توسط indigopetus
| یکشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۴۰۵ | 15:55
با دوست دختر یکی از دوستای چ حرف میزدم. میگفت با دوست ها و اطرافیان چ در تماس نباش. سوژه ات میکنن و ازت میخندن. در این لحظات تنها چیزی که برام مهمه اینه که چ اونی نباشه که درمورد همه چیز بتونه تصمیم بگیره. رفتنش رو نمیتونم تغییر بدم اما اینکه با کی رفت و آمد کنم دست خودمه. یجورایی لج کردم انگار. من با کسی اونقدر گرم نمیگرفتم. همه واسم آشناهای چ بودن نه دوستای صمیمی خودم. خب فاصله سنیم هم باهاشون نسبتا قابل توجه بود. اما حالا که رفته و حالا که دنیا انقدر بی اعتباره، محدودیتی حس نمیکنم. نمیخوام قطع شدن رابطه ام با فلان آدم نتیجه خواست و تصمیم چ باشه. و خب با حال و احوال این روزهام گشتن با دوستای اون حال بیشتری میده. اونها اوج من و دیدن، فرودم و نیاز نیس براشون توضیح بدم. عشق تو رفتار و گفتار چ رو دیده بودن. دستهایی که به دستهام گره شده بود، اونها دیده بودن که من احمق نبودم. چیزی بین ما بود. از همه گذشته خودشون هم این درد و چشیدن. همیشه برام سوال بود دوست صمیمی چ چرا همش به ینفر فکر میکنه که به بدترین شکل بهش خیانت کرده. اون زن با کس دیگه ازدواج کرد و دوست چ هنوزم عاشقشه اما هیچوقت نتونست قبولش کنه. زنه هرکار کرد نبخشیدش ولی همچنان عاشقش هست. میفهممش. اون شعرهای زیادی احساسی، اون آهنگ ها، اون روابط کوتاه و سطحی، حالا خیلی چیزها رو میفهمم. قبلا از دید بالا به پایین نگاش میکردم. که خب چرا برنمیگردی پیشش؟ خب چرا فراموشش نمیکنی؟ خندهداره. خیانت دیدن چیز خیلی عجیبیه. دروغ چرا. یکم خوشحالم که تجربش کردم. انقدر بخش بزرگی از دنیا تازه جلو چشمام رنگ گرفتن. مثلا وقتی قمیشی میگفت:
"یکی و خواستی و رفته من میفهمم که چه سخته
داره با خاطره بازی میگذره روزای هفته
وسط این هنه کابوس یادش آرومت نکرده
آرزو کن اگه شاده دیگه هیچوقت برنگرده"
هیچیش و درک نمیکردم مخصوصا قسمت آخرش.
امروز داشتم فکر میکردم این ازدواج انقدرها هم برای چ بد نیس. یه توهم و خیال، یه عشق ناتموم ده ساله رو به ثمر نشوند. آدمهایی که آدم حسابش نمیکردن، از این به بعد قراره کلی بهش توجه کنن. شاید براش عقده گشا باشه. شاید بتونه چیزها و ادمهایی که سالها تو ذهنش بهشون چسبیده بود رها کنه و اصلا شاید انقدر عاشق وضعیت جدید بشه که ازش هیچوقت بیرون نیاد.
اون زن زشت، بدهیکل، سن بالا اما رگ خواب چ رو بلده. این ازدواج شاید برای هر دومون رهایی بخش بود. منی که با پوست و گوشت و استخونم عاشقش شده بودم و بالاخره آواره کرد. به دلی که از عاشق شدن نمیترسید، تلنگر زد. و چیزی که همیشه شنیده بودم اما تجربه واضحی ازش نداشتم و چشیدم. تلخه. کل سیستم بدن و روانم و تغییر داده. حتی بخاطرش سلامتیم و شاید تا اخر عمرم از دست بدم... نمیدونم. کاش فقط ارومتر لهم میکرد. یکم منصفانه تر. مجبور بود انقدر بدجنس و بی رحم باشه؟
"تو داغونی اما تمام نشدهای"
از نتایج درد و دلم با هوش مصنوعیه.
برام عجیبه گاهی حالم خوبه. حتی گاهی میترسم. نگدان موجی میشم که در انتظارمه. بهرحال من قوی تر از این حرفام. گیجم این روزا. اما باز مثل رقصنده ای هستم که با رقصش از موقعیت هایی جاخالی میده. حس میکنم دیدم به زندگی هم خیلی عوض شده. همه میگن عوض نمیشی. اما اولین باری نیس که حس میکنم دارم عوض میشم. دارم واقعی تر میشم. دلسوزی ها و ترحم های بیش از اندازه ام رو به کاهشه. امیدوارم مریض نشم. که هرچی بشه میتونم جبرانش کنم. اون شب حبس شده بودم. بارها مخالفت کردم. خیلی جدی. اروم. با التماس. با خشم. نشد. نتونستم جلوی اون اتفاق و بگیرم. اما لحظاتی هم بد نبود. بهرحال اون ادم کاری که کرد تجاوز بود. بنظر میومد معتاد باشه. ادعای ورزشکار بودن داشت اما صداش خیلی تو دماغی بود و رفتارها و عدم کنترلش... نمیدونم. بهرحال از افتضاح ترین تجربه هام بود. ادم وقتی گیج و منگه راحتتر تو دام میوفته. چه میشه کرد؟ باید ازش درس بگیرم و برم جلو.