه پیش غذا بودم فقط. با تمام قلب و روحم تو اون رابطه حاضر شدم و اونهم تا هفته آخر نقش بازی کرد. از همون اول هم حسابی دروغ بافته بود. حتی آخرکار نتونست همه‌اش و رو کنه. باورم نمیشه. انگار رفته باشم بازار جنس دوزاری رو میلیاردها پول بابتش داده باشم و اون جنس دوزاری کف دستم منفجر شده باشه و بهم آسیب رسونده باشه. همه‌اش تو ذهنم یه سواله. چطور دلش اومد؟ من میتونم ازش انتقام بگیرم. میتونم کاری کنم که زندگی عادی براش محال شه. اما نمیکنم. اما اون دلش اومد. چ با قلب من خیلی بد تا کرد. خیلی عوضی بود. دنیا انقدرم الکی نیس، مگه نه؟ نمیشه که من رو داغون کنه و آب از آب تکون نخوره.

"گر شد از جور شما لانه‌ی موری ویران

خانه‌ی خویش محال است که آباد کنید"

امیدوارم این شعر صحت داشته باشه. امیدوارم خوشحالی و خوشبختیشون محال باشه. با وجود گذشت یک ماه و نیم از شروع فاصله گرفتن چ تا الان، من حتی کسی تو زندگیم نیومده که انقدر برام جدی باشه که بهش حرف اختصاص بدم. هیچکس و دیگه لایق یه حرف ساده هم نمیبینم. کلا به آدمها حالا یه نگاه میکنم ببینم چقدر می ارزن که درصدی از این رنج رو برا اونا بکشم. هیچکس هیچ مقداری نیارزیده واسم. ۱۲ نفر اومدن و رفتن، یکیشون و نتونستم تحمل کنم. زود بود دیت رفتن ولی اون چن روزی که شماره میگرفتم ازشون حس زنده بودن میکردم. چ من و کشت. چنان من و کشت که انگار هزار سال گذشته و خاکم سرد شده. من الآن یه مرده‌ام کا گاهی حس میکنم فراموش شدم توسط دنیا. گاه دست و پایی میزنم و با آدمهایی که برام جذاب نیستن کمی حرف میزنم، که فقط وجود خودم و به خودم اثبات کنم. این یه جدایی ساده نبود. درد رفتن و نداشتنش نبود. این مرگ بود. به دست یار بی وفا. من هیچوقت معیارم برا رابطه ظاهر و حتی پول هم نبود. حتی خانواده و چیزهایی که جبر در اون اثرگذار باشه هم نبود. شخصیت آدمها برام اولویت بود. روی چ طور دیگه ای حساب کرده بود خودآگاهم. فکرش و نمیکردم نمک بخوره نمکدون بشکنه. فکر نمیکردم به زبون بیاره عاشقمه و میمیره برام و همزمان برا بدست آوردن زن دیگه‌ای تلاش کنه. من فقط میخوام زمین گرد باشه. میخوام اون عوضی هم حال من و بچشه‌. البته بیشتر. من بی گناه بودم و اون گناهکار‌. با طپش قلب نیمه شب از خواب بپره. سرگردون، عاشق، بی پناه،... امیدوارم همونطور که من و کشت خودش هم بمیره.

من دارم انرژی زیادی میذارم که احساساتم و حس کنم و همزمان غرق هم نشم. برا سرپا کردن خودم خیلی دارم زحمت میکشم. حالم داره بهتر میشه اما خنجری که به قلبم زده، درد میکنه‌. کاش عکس اون زن و ندیده بودم. اون لبخند لعنتی خیلی بهم حس باخت میده. این سقوط چرا تموم نمیشه؟

فعلا زانوی غم در بغل

توسط indigopetus | پنجشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۵ | 9:52

پذیرفتم قرار نیس به زودی همه چیز واسم تموم بشه. مراحل سوگم هنوز کامل نشده. هنوز دلم میخواد مثل ابر بهار گریه کنه. بخاطر خودش که از دست رفت و نارو هم خورد. چیزهای عجیبی درمورد خودم فهمیدم. مثلا ناخودآگاهم آدمهایی و انتخاب میکنه که میدونه نمیمونن. مثلا الف. شهرشون خیلی از ما دور بود. خیلی خیلی. فرهنگ متفاوت، عقابد متفاوت. بهم نمیخوردیم. ناخودآگاهم انتخابش کرد و بعد خودآگاهم هی خط کش گذاشت که ببینه متعد و مسئولیت پذیر هست؟ و تلاش میکرد موندگاریش و بسنجه. یعنی ناخودآگاهم کسی و میخواد که نمونه و خودآگاهم کسی میخواد که بمونه. ین الگو با چ هم تکرار شد. از اول گفت دنبال ازدواج نیس. ناخودآگاهم جذابتر دیدش. و بعد حتی گفت چون کس دیگه ای تو ذهنشه. خودآگاهم اما ثبات کاری و مسئولیت پذیری و تعهدش و میدید و باور میکرد. چ وقتی گفت اون زن و فراموش کرده و دوس داره با من ازدواج کنه، خودآگاهم باورش کرد. اما ناخودآگاهم میدونس انتخاب درستی کرده و سعی میکرد هیچی خونش جا نذاره! انگار حتی ناخودآگاهم میدونس اینجوری تموم میشه. بدون اینکه بفهمم کی آخرین باره که پا تو اون خونه میذارم. که فرصتی برا جمع کردن وسایل نمونه! راستش این خودآگاهی دیوانه واره. انگار مچ خودم و گرفته باشم.

برای تراپیست جدید دارم هزینه بیشتری میدم. واقعا پول کم آوردم. تراپیست قبلی یه ردفلگ متحرک بود. کاش زودتر عوضش کرده بودم. الآن اقتدار بهتری داشتم. اون آخرا خیلی تو رابطه نادیده گرفته شدم. خیانت و نحوه رفتن چ من رو حسابی داغون کرد. به من دروغ های بزرگی گفته بود درمورد مسائل مالیش. از همون اول تا آخر. حتی اون هفته آخر که راستش و گفت باز هم دروغ گفت! یعنی باز بخشی از دروغ هارو نگه داشت. و خیانت... بعدش آدم نمیدونه چکار کنه. اولش هراسون بودم. اون نقش قربانی و بازی میکرد که ناخواسته وسط تدارک ازدواج قرار گرفته و نمیتونه ازش خارج بشه. اولش میخواستم نجاتش بدم انگار. بعد یهو فهمیدم خودش خواست. خیلی نرم دست اون زن و تو دست گرفته بود! و اگه نمیخواست عمرا کسی میتونست وادارش کنه. حالا حسابی دلتنگ بودم و برا دیدنش له له میزدم. میخواستم قلبم و از جاش بکنم و دور بندازم. نتونستم ازش عصبانی شم هنوز هم. خشمم برمیگرده هی سمت خودم. گاهی زجه میزنم وقتی میبینم خوشکلم. و گاهی زجه میزنم که من حتی نتونستم با پتانسیل کامل تو اون رابطه باشم. امن نبود زیاد واسم. فضای کافی برام نداشت. فعلا تو این وضعیتم. سرگردونم. کمی دلتنگم. کمی عاشق و خیلی کم خشمگین و بسیار خسته. دوست دارم دوباره قبراق و سرحال شم. میبینم هر هفته کمی حالم بهتر از هفته قبله. از نظر طپش قلب، خواب، غذا... کاش زودتر خوب میشدم ولی.

یه چیز قشنگی خوندم. که تم م شدن یه رابطه میتونه نوعی مرگ باشه. اوایل که انقدر حالم بد بود. نصف شب از شدت طپش قلب از خواب میپریدم واقعا همین حس و داشتم. کسی که ادعا میکرد خیلی دوستم داره خیلی خیلی سریع من و کنار گذاشته بود و با کس دیگه داشت آینده اش و میچید. تمام اطرافیانش، خانواده و دوستاش، همه انگار من و از یاد برده بودن. اون روزا اگه هی به چ زنگ میزدم، یا وقتی بلاکم کرد به اون زن زنگ زدم، بخشی بخاطر این بود که وجودم و ثابت کنم. من نمرده بودم. اما باهام طوری رفتار کردن انگار سالهاست که مرده‌ام. میدونید نمیشه این و بخشید. امیدوارم زمین گرد باشه. این بی رحمی وحشتناکی بود در حق من. دلم نمیخواد خیر زندگی‌ای رو ببینن که با مرده جلوه دادن من ادامش دادن. پیگیر نمیشم چه عاقبتی پیدا میکنن. دوست صمیمی چ باهام خوبه اما یهو یه اطلاعاتی ازش میده که نباید بدونم. اینکه بعد محرم و صفر ازدواج میکنن و نباید بدونم. مرده و زندشون و دیگه نباید بدونم. عوضی‌های ارزون برام خیلی گرون تموم شدن و همش نتیجه یه تراپیست متوهم و غیرحرفه‌ایه. حیف از خودم. حیف از اعتمادی که به آدمهای این قصه داشتم.

ته ته تهش میرسم به اینکه من اعتمادبه نفس کافی ندارم. کاش از آدمهای گردن کلفتی رودست میخوردم حداقل. این باخت فاجعه بار و خفت برانگیزه.

فروپاشیده

توسط indigopetus | سه شنبه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۵ | 15:41

یکی از پسرهایی که ازشون شماره گرفتم و داشت سعی میکرد راضیم کنه باهاش وارد رابطه شم یا حداقل برم دیت، آخرش گفت انرژی زنانه نداری. انرژی زنانه؟ پسرخوب من ناراحتم که الآن ژانر زندگیم اکشن نیس، چه توقعی ازم داری؟ بخاطر فشار و محیط کارم حس میکنم با هر کسی هم نمیتونم وارد رابطه شم. باید یه حداقل فشاری سرکار حس کنه که من و بفهمه. چ خوب بود ولی از مغز خلاص بود. شرایط فهمیدن و داشت ولی پتانسیلش و نه.

امروز یه نیمچه دعوا با رییسم هم داشتم. صبرم زیادی لبریزه.

هر وقت حواسم از کار پرت میشه اضطراب خفیفی میگیرم. مثل این حس که الآن باید چکار کنم؟ بعد از این چطور میشه؟ من دوستش داشتم. چرا دیگه نیس؟ نه میتونم دل بدم بهش و زار بزنم نه میتونم منطقی بهشون جواب بدم و توقع داشته باشم تموم شن. انگار یه بچه زبون نفهم درونم هست که هربار سوالات اینچنینی میپرسه. آزادی اجباری که الآن دارم و دوس ندادم. دلم نمیخواد با هرکسی بتونم معاشرت کنم و هر مسیری بتونم برم. دلم میخواد دوباره چ منتظرم میموند که بعد از کارم ناهار و باهم بخوریم. باهم فایل اکسلی که درست کرده بودیم و ویرایش کنیم. باهم آب هویج بستنی بخوریم. باهم خوراکی بخریم و بریم فیلم ببینیم. دلم فقط همین ها رو میخواد. بیشترین چیزی که الآن اذیتم میکنه همین تغییراته. درسته زندگی همینه و برا رشد گاهی تغییر پیش میاد باید بهش تن داد و ادم نسخه بهتری میشه و اصلا شاید بعدا از قبل هم خیلی بهتر شد. ولی نمیخوام. کاش میشد جرزنی کرد. بازی و بهم زد و دوباره چ رو آغوش گرفت.

کلافه ام. تحملم تموم شده و همه چیز بنظر آزاردهنده میاد. همکارهای بی دغدغه ای که سرکار فقط لاس میزنن، تنگی نفسم، موهام، کارهای شرکت، پروژه نصفه ای که برا باخت ندادنش همه کار کردم ولی باز رهاش کردم، دلتنگی و دوست داشتنم برا اون خائن بی فکر... گیجم. احساس تنهایی میکنم و حوصله کسی رو هم ندارم.

نسخه الانم یه آدم شکست خورده و بازنده اس. دلم میخواد یکی بهم سیلی بزنه. دلم میخواد بپرم تو استخر آب سرد. دلم میخواد از ارتفاع بپرم. و در عوض همه چیز تن خسته امو میکشم و روز رو ادامه میدم. جوری که از بیرون بنظر نمیرسه چقدر لهم.

بعد از محرم و صفر عروسی دعوتم. عروسی دوستم. با یه مرد که ازش حدود ۲۰ بزرگتره داره ازدواج میکنه. دوستم ادم منفعت طلبیه. اونقدر خودخواه هست که نگرانش نباشم. چ هم قراره بعد از محرم و صفر عروسی کنه.

دلم میخواد زار بزنم

موج

توسط indigopetus | سه شنبه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۵ | 7:15

هر روز که حالم بهتره یه موج سختتر میاد. دیروز انگار زیادی منطقی بودم. به احساساتم گوش ندادم و نتیجه اش شد خوابی که صبح دوباره من و برد به انتظار و حسرت و غم. خواب دیدم بهم بارها زنگ زده. ولی صبح حتی گوشیم و چک هم نکردم. مطمئنم انقدر الان کنار اون زن خوشحاله که زنگ نمیزنه به من. دیگه همه چی تموم شده. ولی چقدر دلتنگم. چقدر از وضعیتم بدم میاد. کاش عاشق نمیشدم. اون بدترین کارها رو انجام داد چطور ازش دل نمیکنم؟ چرا انقدر کندم؟ خسته شدم از همه چیز. چقدر اون عوضی بود. عاشق چه ادمی شده بودم. هعی

گرون برام تموم شد

توسط indigopetus | سه شنبه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۵ | 3:22

امروز خیلی ناگهانی یه فکر اومد تو ذهنم. نمیخواستم تا الآن قبول کنم. اما چ به آرزوش رسید و آرزوش اون زن بود. هرچند بدهیکل، زشت و سن بالا باشه، هرچند چ رو دوست نداشته باشه و بخواد ازش سوءاستفاده کنه، اما چ همیشه عاشقش بوده. پس الآن نه تنها ناراحت نیس بلکه داره با دمش گردو میشکنه. اولین بار که درمورد ازدواجش گفت بغض کرده بود و صداش میلرزید انگار گریه میکرد میگفت تو عمل انجام شده قرار گرفته و قسم میخورد من و از هر آدمی تو زندگیش بیشتر دوست داره. بازم باورم شده بود. ته ذهنم میخواستم از دست اون زن نجاتش بدم و بار دیگه آغوش بگیرمش. داشتم خودم و به آب و آتیش میزدم. اما الآن که بهش فکر میکنم اون از خوشبختی چیز بیشتری نمیخواست. همون زن واسش کافی بود. الآن هم به خواسته‌اش رسیده. حالش خوبه. تدارک عروسی و میبینه و درگیر مراسم و رفت و آمده. منصفانه نیس. خیلی هم تلخه. اما اون در لعنتی رو تو قلبم بالاخره میبنده و انتظاری که ناخودآگاهم برای برگشتنش میکشه رو خاموش میکنه. دردناکه اما اون رفته و الآن با زندگی جدیدش کاملا خوشحال و راضیه و من خیلی غیرمنتظره و بی رحمانه رها شدم. آسیب پذیر شدم و رنج کشیدم و کسی لحظه ای مراقبم نبود. حتی انقدر آسیب پذیر بودم که مورد تجاوز هم قرار گرفتم. چ رفته بود پی خوشحالی خودش بدون ذره ای مسئولیت پذیری‌. از اول بنظر نمیومد انقدر مسئولیت پذیریش کم باشه. وقتی مریض میشدم وسط مهمونی هم که بود میومد و من و میبرد دکتر، هزینه های رفت و آمدم و میداد، تو زمستون و پاییز وقتی جایی میرفتیم برام لباس گرم و پتو میاورد، وقتی نمیتونستم رانندگی کنم من و تا نزدیک خونه امون میاورد و با تاکسی برمیگشت،... اما آخر قصه وقتی اوضاع خوب نبود زخمیم کرد و یه لحظه هم مراقبم نبود. مسئولیت پذیری خیلی مهمه. همیشه نمیشه کارهای قهرمانانه کرد. ول کردن مهمونی و اومدنش برا دکتر بردن من یه حرکت نمادین و قهرمانانه بود اما اگه بیماری طولانی تری داشتم، بعید میدونم تا آخر همراهیم میکرد. صبر و شکیبایی زیادی نداشت. گاهی همون لحظه که اون تنایل داشت باید میرفتم پیشش چون بعدش انچنان دیگه مشتاق نبود‌. این آدم، آدم روزهای سخت نبود. وقتی مشکل خاصی پیش میومد نمیشد روش حساب کرد. تو روزهای خوش آدم از پس خودش برمیاد ولی روزهای سخت چی؟ وقتی خودت هم طاقت خودت و نداری یکی و میخوای که نگهت داره. چ مرد بلاتکلیف و عاشق پیشه و دمدمی بود. انتخابش رو کرد و رفت. الآن هم قطعا راضیه وگرنه شرایط جدید و تحمل نمیکرد. من باید خودم و دریابم. دختری که صادقانه حضور داشت و همه چیز و واقعی حس کرد. هم واقعی عاشق شد و هم درد رها شدن رو واقعی چشید. کسی که از معشوقش زخم خورد و کسی مرهمش نشد. کسی که تا خواست از اون اتفاق بیرون بیاد اتفاق تلخ دیگه ای و تجربه کرد. تمام این مدت پایدار بود، سرکار رفت و نذاشت خانواده اش چیزی از زمین خوردنش ببینن. این دختر همون داش آکل با معرفتی بود که خودش دنبالش میگشت. صد برابر چ مرام داشت و قوی بود. این دختر از الآن آغوشش برای خودش بازه. خود عزیزش رو محکم آغوش میگیره و مرهم زخم خودش میشه. از این روزها هم عبور میکنه. زندگی همینه. گاهی هر چقدر بری بالاتر محکم تر زمین میخوری. و این دختر با عشق خیلی اوج گرفته بود، امیدوار شده بود، تکیه کرده بود، پناه برده بود... اما همه چیز فروپاشید. حقش این نبود. نه. چه میشه کرد؟ دست به زانو میزنه و هر چند خاک آلود ادامه میده. این من تنها و زخمی همچنان قویه. خیلی قوی. با مسئولیت، مهربون، با درک، با معرفت. ویژگی هایی که آرزو داشت کمی در محبوبش هم بود. محبوب سابق. من چ رو مقصر اون تجاوز میدونم. از بی مسئولیتی و زخمی که اون به من زد، من اونطور تو شوک و هپروت رفتم که نتونستم به خوبی از خودم مراقبت کنم. اونقدر رفتنش برام ناگهانی و دردناک و عجیب بود که انگار خواب میدیدم. متوجه اطرافم نبودم اونقدر. چ رو نمیبخشم. اگه میخواست بره، باید شجاع تر، با مسئولیت تر و صادقانه تر میرفت. چ برای همیشه تموم شد. باز هم تصمیم دست ورژن آینده ام هست اما بنظرم این آدم ارزون تر از اون بود که انقدر برام گرون تموم بشه.

بند بزنم خودم رو

توسط indigopetus | یکشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۴۰۵ | 15:55

با دوست دختر یکی از دوستای چ حرف میزدم. میگفت با دوست ها و اطرافیان چ در تماس نباش. سوژه ات میکنن و ازت میخندن‌. در این لحظات تنها چیزی که برام مهمه اینه که چ اونی نباشه که درمورد همه چیز بتونه تصمیم بگیره. رفتنش رو نمیتونم تغییر بدم اما اینکه با کی رفت و آمد کنم دست خودمه. یجورایی لج کردم انگار. من با کسی اونقدر گرم نمیگرفتم. همه واسم آشناهای چ بودن نه دوستای صمیمی خودم. خب فاصله سنیم هم باهاشون نسبتا قابل توجه بود‌. اما حالا که رفته و حالا که دنیا انقدر بی اعتباره، محدودیتی حس نمیکنم. نمیخوام قطع شدن رابطه ام با فلان آدم نتیجه خواست و تصمیم چ باشه. و خب با حال و احوال این روزهام گشتن با دوستای اون حال بیشتری میده. اونها اوج من و دیدن، فرودم و نیاز نیس براشون توضیح بدم. عشق تو رفتار و گفتار چ رو دیده بودن. دستهایی که به دستهام گره شده بود، اونها دیده بودن که من احمق نبودم. چیزی بین ما بود. از همه گذشته خودشون هم این درد و چشیدن. همیشه برام سوال بود دوست صمیمی چ چرا همش به ینفر فکر میکنه که به بدترین شکل بهش خیانت کرده. اون زن با کس دیگه ازدواج کرد و دوست چ هنوزم عاشقشه اما هیچوقت نتونست قبولش کنه. زنه هرکار کرد نبخشیدش ولی همچنان عاشقش هست. میفهممش. اون شعرهای زیادی احساسی، اون آهنگ ها، اون روابط کوتاه و سطحی، حالا خیلی چیزها رو میفهمم. قبلا از دید بالا به پایین نگاش میکردم. که خب چرا برنمیگردی پیشش؟ خب چرا فراموشش نمیکنی؟ خنده‌داره. خیانت دیدن چیز خیلی عجیبیه. دروغ چرا. یکم خوشحالم که تجربش کردم. انقدر بخش بزرگی از دنیا تازه جلو چشمام رنگ گرفتن. مثلا وقتی قمیشی میگفت:

"یکی و خواستی و رفته من میفهمم که چه سخته

داره با خاطره بازی میگذره روزای هفته

وسط این هنه کابوس یادش آرومت نکرده

آرزو کن اگه شاده دیگه هیچوقت برنگرده"

هیچیش و درک نمیکردم مخصوصا قسمت آخرش.

امروز داشتم فکر میکردم این ازدواج انقدرها هم برای چ بد نیس. یه توهم و خیال، یه عشق ناتموم ده ساله رو به ثمر نشوند. آدمهایی که آدم حسابش نمیکردن، از این به بعد قراره کلی بهش توجه کنن. شاید براش عقده گشا باشه. شاید بتونه چیزها و ادمهایی که سالها تو ذهنش بهشون چسبیده بود رها کنه و اصلا شاید انقدر عاشق وضعیت جدید بشه که ازش هیچوقت بیرون نیاد.

اون زن زشت، بدهیکل، سن بالا اما رگ خواب چ رو بلده. این ازدواج شاید برای هر دومون رهایی بخش بود. منی که با پوست و گوشت و استخونم عاشقش شده بودم و بالاخره آواره کرد. به دلی که از عاشق شدن نمیترسید، تلنگر زد. و چیزی که همیشه شنیده بودم اما تجربه واضحی ازش نداشتم و چشیدم. تلخه. کل سیستم بدن و روانم و تغییر داده. حتی بخاطرش سلامتیم و شاید تا اخر عمرم از دست بدم... نمیدونم. کاش فقط ارومتر لهم میکرد. یکم منصفانه تر. مجبور بود انقدر بدجنس و بی رحم باشه؟

"تو داغونی اما تمام نشده‌ای"

از نتایج درد و دلم با هوش مصنوعیه.

برام عجیبه گاهی حالم خوبه. حتی گاهی میترسم. نگدان موجی میشم که در انتظارمه. بهرحال من قوی تر از این حرفام. گیجم این روزا. اما باز مثل رقصنده ای هستم که با رقصش از موقعیت هایی جاخالی میده‌. حس میکنم دیدم به زندگی هم خیلی عوض شده. همه میگن عوض نمیشی. اما اولین باری نیس که حس میکنم دارم عوض میشم. دارم واقعی تر میشم. دلسوزی ها و ترحم های بیش از اندازه ام رو به کاهشه. امیدوارم مریض نشم. که هرچی بشه میتونم جبرانش کنم. اون شب حبس شده بودم. بارها مخالفت کردم. خیلی جدی. اروم. با التماس. با خشم. نشد. نتونستم جلوی اون اتفاق و بگیرم. اما لحظاتی هم بد نبود. بهرحال اون ادم کاری که کرد تجاوز بود. بنظر میومد معتاد باشه. ادعای ورزشکار بودن داشت اما صداش خیلی تو دماغی بود و رفتارها و عدم کنترلش... نمیدونم. بهرحال از افتضاح ترین تجربه هام بود. ادم وقتی گیج و منگه راحتتر تو دام میوفته. چه میشه کرد؟ باید ازش درس بگیرم و برم جلو.

دلتنگ آدم بی وفام

توسط indigopetus | شنبه بیست و سوم خرداد ۱۴۰۵ | 22:3

تهوع شدیدی دارم. تو مسیر برگشت از کلاس رقصم. وقتی هزینه تاکسی و حساب میکردم یادم افتاد به چ. از اینکه من و خودش نمی رسوند و تاکسی میگرفت ناراضی بودم ولی حالا برا همونم قلبم فشرده میشه‌. چطور میشه این حجم دوست داشتن و کسی پس بزنه؟ و چرا دوست داشتن من با دوست نداشتن اون تموم نشد؟ امروز خیلی دلم تنگ بود براش. هیچ تلپاتی ای بینمون نیس‌. مطمئنم‌. تو این مدت هربار دویدم سمتش اون سرش گرم بود. و هر وقت اومد من پسش زدم‌. اونقدری که من تلاش کردم بمونه اون تلاش نکرد ببخشمش. میفهمم. اما دوستش دارم هنوز. دلم خیلی تنگ شده. خاطرات داره از تو ذهنم محو میشه. من حافظه قوی ای ندارم. تلاش میکنم حالات صورتش و به یاد بیارم. اون جزئیاتی که مطمئن بود کسی جز من ندیده رو دیگه کم کم دارم فراموش میکنم‌. نخواست دورش بگردم. نخواست در آغوش بگیرمش. نخواست عاشقش بمونم. من و شکست. خردم کرد. کاری کرد که بابت عشقم احمق بنظر بیام. یه عاشق احمق که یار بی وفاش به بدتدین شکل ترکش کرد. این روزها انقدر خرد و خمیرم که راحت میشم طعمه آدم بدا. از صد فرسخی مشخصه از پا افتادم. دلم میخواد فریاد بزنم، خودم و اب و اتیش بزنم، فقط ببینمش. اما اون رفته. و حالش خوبه. رفت زندگیش به پای کسی بریزه که دوستش نداشت. چه فرقی میکنه؟ اون نیست. و خودش خواست نباشه. این روزها هم میگذره. روزهای تلخ دیگه هم گذشت. شب هایی که با طپش قلب شدید از خواب میپریدم هم گذشت.

اون که رفته...

توسط indigopetus | شنبه بیست و سوم خرداد ۱۴۰۵ | 16:16

هر چی مینویسم ثبت نمیشه و میپره. چه فرقی داره؟ اینهمه دل سپردم به چ اون هم پرید. گوشیم شده پر از اهنگ های غمگین و کلیپ های رقص. هر چقدر از حلقه و عروسی و عروس و دوماد و ... بدم میاد عاشق رقص شدم. انگار یه تکه از خودم تو رقص پیدا میشه و برا چیدن و کامل کردن خودم مثل یه پازل باید رقص و هم یاد بگیرم و انجام بدم. این روزها عجیب حس آزادی دارم. یه آزادی که نخواسته بودمش‌. و هم ازش خوشحالم هم ناراحت. من حالا میتونم هر مردی و دوست داشته باشم. میتونم با هر کسی رفت و آمد کنم. میتونم هر وقت هرجایی خواستم برم. اما دلم فقط ینفر و میخواد. چ رو هنوز هم دوستش دادم. با وجود همه کارهایی که کرد. تو دلم همش التماس میکردم که کاش فقط یبار برگرده. و هر بار که برمیگشت نمیپذیرفتمش. اونی که رفته بود اونی نبود که برمیگشت. وقتی داشت میرفت پل پشت سرش و خراب کرد. هر چقدر تو آتیش عشقش بسوزم و کمبودش دلم و خراش بندازه، نمیتونم قبولش کنم. من با ریزترین جزئیات دیدمش و بهش عشق ورزیدم و اون من و به شکل کلی هم ندید. وقتی میرفت یبار به دلم رحم نکرد. یبار نگفت چطور برم که کمتر خرد شه، کمتر آسیب ببینه. وقتی میرفت شوق رسیدن به زنی و داشت که همیشه در آرزوش بود. زن زشت و بدریخت و سن بالایی که هیچیش از من سر نبود. خودم و تو آینه میبینم که خوشکلم. اما خوشحال نمیشم. از درون میشکنم که از رو ظاهر طرد نشدن. از رو باطن هم طرد نشدم. من فقط دلم نمیومد بازی کنم باهاش. دلم نمیومد تخریبش کنم. دلم نمیومد دور شم و نزدیک. خب این عشق هم نبود. چیزی نبود که وقتی چ رو باهاش بدست میارم بتونم راضی باشم‌. من دنبال مونس بودم‌ نه اسیر. میفهمم که شاید به نفعم شد همه این ماجرا. هم رشد کردم هم دیدگاه هام درست تر شد و هم با کمترین هزینه تموم شد همه چی. اما دلم نمیخواد رهاش کنه. دلم به کسی که بی رحمانه رهاش کرده هنوز پایبنده. یه جا خوندم که گاهی ما درد و به عنوان اخرین حلقه اتصال با چیزی که از دست دادیم نگه میداریم. و من هم غم و سوگ رفتن چ رو چنان در آغوش گرفتم که انگار خود چ باشه. خودش که رفت میترسم غمش هم بره و همه چیز واقعا تموم شه. یکم بنظرم حال بهم زن میاد این حرفها. از خودم بدم میاد که هنوز اون ادم و دوست دارم و بهش وفادارم. اما نمیشه باهاش جنگید. دوست داشتنم واقعی بود. از ته دل‌. و رفتنش ناگهانی و شوک آور. راحت نیس کنار اومدن باهاش.

ژانر زندگیم و درک نمیکنم دیگه. تراژدیه؟ کمدیه؟ کاش اکشن بود. به هر سختی دارم میگذرونمش.

سوگ بزدگی که توانش و ندارم

توسط indigopetus | پنجشنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۵ | 6:25

اینهمه گریه، این همه زجه، هق هق هنوز کمه برا اون حجم از درد من. آخر همه میگن سِر شدم. درسته من حتی خیلی به اون تجاوز هم اهمیت ندادم. فقط برام مهم بود تموم شد. تونستم بالاخره برگردم خونه. اصلا نمیفهمیدم چی گذشت بهم. چطور حس هامو آزاد کنم؟ خسته شدم راستش. من تحمل غم و درد و ندارم. مگه چقدر خوشحالی دارم که غمم انقدره؟ تاب ذهنیم کمتر از ایناس. دارم سعی میکنم زندگی کنم. گاهی ولی چرخ زندگی از روم رد میشه و پرس میشم. هنگم. گنگم. حس میکنم از ازل باخته ام. دلم میخواس الان من اون ادم شاد و سرحال بودم و چ کسی بود که حسابی دچار مشکل شده بود. اون عوضی خائن. اونی که من و امیدوار کرد به خودش و یه ذره مسئولیت قلبم و برعهده نگرفت. اون ولی خوبه. خوشحاله. کنار عشق ده ساله اش. آخرش وقتی با من تو رابطه بود تونست اون و بدست بیاره. اون زن گذاشته بودش تو آب نمک. دید دیر بجنبه از دستش میده. کلا من این وسط بازارگرمی چ بودم. چ به خاطر من تونست بهش برسه. انگار تو این ماجرا ریشخند زدن به من.

دوست مامانم وقتی شوهرش بهش خیانت کرد و با زن دیگه ازدواج کرد و ازش طلاق گرفت، بعدش از شدت فشار و ناراحتی سرطان گرفت. همش اون میاد تو ذهنم. بدترین قسمت خیانت اینه که میدونی انتخاب نشدی و میدونی اونها الان باهمن خوشحالن و همه چیز براشون خوبه. و هرچی حق تو بود سهم یکی دیگه شد. دستی که به بند بندش عشق میورزیدی، دستای دیگه ای و گرفت. چشمی که حرکات ریزش و دنبال میکردی رو کس دیگه ای قفل شد. آدمی که تکیه گاهت بود غریبه ای بی رحم شد.

از خوب بودن خودم متنفرم. کاش منم یه جا بهش اسیب رسونده بودم‌. خواسته و ناخواسته اش مهم نیس. ولی من نباید انقدر ادم خوبی میبودم. نباید انقدر مواظب اسیب پذیریاش میبودم. نبای انقدر امن میبودم. تعادل و توازنی نیس. عدالتی نیس. انصافی نیس. داستان شوک آوره. زنی رو انتخاب کرد که دخترش دانشجوئه! خوشکل نیس. خوش هیکل نیس و با اون هم خوب رفتار نمیکنه. من از چ سَر بودم. و چ از اون زن. فاجعه انتخابش یه طرف، رفتار و بی رحمیش با من یه طرف. محترمانه میتونس ازم جدا شه. میتونس از همون اول صادق باشه. میتونس تو این مدت فقط یبار نگران حال من باشه. مواظب من باشه. اما هربار تکیه گاه و پناهگاه میخواس اومد سمتم. خب منم از وقتی فهمیدم کس دیگه ای و انتخاب کرده قبولش نکردم. فاصله اینکه به اون زن گفت نمیخواد باهاش ازدواج کنه و شبی که حلقه نشون انداخت دستش فقط ۴ روزه! همه چی سریع پیش رفت. چون برای یه عمر زندگی برنامه ریزی نشده بود. چ میخواست فقط زنی و بدست بیاره که همیشه با دست پسش زده بود و با پیش کشیده بود و اون زن فقط دنبال پولش بود. میدونم که دنبال پولشه. مطمئنم. یعنی این و همه میدونن. حتی خود چ. میدونست اون زن دوستش نداره و فقط دنبال سوءاستفاده ازش هست. ولی من شلغمی بودم که براش مفید بود اما به ذائقش تلخ. اون زن براش هات برگر بود. یه هات برگر مونده و بدبو اما وسوسه برانگیز.

من موندم و دنیایی که دیگه نمیدونم چطور بهش اعتماد کنم. به لحظات خوب چطور اعتماد کنم؟ چطور میتونم مونس کسی شم؟ چطور دیگه به کسی دل بدم؟

همدلی ناپذیر

توسط indigopetus | پنجشنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۵ | 0:27

امشب با یکی از دوستام رفتم بیرون. موضوع اون دیت و براش تعریف کردم. همدلی نکرد. برعکس تیکه انداخت. طوری که مجبور شدم واضح و قاطع بگم من مورد تجاوز قرار گرفتم. این حرف هارو بس کن. اون هم اشک تو چشمش جمع شد چون انگار نمیخواست قبول کنه چی به من گذشته‌‌.

بهرحال امشب حالم بد نیس. فقط دارم واقعا تعجب میکنم. اول تعداد بیشتر توجه ها صرف نظر از ظاهرم. و دوم اینکه چرا وقتی میگم نمیخوامشون نمیرن؟ چرا قبول نمیکنن اخه؟ من وقتی هم صرفشون نمیکنم. در روز شاید دوتا پیام هم ندم. واقعا دلم میخواد خرافات گونه فکر کنم تقصیر زن چ هست. دعا نوشت چ رو جذب کرد و دعا برا من نوشت بقیه جذبم شن. من انقدر تو جذب آدمها موفق نبودم هیچوقت. حتی جدیدا تو پیاده رو هم که راه میرم یهو یکی میخکوبم میشه یه لحظه

چرا همه چی انقد عجیبههههه؟

من خیلی ساده فقط آغوش چ رو میخواستم. ولی همه چیز خیلی پیچیده شد. چ طوری رفت که حسرت میخورم چرا در حقش بدی نکرده بودم.

نوبت من هم میرسه. روز من هم میرسه. دووم میارم این روزا رو.

پروسه سقوط

توسط indigopetus | چهارشنبه بیستم خرداد ۱۴۰۵ | 20:27

خب پروسه درمان اتفاق مبهم داره انجام میشه. انقدر بخاطر ماجرای چ شوک بهم وارد شده و ترما و سوگش هنوز در جریانه که هنوز نتونستم بابت اتفاقی که واسم افتاد لود شم. فقط وقتی با هوش مصنوعی درد و دل میکردم متوجه شدم که چه خطری تهدیدم میکنه. من فقط به این فکر میکردم که بالاخره اون شب لعنتی تموم شد و خبر نداشتم داستان تازه شروع شده. بهرحال در حال حاضر روزی ۷ تا قرص میخورم که هیچکدوم ویتامین نیس و هرکدوم عوارض خودش و داره. وقتی امروز پیش دکتر بودم، دکتر یه سوال هایی پرسید که تهش رسید به ماجرای چ. واسش تعریف کردم. تعجب کرد و گفت مورد نادری بوده. گفت اخیرا زیاد میبینه پسرایی که عاشق زن های بزرگتر از خودشون میشن و این موضوعیه که باید بررسی بشه. من از تعجب اونها تعجب میکردم. هنوز باور نمیکنم چی شد و هنوز باور نمیکنم عجیبه. فقط گاهی هق هق گریم از صدای اهنگ ماشین پیشی میگیره.

امشب به دوست چ زنگ زدم. غنیمت جنگیم. باهاش برا جمعه صبح قرار گذاشتم که شهر و بچرخیم. نمیدونم دنبال چیم. دنبال هر چی هستم اون چ نیس.

بهش گفتم فک کنم اون زن علاوه بر میلاد برا منم دعا گرفته. هیچوقت انقدر بهم شماره نمیدادن و دنبالم نبودن آدما. به سختی میتونم کسی و که نمیخوام و بذارم کنار چون هی برمیگرده. عجیبه. اونهم گفت دعا و این چیزا چیه و خرافاته و...

میدونم خودم. فقط عجیب و خنده داره. نمیتونم نبینم تغییرات و. دارم پشت فرمون زجه میزنم. بدون ارایش با قیافه داغون باز کسی ازم خوشش میاد. چطور ممکنه؟

سقوط با قلب

توسط indigopetus | چهارشنبه بیستم خرداد ۱۴۰۵ | 2:9

هر شب خواب و بیدارم قاطی میشه. بدون مسواک میخوابم، چراغ اتاق روشن... گاهی تا صبح تو حالت نیمه بیدار و گاهی بیدار میشم مسواک میزنم خاموش میکنم و میخوابم. این روزها هر کی میگه آشنا شیم قبول میکنم اما بعد حتی حوصله جواب پیام دادن و هم ندارم. نسبت به روزهای اخیر که شدت سوگم کمتر شده، دیروز موج بدی رو گذروندم. دلم تنگ شده بود. تصویر دستش که با ملایمت دست اون زن و در حالی گرفته بود که حلقه نشون تو دستش بود قلبم و خرد میکرد. اون حلقه وقتی داشت خرید میشد و یادمه. سرش و گذاشته بود رو پام و اشک میریخت و نمیگفت چی شده. خواهرش زنگ زد و آدرس طلافروشی و پرسید ازش. خیلی برام دردناکه. خیلی زیاد. آخه چطور تونست این کار و کنه؟ من زیاد کنکاش نکردم. من فقط اون روزها صبوری کردم. خودخوری کردم. فکر کردم از من سرد شده فکر نمیکردم داره خیانت میکنه اونهم به این شکل. هنوز خوب نشدم. الآن هم که در بدترین وضعیتمم. له، خرد، تنها. از ۱۱ نفری که بعد از چ قبول کردم باهاشون اشنا شم، فقط حوصله داشتم ۴ نفرشون و ببینم. حتی تماس و پیام هارو هم حوصله ندارم جواب بدم. کوچکترین شباهتی من و بهم میریزه و تفاوت ها هم اذیتم میکنه. کوچکترین حس فشار و کنترل و عدم رعایت مرز، باعث میشه هیچ تمایلی برا ادامه برام نمونه. وقتی با چ آشنا میشدم فقط دنبال تجربه و رشد بودم. فکر نمیکردم انقدر رنج بکشم. انقدر مجبور شم تنهایی زجه بزنم. هر شب و هر روز بیرون از خونه باشم. اضطراب بگیرم. اصلا این حال بد و تصور هم نمیکردم. چ دو هفته قبل از سالگرد آشناییمون با کس دیگه تدارک عروسی چید. وقتی من حسابی حس خوبی داشتم و بهش تکیه کرده بودم. وقتی بنظر میرسید همه چیز عادیه. هیچ سوتی ای نداده بود. حتی نمیدونم از کی با اون زن صمیمی شد. یعنی از کی مخش و زد و اون زن بهش راه داد. فقط میدونم همه از تصمیمش شوکه شدن. از سرعتش و تصمیم ناگهانی که گرفت و خب اینکه وسط رابطه با من همه چی و سریع پیش برد با اون! زنی که از چ ۵ سال بزرگتره و دخترش دانشجوئه! خوشکل هم نبود. از واکنش بقیه حدس میزنم. عکس های قدیمی زنه رو دیده بودم تو گوشی چ. بعد بخاطر من همه چیز و پاک کرده بود. هنوز قلبم زخمیه. وقتی میرفت یه بار هم نگران من نشد. حتی یه بار. فقط وقتی نیاز به پناهگاه و تکیه گاه داشت میومد سمتم. وقتی تموم شد همه یجور برخورد میکردن که انگار معلوم بوده تهش اینه. والا نبود. من و به داداش اون زن هم نشون داده بود که به همه بگه رابطمون جدیه. من و به خیلی ها معرفی کرده بود. تازه میخواست با مادرم هم آشنا بشه. خودم نذاشتم.

این درد کی تموم میشه؟ این اشک ها، این بغض، این زجه ها...

چطور قلبم به کسی اعتماد کنه دیگه؟ کسی که خیلی بهم توجه کنه، من و به همه نزدیکانش معرفی کنه، باهم خاطره های خوب بسازیم، چطور میتونم بهش اعتماد کنم؟ از کجا بدونم اون آدم هم وسط رابطه با من با کس دیگه ازدواج نمیکنه؟ بهم خیانت نمیکنه؟ یهو ترکم نمیکنه؟

گفت بخاطر من تو رو همه وایساده. این و وقتی گفت که همه با ازدواجش با من موافق بودن و با ازدواجش با اون زن مخالف. رفت و تدارک عروسی با اون چید و وسطش پشیمون شد. برگشت سمت من و گفت تو رو همه وایساده. دروغ احمقانه ای بود. اگه بهم خیانت نکرده بود تو رو کی لازم بود وایسه؟ تا قبل از اینکه بهش زنگ بزنم میگفت مشکل کوچیکی براش پیش اومده که بعد از حلش میاد خواستگاریم. مشکل کوچیکش ازدواجش بود.

از همه بدتر میدونست عاشقشم. میدونست دوستش دارم. ولی از من که پیش دوستاش حرف زده بود نگفته بود عاشقمه. گفته بود حالش با من خوبه. انگار من شلغم بودم واسش و اون هات داگ و انتخاب کرد. رژیم غذاییش هم همین بود. هر آشغال ناسالمی و دوست داشت و براش مهم نبود سلامتیش.

امشب اشک هام تموم نمیشن چرا؟ فردا باید بیدار شم برم پی بدبختی. چقدر از پریروز متنفرم. این روزها خیلی آسیب پذیرم. باید خیلی بیشتر مراقب باشم‌.

حتی دارم فکر میکنم برا مدتی عشق و کامل ببوسم بذارم کنار. به هیچکس هم هیچ فرصتی ندم. برم تو لاک خودم. من که از عشق الان بیزارم. از تکرار اتفاقای خوب هم. چرا با ادمها دارم اشنا میشم؟ اولش یکم هیجان برام داشت اما وقتی میبینم خیلی پیگیرن و با اینکه دارم ردشون میکنم نمیرن، به چ فکر میکنم که من و نخواست و زجه میزنم. وقتی بهم نزدیک میشن یادم به چ میوفته که تا اخرین لحظه ای تو زندگیم بود سعی داشت مرزمو به فنا بده و باز حالم بد میشه‌.

من از کل دنیا فقط آغوشش و میخواستم. حق من نبود هر چی که شد.

جمع کردن گند پلشت

توسط indigopetus | سه شنبه نوزدهم خرداد ۱۴۰۵ | 19:2

این یکی از خجالت آورترین اتفاقات و اعترافاتمه.از دیت افتضاح دیشب، فقط اینو بگم که الآن دنبال داروهای پیشگیری ایدزم! میدونستم اصول قرار چیه، هی اون گذاشتشون زیر پا و من نخواستم خیلی قشرق به پا کنم. باید عرض کنم گند زدم. خب اتفاقات بدتر و بیشتری میتونست بیوفته اما تا همین جا هم شرمنده خودمم. تا کی میخوام مطیع و حرف گوش کن باشم؟ این دختر خوب لعنتی چرا از زندگیم گم نمیشه؟ چرا هی سکوت میکنم و میذارم بقیه رو مرزهام لی لی بازی کنن؟ تا کجا باید پیش برم؟ میدونید؟ این تبعات و بایو پس میدادم که یکم به خودم بیام. دختر خوب لعنتی باید تا مرز بی آبرویی و تا ته ب.ایی بره تا بفهمه مفت نیس نه نگفتن. که محکم تر وایسه. انقدر نقش آدم کول و بازی کرد چی بدست آورد؟ خیلی عصبانیم. اول از چ بعد از خودم و بعد از اون آدم داغون. روحیم و نباید از دست بدم. درستش میکنم. سرپا میشم. ازش درس میگیرم. قوی تر میشم.

فقط دوست دارم یه چیزی بگم شاید برا کسی مفید بود. خودم از درد ودل با هوش مصنوعی امروز فهمیدم. اگه تحت هر شرایطی در معرض بیماری های رفتاری بودید، مدت محدودی وقت دارید برید مرکز بهداشت و رایگان دارو بگیرید. این میتونه خیلی کمک کنه.

امیدوارم سر عقل بیام و نذارم بیش از این حیف بشم‌.

بهرحال یه چیزهایی گاهی پیش میاد. آدم تو شرایط روحی خاصیه و اتفاقات خاصی براش میوفته و نهایتا جایی قرار میگیره که هیچوقت فکرشو نمیکرد.

سقوط

توسط indigopetus | سه شنبه نوزدهم خرداد ۱۴۰۵ | 12:8

از وقتی فهمیدم داره ازدواج میکنه، دائما در حال سقوطم. روزهای اول به طور فیزیکی هم زمین و زیر پام حس نمیکردم. انگار از یه برج خیلی بلند در حال سقوط بودم و از هر طبقه که رد میشدم خاطراتمون و میدیدم. اما به زمین هم نمیرسیدم. اخیرا گاهی زمین هست زیر پام گاهی نه.

ما ز یاران چشم یاری داشتیم، خود غلط بود انچه میپنداشتیم...

با آدمهای زیادی این روزها آشنا میشم اما به این امید که از هیچکس خوشم نیاد. از تکرار دل بستن، امید داشتن، تلاش کردن، خوشحال شدن، و بعد رودست خوردن و سقوط آزاد متنفرم. از تراپیستم هم متنفرم. از چ خیلی بیشتر از هر چیزی متنفرم. طوری با من رفتار کرد که انگار ظلم بدی در حقش کرده باشم. رفتن داریم تا رفتن. مدلی و انتخاب کرد که من له بشم. باورم نمیشه هنوز. هنوز حس میکنم یه کابوس ترسناک بوده. نمیشه انقد ینفر بی رحم بشه، میشه؟ هر چند نشونی هایی میدیدم که بهم کمتر اهمیت میده ولی تراپیستم... امان از این زن متوهم. باورم نکرد. اینبار که عاشق شدم یه دست قلبم تو دست چ بود یه دست قلبم تو دست تراپیستم. که اگه خودم عشق کورم کرد و چ هم بی انصاف بود، تراپیستم از بیرون ببینه و مراقبم باشه. ولی نه چ آدم حسابی بود نه تراپیستم حرفه ای و با وقار. تهش شد قلب ژله ای. قلبی که از اضطراب تو سینم میلرزه و از عشق متنفر شده.

زمین گرده؟ کاش باشه.

پایان چ

توسط indigopetus | دوشنبه هجدهم خرداد ۱۴۰۵ | 13:37

نمیدونم از چی بنویسم، از کجا شروع کنم. مدت نسبتا زیادیه ننوشتم اینجا. برا من زیاده یعنی. برگردیم به دو ماه قبل. وقتی چ ازم از نظر عاطفی فاصله گرفته بود و من هرچی به تراپیستم میگفتم یه برچسب بهم میزد. یبار میگفت needy هستی یبار وسواس و بار اخر کتاب برنده جنگ در ذهن خودت باش رو بهم گفت بخونم. هرکار کردم نتونستم بخونم. من نشخوار فکری نداشتم. من حقیقت و چپ متوجه نمیشدم. من فقط سنسورهام قوی بود و صدای رفتن چ رو میشنیدم. انگار روی برگ های پاییزی راه میرفت. خش خش میکرد و من بهم میریختم. اما تراپیستم باورم نکرد. هر بار که میگفت همه چی طبیعیه حالم برا یه روز خوب بود تا اینکه باز صدای خش خش میشنیدم. یه پنجشنبه ناهار پختم و دوتایی رفتیم خارج از شهر کنار رودخونه. آخرین باری بود که همه چیز عادی بنظر میرسید. من باز متوجه شده بودم چیزی سرجاش نیس اما خیلی مانور ندادم روش. هفته که شروع شد، سرد شد، بی رحم شد و دور شد. دلیلش و مثل همیشه مرزهای من بهونه میکرد. یهو برمیگشت سر میداشت رو پام و اشک میریخت و دوباره غیب میشد. نگفت چی شده گفت مشکلی هست که به محض حل کردنش میاد خواستگاریم. حدس زدم چه خبره. اما با اینحال یه هفته بعد که بهش زنگ زدم و گفت داره ازدواج میکنه شوکه شدم. با من کات نکرده بود. نگفت بود پای کس دیگه ای وسطه. تازه مرزهامو هم بهونه کرده بود. داشت با عشق ده سالش ازدواج میکرد و ادعا میکرد تو عمل انجام شده قرار گرفته. گریه میکرد صداش میلرزید قسمم میداد من و از همه بیشتر دوس داره و من انقدر شوکه بودم که فقط میگفتم اینارو بیخیال عروسیت من و دعوت کن. از این به بعد هی من رفتم سمتش و اون پس زد هی اون اومد و من پس زدم. تا یه پنجشنبه که گفت همه چی و بهم زده و به اون زن گفته نمیخوادش. منم گفتم روم حساب نکنه چون منم روش حساب نکردم تا الان. باز غیب شد. یکشنبه بهش زنگ زدم و گفت تصمیم گرفته با اون زن ازدواج کنه و دوشنبه استوری خواهرش و دیدم که حلقه نشون تو دست اون زن انداخته بود و دستش و با ملایمت گرفته بود. دستی که یک سال تو دستای من بود. انگار اونموقع بالاخره حقیقت و تونستم بپذیرم. تا قبلش بین خواب و بیدار بودم انگار. عزیزدل من داشت میرفت میخواستم فقط برگرده و وقتی برمیگشت یه مرد خیانتکار و میدیدم که مردده و نمیدونه چی میخواد. میدویدم سمتش و وقتی برمیگشت نمیتونستم قبولش کنم. بالاخره تموم شد. خشمم بالا اومد. وقتی بهش فکر میکردم قلبم ژله ای میشد و از اضطراب تو سینم میلرزید. یک ماه زجه زدم. یک ماه نوسانات شدید تجربه کردم. گاهی امید گاهی خشم گاهی غم گاهی فروپاشی گاهی رنج شدید... تراپیستم ایده هاش چی بود؟ وقتی هنوز تو فاز چانه زنی بودم و خشمم بالا نیومده بود گفت براش طومار بنویس و خودت و خالی کن و بلاکش کن. موثر نبود چون من فقط اونو میخواستم. گفت دیت رفتن و شروع کن ولی هنوز چ کامل نرفته بود هی میرفت و هی برمیگشت و من بین حس های متفاوت در نوسان بودم. یه دیت رفتم که انقدر خودم فکرم جای دیگه بود که طرف و هم نتونستم جذب کنم. گفتم قلبم تو سینم ناارومه. نه روز دارم نه شب. بهم سه تا قرص برا اضطراب و افسردگی معرفی کرد. و در اخر گفتم دلشوره هام بیجا نبود و فهمیده بودم داره میره ولی خودمو بیخیال کرده بودم، گفت همون نجاتت داد؟ من چطور شبیه آدم نجات پیدا کرده بودم؟ من قلبم و باخته بودم. اعتمادم. اعتمادبنفسم. عزت نفسم. امیدم. من خودم و باخته بودم. چطور نجات پیدا کردم؟ تراپیستم و گذاشتم کنار.

این وسط فقط یکی دوتا غنیمت برا خودم برداشتم. یکی دوست صمیمی چ که خیلی بامرام بود و باهاش زیاد در ارتباط بودم. و نمیخوام بعد از تموم شدن چ اونو کنار بذارم. یجور لجبازی با چ شاید باشه. اما برا رابطه نمیخوامش فقط دوست و رفیقم باشه. یکی هم دوست دختر دوست چ. اونم خیلی دلسوزمه و تجربیاتش و بهم میگه.

من سرپا شدم. اما دیگه خودم و نمیشناسم. وقتی میرفتم تو این طوفان آدم دیگه ای بودم و وقتی ازش اومدم بیرون برا خودم غریبه. در کمال تعجب به عکس بچگی هام که پرنشاط و شاد و شیطون بود خیلی شبیه ترم. و دیگه قلبم و دست هر بی سر و پایی نمیدم. این ادم بدی نیس پس دل بدم بهش؟ برا تجربه و رشد برم تو رابطه؟ دیگه به این آسونی نیس. دردی که کشیدم جان فرسا بود. به زمین و زمان چنگ زدم که سرپا شم. هر روز بیرون از خونه. تحمل نداشتم یه جا بمونم. هنوز هم کامل خوب نشدم. ولی دیگه اون حال نیستم. زجه های صبح و ظهر و شب ندارم. دیگه امید و ارزوم نیس چ برگرده. حتی متنفرم از اینکه یه روز صداش و بشنوم و ببینمش.

چ تموم شد.

بی معرفت ترین و بزدل ترین و عوضی ترینه.

اما کنارش رشد کردم.

مشخصات وب
از اینکه حرف دلم رو خوندی متشکرم . نظراتت واسم ارزشمند و زیبا هستن . روزگارت آباد♡
آرشیو وب
  • مهر ۱۴۰۵
  • شهریور ۱۴۰۵
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • خرداد ۱۴۰۵
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • آرشيو
برچسب ها
  • جدایی (1)
  • در پی خود (1)
  • در پی معنا (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای پنهانی های واقعی من محفوظ است .