پنهانی های واقعی من

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

خواص پاییز

توسط indigopetus | دوشنبه سیزدهم مهر ۱۴۰۵ | 21:6

امروز خیلی تو گوشیم غرق شدم. بهم خوش نمیگذشت و حسابی کلافه شدم. فردا یه جلسه مهم دارم. پروژه خودمو باید امشب بازبینی کنم درحالیکه امیدی ندارم بتونم جمعش کنم. در کل امروز تا بعد از ظهر درخشان بودم و مابقی فس. همچنان خبری از چ نیس و من چندان ناراحت نیستم. صبر میکنم یکی دو روز دیگه و بعد پرونده اش و کامل میبندم. راستش به نشونه و اینها اعتقاد ندارم ولی برام خیلی جالب بود که خ هیچ جوره نمیپذیرفت نمیخوامش و به هر ضرب و زوری بود ارتباطش و باهام حفظ میکرد تا پنجشنبه شب. پنجشنبه شب اخرین پیامش این بود که هر وقت همدیگه رو دیدیم تصمیم میگیریم. و دیگه ازش خبری نشد و چ جمعه واسه من گل خرید و شنبه خیانت کرد، من و مقصر کرد ازم عصبانی شد و غیبش زد. یعنی اگه یه جابجایی دو روزه پیش میومد شاید من خ رو میدیدم. و این بنظرم خیلی جالبه که همه چیز طوری پیش رفت که من تنهای تنها باشم. شاید از بیرون خیلی عادی بنظر بیاد. که من یه سری تصمیماتی گرفتم و یه سری تبعاتی داشته. اما از زاویه دید من خیلی جالبه. هرکار میکردم خ بیخیالم بشه نمیشد، و دلیلشم فقط این بود که چ رو دوست داشتم. و خ که بیخیالم شد چ هم دود شد. بذار رمانتیک ببینمش. خدا میخواد تنها بمونم فعلا. حروف همینجا باید متوقف شن. شاید با کسی اشنا شدم، شاید رفاقت و همراهی ای پیش اومد، جلوی چنین چیزایی و نمیگیرم اما دیت و رابطه بمونه برا وقتی حوصله داشتم.

یه رقص جالب پیدا کردم که بدن و خیلی خوش فرم میکنه اما در طول رقص عرق نمیکنم. حس خوبی دارم. رهایی، آرامش، درصد مناسبی برای خطا و امید...

چقدر پاییز و زیاااد دوست دارم. شبیه اکسیر زندگیه. پاییز جیگرم و خنک کرده. تو این بلبشو چطور میتونست حالم خوب باشه؟ یه چیزایی هممون میبینیم و اگه ذره ای انسان باشیم رنج میکشیم. زندگی خودمون هم که کم داستان نداره. یه چنین خنکایی باید بشینه رو پوست که نفس از سینه منقبضمون رها بشه...

چقدر خوب شد سرش داده زدم و بهش فحش دادم. حس سبکی میکنم. کاش لازم نبود برم حموم. زیادی خواب الودم.

چ اومد که خ نمونه

توسط indigopetus | یکشنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۵ | 22:9

امشب چیز جالبی به ذهنم رسید. شاید رسالت چ با این برگشت، حذف خ از زندگیم بود. خ دقیقا تا چن روز پیش شدیدا پیگیر بود. هر چی تماسهاشو جواب ندادم، هرچی گفتم نمیخوام باهاش وارد رابطه شم انگار فایده نداشت. از طرفی خوشتیپ و قدبلند بود و زبون خیلی چربی داشت. با دومین تماس تلفنی ارتباط بینمون و یه رابطه عاشقانه و متعهدانه شمرد و من با وجود هرچی از شر گذرونده بودم، باز هم نتونستم مخالفت کنم و داشتم مطیعش میشدم. تو همین حین خ رفت خارج از کشور و چ دوباره برگشت تو زندگیم. من انقدر چ رو دوس دارم که نتونم وجود هیچ آدم دیگه ای و تحمل کنم. نمیخواستم بهش متعهد باشم اما حوصله هیچکسی جز اون و نداشتم. و قبل از اینکه چ بره، بالاخره خ ازم ناامید شد. این برام خیلی جالبه. یعنی دو سه روز پس و پیش میشد، من شاید راضی میشدم با خ دیت هم برم.

میخوام تمرکزم و بذارم رو خودم. و جای تحلیل دلایل و تروماهای چ، خودم و ببینم. خودم بشم نقص اصلی زندگیم و چ بشه یه کارکتر ساده‌. و میتونم نقش چ و برگشت هاش و جالبتر ببینم. نمیدونم راه ساده تری وجود داشت یا نه اما تجربه چ و برگشت هاش انگار برا من هربار یه سکوی پرتاب بود. چیزهایی که مدتها باهاشون درگیر بودم، ناچار شدم به سرعت پیش ببرم. انگیزه هام، خودانگاره‌ام، فانتزی هام... حتی عادت هام... همه چیز درهم شکست و بطور اضطراری و فوری من از نو ساختمشون. چیزهایی که هزار سال بود گوشه چشمم بود و جرات انجامش و نداشتم، شروع کردم. کلا خیلی خوشحالم. چ کارهای وحشتناکی کرد، واقعا ناامن و آسیب زا و سمیه. اما خوشحالم بابت تغییراتم. هنوز جای کار هست. وسط راهم. ولی همین که جاهایی پا میذارم که تو خواب نمیدیدم، بنظرم اتفاق خیلی قشنگیه.

تا چهارشنبه اگه زنگ نزد، از همه جا بلاکش میکنم. که برا خودم پرونده اش بسته بشه. اینطوری خیالم راحتتره. دفعه قبل وقتی بلاکش کردم زنگ نزد. رفت و برگشت ها هردومون و خسته کرده. و من تو خونه جدیدش جلو آینه خوشکلش، کلی رقصیدم. همون موقع که تو اتاق خوابیده بود و پست های بیمزه اینستا رو میدید. تو اشپزخونش بارها رقصیدم و اشپزی کردم. کمد لباسهاش و مرتب کردم. و چند بار تختش و مرتب کردم. خوب شد اینها رو چشیدم. یه سری از فانتزی هام و زندگی کردم. حالا اگه خودش نیس چه اهمیتی داره. من هم خیلی زندگی کردم و هم خیلی تغییر کردم. اینها رو نمیتونه عوض کنه یا بگیره ازم. الآن هم یه آدم سالم، آروم، آزاد، امن، مستقل و شادم که دیدش گسترده تر شده. تو اتاقم رو تختم لم دادم و نسیم خنک و با پوست و گوشتم لمس میکنم. ناراحت بودم بابت هرچی پیش اومد...."یه شب از همه چی به خدا گله کرد*** یه دفعه به خودش همه چی رو سپرد دیگه گریه نکرد فقط حوصله کرد"

صبر کردم، دلسوزی کردم، انرژی گذاشتم، عشق دادم ....به چ. اینها همه رو دارم برمیگردونم سمت خودم. خود عزیزم. خود عزیزم که در آغوشش بگیرم و نذارم حرفتی پوچ روش اثر کنن، که به کمتر از لیاقتش راضی نشه. خود عزیزم و بغل بگیرم و کنارش بمونم هرچی شد. خودم و رها نمیکنم♡

بی رویا

توسط indigopetus | یکشنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۵ | 18:21

زیاد نوشتن همراه با شرم هست واسم. بهرحال فکرام نامرتبه و با نوشتن میزون میشه. از دیشب که چ تصمیم گرفت گندکاری خودش و اعتراف کنه و تقصیراتش و گردن من بندازه، غیب شد. و شاید این بلندترین زمانی بود که من ناامن بودم و مضطرب و بی قرار نشدم.

امروز چن تا چیز درمورد آرزو دیدم. آرزو... اصلا چطور میشه آرزو کرد. راستش هیچ رویایی ندارم. گاهی برا خودم یه آرزو میسازم، مثل خونه خریدن و جدیدا هم ازدواج. اما برق تو چشمهام و برنمیگردونه. روزای دوری تو گذشته، بلندپرواز بودم. چشمم و میبستم و به آینده فکر میکردم. اما تصویر واضحی شاید نبود فقط یه حس دلنشین مینشست رو قلبم و سبکش میکرد. یه چشم انداز که نوید این و میداد که روزهای درخشان و هیجان انگیزی در راهه. پاییز معمولا برای من این حس و داشت. اول سال تحصیلی بود. شبیه یه بوم سفید بود. امید داشتم که طرحی که بعدا روش میکشم حیرت زده‌ام کنه. اما تابستون برای من معنی واقعیت لخت و عور و داشت. کارنامه‌ام و گرفته بودم، وسط تعطیلات بودم و میدیدم که هیچ اتفاق حیرت انگیزی در کار نیس. نه ثمره تلاشم و نه تفریح و استراحتی که در خور اون تلاش باشه.

امروز بعد از یه روز کاری شلوغ زودتر رسیدم خونه سرم توی اینستا بود. آفتاب غروب کرد و من دیدم خبری از چ نشد. کم کم کمی غبار دلگیری نشست رو دلم. گاهی به این فکر کردم که گیریم چ اومد و تلاش هم کرد، تو واقعا همینو میخوای؟ کمی بیشتر از غذای خوش بویی که با خوردنش مدتها دل درد میگیری؟

کاش بتونم آرزو کنم. دنبال حس خاصیم. یه حس امیدبخش رهاکننده. سریال ترکی هایی بودن قبلا که این حس و تو قسمت های اول بهم منتقل میکردن. اما دریغ که اخیرا چنین حس هایی و کمتر میتونم پیدا کنم. دیروز با دو نفر تماس گرفتم که جواب ندادنو بعد هم زنگ نزدن. اوضاع دوستی هام خوب نیس. اما میخوام درموردش حس فقر نکنم چون فقر احمق میکنه و من بیشتر کمبود میکشم. همین که مجبور نیستم از شدت اضطراب بزنم به جاده و جنازه ام و برگردونم خونه، خوشحال کننده اس.

وسایل ارایشیم میرسه دستم ارایش میکنم، میرقصم، تو جامعه حضور پیدا میکنم... اومم بنظر پاییز قشنگیه

محال

توسط indigopetus | یکشنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۵ | 14:21

از نتایج بحث دیروز، بالاسریم نیومد شرکت. و هوا بسیار پاکیزه تر بود. من انگار از زیر صخره بیرون اومده باشم واقعا حس میکردم شاغلم‌. رو شغلم سوار بودم یعنی. رییس هولم از ترس اینکه بالاسریم بره، من و اذیت نمیکنه. نه نخود سیاه و کارشکنی نه هول بازی و اعصاب خوردکنی. همه چیز خیلی خوب بود. خیلی کار انجام دادم امروز. با تمرکز و حال خوب.

چ هم فعلا غیبش زده. رفته دکه گردی یا از مادرش مراقبت میکنه، چندان مهم نیس. مهم اینه که از عشق من و زده کرد‌. منی که تشنه بودم. هزار تا فانتزی رمانتیک داشتم. بخشی از این فانتزیا به وقوع پیوست بخشی دود شد و هوا رفت. میترسم یهو یکی و ببینم و مثل چ شدیدا بشینه به دلم. مدلم اینطوریه که میرم تو مغازه و یهو یه چیزی چشمم و میگیره. حتی گاهی میدونم کاربردش برام زیاد نیس و یا جنس کناری، کالای بهتریه. اما اگه اونو نخرم تو دلم میمونه. چ هم همینطوره. ایده ال که نیس هیچ، کلی نقص داره که مثل شمشیر میشنه به جون من. اما به چشمم اومده و من چقدر میترسم. امیدوارم کسی اینطور هرگز به چشمم نشینه. امیدوارم فرمون دست عقلم باشه و حرف اول و اخر و عقلم بزنه. بهرحال اتفاقیه که افتاده. تغییراتیه که رخ داده و هیچ چیز تحت کنترل من نیس. نمیخوام چیزی و کنترل هم کنم. حتی تکلیفم روشن نیس که الآن باهمیم یا نه. من فقط میخوام این رابطه تا اخر این هفته کش پیدا کنه. که برم عیادت مادرش و محبتی که بهم کرده بود و بهش برگردونم. تو دلم مونده انگار. چ نکبت هم بره دکه بازی. به درک. به جهنم. زوری که نیس. نمیشه گفت تو رو خدا بذار من برات بمیرم. هعی. میدونم که چ غیرممکنه واسم. و میدونم که قراره روزهای جالبی بیان.

بهونه هاش

توسط indigopetus | یکشنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۵ | 7:2

فاجعه اینجاست که من هنوز پیر نشدم، مریض نشدم، هنوز شاغل و مستقلم، هیکلم هنوز خوبه و حتی روحیه‌ام هم اوکیه. چ نمیتونه به نسخه خفن من هم وفا کنه. الآن بهانش اینه که تو من و گرسنه نگه داشتی. فردا میتونه این باشه که زیباییت کم شده، بدنت دیگه جذابیت قبل و نداره، برام وقت نمیذاری، حالت خرابه و گریه میکنی، بهم چسبیدی و حس خفگی میکنم.‌‌.. برا ادمی که میخواد تقصیراتش و گردن کس دیگه بندازه همینقدر بهانه های وقیحانه ای وجود داره. مگه من نمیتونستم برم خ رو ببینم؟ مگه نمیتونستم با بقیه پسرها بهتر برخورد کنم، حتی اون پسر تو اون مهمونی. میتونستم هزار تا کار انجام بدم و بعد چ رو مقصر کنم. از چ پرسید تعهد براش چیه و چرت و پرت درمورد دکه ارزون کتنار یه مغازه بزرگ و خفن گفت. الآن هم سراغ یکی از اون دکه ها رفته. میترسید بره خونه و به اون دکه زنگ بزنه. قشنگه. واقعا قشنگه. مراقب نبودم دلم و به چه آدمی دادم. ماشینت خفنه؟ الآن دیگه حق داری با عالم و آدم بخوابی؟ چیزی که کم داره عقله. شعوره. امان از ادمهای تراپی نشده که با خوی وحشی خودشون بین بقیه ادما رها میشن.

بغض ته گلوم هست. ولی از پا نیوفتادم. حتی برا شخصیت و سبک جدیدی که داره در من شکل میگیره ذوق دارم.

میگه دلیل خیانتش مرز من هست، چه تضمینی هست که از اون مرز بگذرم و باز بهم خیانت نکنه و چیز دیگه ای و بهونه کنه؟ اگه خواست بیاد باهام حرف بزنه. اگه تونست راضیم کنه باز. دلم میخواد بیشتر باهاش بمونم ولی اصراری ندارم. عشق و آسیب کثافت ترین الگوی ممکنه و لعنت به این الگو که انقد برام عادیه.

دژ

توسط indigopetus | شنبه یازدهم مهر ۱۴۰۵ | 23:19

اینبار سقوط در کار نیس. من ریشه های محکمی تنیدم. حتی برنامه هم مشخصه. یک کلاش رقص دیگه و یک کلاس نقاشی ثبت نام میکنم. و باقی زمانم رو با دورهمی ها و جمع های جدید میگذرونم. و قلبم رو نوازش میکنم. تنم رو مرهم میذارم. آرایش میکنم، میرقصم، میدرخشم و دل... به کسی راحت نمیدم.

آدمی که امروز هستم و دوست دارم. چ هنوز کنجکاو نشد تو لباس رقصم چه شکلی میشم. چیزی نگفتم، چن روز دست نگه داشتم و الآن استوریش کردم. کمی از بند لباس زیرم پیداس. ولی بیخیال. خیلی هیکلم هم رو فرم نبود. زمانی بود که هورمونام شکمم و بزرگتر به چشم میاوردن. ولی باز بیخیال. خودم هزار بار دیدم استوریمو. اهنگ ملایم، عکس که با افکت کمی تیره و دارک شده... من وجود دارم. حتی بدون چ. حتی با قلب ناکام.

و میدونید؟ حس خوبی به مرزم دارم. به جهنم که چ رو بابتش از دست دادم. به درک که خیلی موقعیت ها هم از دست دادم. کسی که کنجکاو بود، کسی که وارد دنیام میشد، انقد عاشقم میبود که نخواد از دستم بده. که حداقل چشمش کس دیگه ای و نبینه. و اگه چ انقدر واسش سخته بهم وفا کنه، خب نکنه. بره.حالا که خودش اون ادم نیس، شانس اشنا شدن با یه مرد وفادار و مسئولیت پذیر و داره ازم میگره. سرما من و محکم تر میکنه. رویاپرداز و رمانتیک. شکنندگی تابستون و دیگه ندارم.

امروز فهمیدم بالاسریم شدیدا در پی زمین زدن من هست. حس جالبیه. آدم حس میکنه چقدر خفنه که ینفر اینهنه دنبال پایین کشیدنش هست. بهرحال چالش نمیخواستم. دوست دارم سر لج بیام. از سر لج بیش از پیش خوشکل و خوش هیکل و سالم بشم. دلم میخواد از سر لج موفق تر شم و جدی تر کار و درس و زندگی و پیش ببرم. دلم میخواد از سر لج فوی تر و شاد تر شم. پاییز فصل فوق العاده ایه برا این تصمیم. بوی نم بارون، ابرها، طلوع و غروب ها، نسیم های خنک... بوی برگ های نمناک... میتونم. از پسش برمیام. حتی خوب هم شد. چ نمیخواد قبله من باشه. پس بره کنار بذاره باد بیاد. که دستهامو باز کنم، چشمهامو ببندم، باد بپیچه تو موهام و ریه ام و پر کنه. که زندگی بهم یه پاک کن بده که از خط بیرون زدگی هام و درست کنم.

و مرزم... الهی بگردم که طبق عادت فکر میکردم هر چقدر کم دردسرتر شم، احتمال طردشدنم کمتره. خداروشکر که اونهمه مطیع نشدم. خداروشکر یه نه برا خودم نگه داشتم. و این دژ کهنه و جنگ زده هنوز سرپاس

خیانت کار عوضی

توسط indigopetus | شنبه یازدهم مهر ۱۴۰۵ | 22:7

دلم میخواست برای عیادت مادر چ که میرم واسش یه شال گرم بخرم که ماه های پیش رو هم بتونه ازش استفاده کنه و هم یاد من باشه. علی رغم خستگی از خونه بیرون رفتم. پشت فرمون بودم که چ زنگ زد. گفت ازم شدیدا عصبانیه. ظهر دیدم لحن صداش سرده... گفت بخاطر مرز من عطش پیدا کرده و کارش به جایی رسیده که یه زن ۴۵ ساله سوار کرده. زنه بهش نخ داده شماره زنه رو گرفته و دلش خواسته با زنه رابطه داشته باشه و بعد فهمیده اون زن متاهله. و اونجا از خودش بیزار شده و از نظرش من باعث شدم چنین آدمی بشه. خب داستان جالبیه. دقیقا از جایی برا چ مشکل بوجود میاد که میفهمه اون زن متاهله. انگار همه چیز تا قبلش طبیعی بوده. من استرس عمل مادر این عوضی و داشتم و اون... میگه تو من و تبدیل به این هیولا کردی. اما وقتی میخواد بگه لیاقت یه رابطه کامل و داره از ماشین و خونه‌اش مایه میذاره. اون آرم روی ماشین اگه نبود شاید انقد حق به خودش نمیداد. بهرحال منم دارم هیولای متفاوتی میشم. قلبم نسبت به عالم و آدم داره سخت میشه الا این بشر. که اگه یبار دیگه از همه جا بلاکش کنم و دیگه وارد زندگیم نکنمش، میشم یه ربات مشتی. نیاز داشتم به این تجربه تلخ ولی کاش زجر کمتری میکشیدم. من بودم که دلم میخواست یه آدم پولدار عاشقم بشه؟ خوب شد چشیدمش. حالا ته دلم این ارزو رو دیگه ندارم. خیالم راحته اکلیل تهش نیس. من بودم عشق و آسون میگرفتم؟ که هرجا بهم خوش نگذشت ازش میام بیرون؟ خوب شد دیگه با آتیش بازی نمیکنم. من بودم که خیلی آسون گرفتم به آدم مقابل؟ گرون تموم شد واسم که.

نمیدونم تا کی و چقدر باید از یه آدم ضربه بخورم. اما حرصم گرفته. اگه این یدونه مرز و نداشتم، همه تنها شرطشون میشد همین مرز. حالا که دارمش برعکسه. واقعا کمدی درام مسخره ایه.

امشب وقتی داستان مسخره‌اش و برام تعریف کرد و من و مقصر کرد، اول شوکه بودم بعد زنگ زدم و با جیغ بهش بد و بیراه گفتم و فحش دادم. و بعد یکم گریه کردم. اخرش وقتی هنوز از چشمام اشک میریخت چشمام مصمم شده بود. چشمای یخ و جدی. دیگه قرار نیس فرو بپاشم. این داستان منه و من شخصیت اصلیشم. چ یه کارکتر موقته. میاد و اثرش و میذاره و میره. اونی که بوده و هست و خواهد بود منم. پس جای ترس و اضطراب درسش و برمیدارم. اونهم یه تصمیم برای ایندم هست. عشق قبل از شناخت و رفاقت ممنوع.

فعلا معلوم نیس تکلیفم با چ چی میشه اما مهم هم نیس. واقعا بهش امیدی نیس. هزار بار عاشقشم و هزار بار برام مضر و آسیب زاس. اگه تا ۳ شنبه ازش جدا نشده بودم، برا مادرش هدیه میخرم و میرم عیادت. اگه نه که چه میشه کرد. دوست داشتم این اتفاق بیوفته.

زندگی واقعا سخته. گاها نفسم بند میاد

از بقا به زندگی

توسط indigopetus | جمعه دهم مهر ۱۴۰۵ | 21:44

قراره چن روز چ رو نبینم. مادرش مریض شده. نمیدونم چرا یه چیزایی این وسط شکرابه. مثل رابطه اش با مادرش و رابطه مادرش با من. وقتی فهمیده بودم داره ازدواج میکنه، به تراپیستم گفتم، گفت هر چی از دهنم در میاد بهش بگم و دیت رفتن و هم شروع کنم. افتضاح ترین توصیه ممکن. من تو شوک بودم. نه دیت برام ممکن بود و نه بد و بیراه گفتن دردی ازم دوا میکرد. بهرحال من هردو رو انجام دادم. دیت ها که ختم شد به تجاوز. و بدو بیراه هم اینطور پیش رفت که به چ یجورایی داشتم میگفتم هیچکس اندازه من تو رو نمیخواد حتی نزدیک ترین ادم بهت، یعنی مادرت. نمیدونم چ چیزهایی از این دست به مادرش گفته و بحثشون شده یا مادرش از اینکه چ بخاطر من زد زیر اون ازدواج حس بدی بهم داره. یا حتی این داستان چ بود برا قایم کردن مسواکش و پای خیانت وسطه. بهرحال بیخیالش. اوضاع خرابتر از این یه مسئلس. من میخوام ازدواج کنم. یه ازدواج شاد و آروم و رمانتیک. نه طوری که به طرفم بچسبم و نه طوری که از اضطراب مدام فریز شم. دلم میخواد مادر بشم. دوست هایی پیدا کنم. مسافرت برم. دلم میخواد آروم و شاد باشم. برام مهم نیس شوهرم ماشین و خونش چقدر خفن باشه، فقط از پس هزینه های معمول بربیاد. میدونم وضع اقتصادی انقد خرابه که همین وضع معمول هم یکم نامعموله. ولی خب کمتر از این، مشقتش عشق و ممکنه از پا در بیاره. و چ آدمیه که من و از این تصویر دور میکنه. چ نمیتونه کسی باشه که باهاش قرارداد ازدواج و امضا میکنم. کسی که قراره بهش صد متعهد شم. اخه اون یبار خیلی خیلی بد و فجیع بهم خیانت کرد. بارها قلبم و نادیده گرفت و تو اشک و حال بد رهام کرد. بارها دلم شکوند و بهم پشت کرد. من نتونستم ضعیف و دردمند باشم‌. اون حتی به نسخه قوی، مستقل و آرومم هم رحم نکرد. اگه یه روز یه بیماری بد گرفتم، تو سوگ غرق شدم، زشت شدم یا هر اتفاق دیگه ای... چ پناهگاهم میشه؟ ابدا اینطور فکر نمیکنم. پس با تمام عشقی که بهش دارم بنظرم کسی نیس که بتونم باهاش ازدواج کنم. خیلی به این معتقد نیستم اما شاید هنوز نقشش تو زندگیم تموم نشده. بهرحال من هیچ توقعی ازش ندارم. مطلقا هیچ. نه دیگه انتظار دارم مسئولیت پذیر باشه، نه فکر میکنم بهم متعهده و بهش اعتماد داشته باشم، نه دلم میخواد برام کادو بخره و نه هیچ چیز دیگه. حتی توجه هم دیگه برام مهم نیس. الآن ترس از دست دادنش و ندارم. پس آرومتر و امن ترم. تو این وضعیت بودنش کافیه. حتی اگه خونه خودشون پیش مادرش باشه و من خونه پدر و مادر خودم. دیروز تراپی سنگینی داشتم. از لحنم که عصبی و خشن بود فهمید حالم خوب نیس اومد پیشم. رفتیم غذاخوری و واسم گل خرید‌. خوشحال شدم اما اون ذوقی که توقع داشتم نه‌. یجورایی امیدم داره خاموش میشه و انگار عشق بدون امید شکل عجیبی به خودش میگیره. از این حجم از بی توقعی خودم متعجبم.

خ هم اصرار داره ما تو رابطه‌ایم و من باید به رابطمون فرصت بدم. بابا ما حتی یه دیت هم بیرون نرفتیم. وابستگی، بغض، احساس خاص... متوجه نمیشم. داره فریبم میده یا واقعا احساساتش اینطورین. خ شاید میتونست شوهرم باشه. اگه دلم پیش چ نبود البته‌. خوشتیپ، قد بلند، چرب زبون... سنش هم بهم نزدیکتره. مرزم و هم قبول کرده بود. با هر زبونی میشد گفتم نمیشه. تلفن هاش و بی جواب گذاشتم و بارها نوشتم که نمیخوام وارد رابطه شم. نمیخواست قبول کنه. حتی دیشب در جوابم نوشت وقتی همدیگه رو دیدیم تصمیم میگیریم.۰ ولی انگار اونم ناامید شد. امروز کلا خبری ازش نبود. خوبه. دلم نمیخواد مثلث عشقی درست کنم. و اگه ازش خوشم میومد واقعا شرایط عجیب میشد چون جای چ تو قلبم محکمه. در مورد یه چیزایی باید تصمیم بگیرم. مدتها رو حالت بقا زندگی کردم و صرفا دووم آوردم. حالا باید یه چیزهایی و انتخاب کنم. مثلا هر روز برم کلاس رقص یا یه روز درمیون دو سانس. یا چه وسایل آرایشی بخرم. یا تو چه مسیری رشد کنم. دو روزه شدیدا در حال استراحتم. تا تونستم خوابیدم و ریلکس کردم. خوشحالم که میتونم خونه بمونم و چرت بزنم. و خوشحالم که مضطرب نیستم. حس واقعا دلنشینیه. خوشحالم دارم وسایل آرایشی میخرم و خوشحالم که میخوام انتخاب کنم و دارم برا خودم فرصت انتخاب کردن درست میکنم.

دل بسته به چ

توسط indigopetus | پنجشنبه نهم مهر ۱۴۰۵ | 7:35

دیروز چ گفت همو نمیبینیم. منم گفتم اوکی و برا خودم برنامه گذاشتم. البته نحوه گفتنش خیلی موثره. اگه حس امنیت کنم راحت زندگیم و میکنم ولی وقتی حس ناامنی میکنم مضطرب و فریز میشم. برا این قضیه باید یه کاری کنم. باید به سیستم عصبیم بفهمونم قرار نیس بمیری. بقات به خطر نیوفتاده و همه چی درست میشه، حتی شاید بهتر.

دیروز رفتم تو یه جمع جدید. نیم ساعت دیرتر رسیدم. از کوچه های خلوت و باریک رد شدم و حسابی ترسیده بودم. کل جلسه من فریز بودم. دهنم رو هم چفت بود. سعی کردم انقباض بدنم و کمتر کنم که بقیه حس بهتری ازم بگیرن. اما انقباض، فریز و وحشت من باعث شد تا آخر جلسه مدام حرفهام و بخورم. با اینحال با ۵ تا دختر دیگه آشنا شدم. همه مهربون با روحیاتی نزدیک خودم. و خیلی خوب ازم استقبال کردن و خواستن باز برم. خیلی خوشحال کننده و دلگرم کننده بود. من میتونم دوست پیدا کنم. و حتی شاید بتونم با جنس مخالف هم ارتباط معمولی داشته باشم. بدون رابطه و درخواست و داستان. صرفا سلام احوالپرسی و معاشرت. هرچند خیلی کم با آقایون ارتباط برقرار کردم دیروز اما بنظرم جو خوبی بود. چقدر خوشحالم که میتونم تو جمع های جدید شرکت کنم. خیلی هیجان زده بودم دیشب. رو چ نمیتونم حساب کنم. دیشب پیش چ موندم. صبح بیدار شد و یه پست راجع به یه ماشین پورشه دید و من دیدم برا اون قابل دسترسه و برا من آرزو. بغض نشست تو گلوم. فاصلمون خیلی زیاده، از همه نظر.

چیزی که ناراحتم میکنه اینه که چ نسبت بهم کنجکاو نیس. نپرسید لباس رقصت رسید؟ باهاش چه شکلی شدی؟ یا نپرسید اون جمعی که توش شرکت کردم دقیقا چطوری بود؟ بهم خوش گذشت؟ با کسی آشنا شدم؟ یا وقتی گفتم قبل از رسیدن ترسیدم، با نگرانی نپرسید چیزیت که نشده؟ مهم نیس پول خرج میکنه واسم یا نه که نمیکنه، توجه و کنجکاوی که هزینه و ترسی نداره. نمیشه حتی وصلش کرد به مرزم. هیچ بهانه‌ای واسش نیس. تصمیم گرفتم اگه نپرسید هیچی نگم بهش.

و خ خیلی سخت داره میپذیره که من براش تمومم. گاهی به حافظه‌ام شک میکنم. مگه غیر از اینه که باهم یه دیت هم بیرون نرفتیم؟

چ رو که از زندگیم حذف کردم، عشق و رابطه تا مدتها میشه خط قرمزم. بازی بازی چه آتیشی تو دلم برپا شده و چقدر طولانی حالم بده. آدمی که امروز هستم از همین عشق و ارتباط ساخته شد اما رشد هم بسه دیگه. عطای رابطه و عشق و به لقاش بخشیدم. این همه بغض و اضطراب و اشک و زجه... راه های اسون تری ب ا رشد هم باید وجود داشته باشه. حتما که نیاید هر پله که بالا میرم جیگرم بسوزه که. دارم کلاس رقصم و تنظیم میکنم. شاید دوتا کلاس و بذارم تو یه روز که روزهای دیگم برا تجربه های جدید خالی بمونه. و چ؟ با اون چه کنم؟ برنامش هیچوقت مشخص نیس. یهو میگه بیا. همیشه این مدلی بوده. قبلا زندگیم واسش تعطیل میشد و حالا میخوام خودم و به رسمیت بشناسم. شاید کلاس نقاشی هم رفتم. مخصوصا اگه یه روز تو هفته باشه. منِ عزیزم ریلکس و خوشحال باش. ما از پسش برمیایم.

رقص و رابطه

توسط indigopetus | سه شنبه هفتم مهر ۱۴۰۵ | 16:57

هر چی بیشتر رقص دونفره میبینم بیشتر به این نتیجه میریم که رابطه خوب مثل رقص دو نفره خوبه. فرقی نداره شدت رقص چقدر باشه مهم توازنه، هارمونی. ینفر نباید شدیدا بچرخه، توجه کنه، انرژی بذاره وقتی طرف مقابل سرد و کم انرژیه. هارمونی رقص بهم میریزه. چیزی که بیننده میبینه التماسه. یکی زیاد میچرخه، میدوه، زیاد توجه میکنه، ناآرومه و انگار طرف دیگه هر لحظه ممکنه صحنه رقص و ترک کنه. اضطراب و سردی به بیننده هم منتقل میشه. اونوقت دلت میخواد جداشون کنی و بذاریشون تو بغل کسی که مچ باشه باهاشون.

و رقص خوب... ینفر عقب میره، اما با حرکات آروم و بی عجله، طرف مقابل یه قدم جلو میاد. ولی از اضطراب شروع به چرخیدن دورش نمیکنه، اگه اون کم گذاشت اون در حد متعادل کمی بیشتر میذاره. و بعد نوبت طرف مقابل میرسه. دائما ینفر عقب نمیکشه اون یکی جلو بره.

من چقدر عاشق رقصیم که هارمونی داره. رقصی که نگاه طرفین گاهی برای لحظه ای هرچند کوتاه از هم برداشته میشه، ولی اتصال به طور کامل قطع نمیشه و آدم حتی فکر این و نمیکنه که یکی بخواد صحنه رو ترک کنه.

رقص من و چ قشنگ نیس. من زیاد میچرخم و اون سرده و هر لحظه ممکنه با بی حوصلگی صحنه رو ترک کنه. اون هی عقب میکشه، من جلو میرم اما من رومو برگردونم نمیدونم چ هنوز همونجا باقی میمونه یا نه.

دردناکه ولی این اون رقصی نیس که باید. میبینم چقدر زشت داریم میرقصیم. و آه. که جانم به او وصل است... البته بارها ازش جدا شدم، این بار هم میشم. امیدی به آینده با چ ندارم. من عمیق دل میبندم و چ حتی نمیدونم دلی داره یا نه.

متاسفم برای خودم که حتی کنارش هم تنهام. و به خودم افتخار میکنم برای همه چیز. حتی بغض ته گلوم هم برام شیرینه. من قویم و در حال رشد. مهم نیس چی شد و چی میشه، ازش استفاده میکنم که بهتر شم.

نذر

توسط indigopetus | دوشنبه ششم مهر ۱۴۰۵ | 20:41

"نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی

تا در میکده شادان و غزل‌خوان بروم"

فقط من از عشق رها شم، فقط از این باتلاق بیرون بیام، دیگه تا مدت‌ها عشق و میبوسم میذارم کنار. حتی نمیذارم کسیم عاشقم بشه. فقط و فقط و فقط رفاقت. اون با دست پس زدن و با پا پیش کشیدن و چشمک و شیطنت و همه رو میذارم کنار. میخوام از عشق یجوری فاصله بگیرم که اصلا یادم بره چه چیزها از سر گذروندم.

دیشب به چ گفتم بود و نبودم برات فرقی هم داره؟ فوری گوشی و گذاشت کنار، ۶ دنگ حواسش و داد به من. با هم حرف زدیم. چیزهایی گفت که آرزوم بود بگه. دلنشین بود اما صد آرومم نکرد‌. امروز ظهر نق میزد که تو حرکاتت پسرونس، اخلاقیاتت پسرونس، همین که تو خونه بند نمیشی هم پسرونه‌اس. ناز نداری اصلا و...

بنظرم که چرت و پرت میگه. تو این مدت کم دل نبردم از بقیه، که هیچ دردی ازم دوا نکرد جز اینکه فهمیدم قر و قمیش و ناز و عشوه هم بلدم. اخه وقتی کلش تو گوشیه همش، برا کی چشمک بزنم، برا کی ناز کنم؟ یه چشمی لازمه که ببینه اینارو. دیشب گفتم اگه راضی نشم مرزم و زیرپا بذارم؟ گفت هیچی تغییر نمیکنه من همینجوری عاشقت میمونم. و امروز گفت بیا کات کنیم چون من فلان چیز و میخوام. این ادم خره. واقعا بیشعوره. دلم میخواد یجور بزنمش که دلم خنک شه. چقدر پررو. اه.

امروز حرفای مضخرفی زد. دیروز حرفایی که میخواستم. عصبیم کرده. سعی میکنم به خودم مسلط باشم، نا با حرفای قشنگش خودمو ببازم نه با حرفای ناامیدکنندش وا برم‌. آدمم ولی. حتی اگه از شر شوخی باشه، یا ناخوداگاهش باشه یا هرچیزی نمیشه بهش اسون گرفت.

از اون طرف وقتی نمیتونم خودم و کنترل کنم چی؟ میگم تا تکلیف و روشن نکرد نمیبینمش، بعد یهو خودم و میبینم که زنگ زدم و دارم میرم پیشش. اه خدایا. عشقه چه کوفتیه، ازش راحت شم عمرا به این راحتیا دیگه واردش بشم. با پای خودم رفتم، برگشتم با خداس.

خ میگه من و وابسته کردی حالا میگی نمیخوای؟ بابا من حتی دیت هم باهات نیومدم. چی میگی اخه؟ ایش. ظرفیتم دائما پره. جناب چ تا همین الان جلسه تشریف داشتن. جلسه ای که هیچی راجع بهش بهم نگفت. از یه طرف خوشحال میشم رشد کنه و پیشرفت کنه. اصلا همین که پولدارتر هم میشه شاید بقیه یکم بتونن عشق دیوونه وار من و توجیح کنن پیش خودشون. هرچند من دلم میخواست همونطور حتی بمونه. چون پولدار شدنش باعث پررو و متوقع شدنش شد. از طرف دیگه خودم وقتی میخوام به پولدار شدن خودم فکر کنم یجوری یادم به چ میوفته و شل میشم. مسخره‌اس. الف و با پروژه میشناختم پس وقتی تموم کردم باهاش قید پروژه رو زدم. چ رو با کار و پیشرفت میشناسم و چون همچنان میخوام ازش دل بکنم، از کار و پیشرفت زده شدم. دلم میخواد جیغ بزنم از دست خودم. دختر خوب یه جا یه منفعتی کسب کن عزیز. تو که فقط داری میبازیییی

نتیجه خیانت به خودم

توسط indigopetus | یکشنبه پنجم مهر ۱۴۰۵ | 21:53

الآن پیش میلادم از خودم میپرسم این بود؟ همین و میخواستی؟ خودت زنگ زدی، رفتی پیشش، کلاست و کنسل کردی که تمام مدت سرت تو گوشیت باشه؟ چی بدست آوردی؟ چی گیرت اومد؟ دیدم داره آیفون ۱۸ پرو آلبالویی سفارش میده. و من حتی پنیر صبحونم و هم خودم خریدم، بدون اینکه چیزی بهش بگم آروم رفتم و از سوپرمارکت نزدیک خونش خریدم. یه بغضی نشسته تو گلوم، یه غمی رو سینم. رهام نمیکنه. چه پیشش باشم چه دور. فرقی نداره. حال من حالا حالاها قرار نیس خوب بشه. نمیدونم چطور مراقب خود عزیزم باشم. تا حالا خودم و تو این موقعیت ندیده بودم. همیشه سیس عاقل و سرد داشتم و حالا عاشق و دیوونم. خودم و میکشم برم پیشش که محل بهم نذاریم. اون تند تند پست های اینستاشو رو رد میکنه منم تند تند پست های اینستای خودمو. ازش خواستم تکلیفمو روشن کنه. گفتم چیا میخوام. ولی باز بلاتکلیف و سرگردون و بغضیم. من دارم با خودم چکار میکنم؟ خود عزیزم حیف داره میشه. اینهمه اشک، اینهمه بغض، ده بار میشد باهاش چ رو خاک کرد، من هنوز عین پروانه دورش میگردم و اون هنوز داره میسوزونتم.

منم که تو یه لحظه همه چی و رها میکنم که ببینمش و اونه که باز سرش گرم هر چیزیه جز من.

فقط میتونم بگم تف به این زندگی که اینطور پیش میره. یه خان آباد، ندارم.حس به فنا رفتگی دارم. من عزمم و جزم کرده بودم. حالا اینجام و اصلا هم خوشحال نیستم. انگار قشنگترین قسمت لحظه ایه که دارم میرم سمتش. پر از امید، پر از شوق، پر از سرزندگیم. وگرنه بودن کنارش درست شبیه اینه که ساعاتی به کل نامرئی شم.

بایست هرچند سخت

توسط indigopetus | یکشنبه پنجم مهر ۱۴۰۵ | 14:35

میخواستم فردا ببینم چ رو.دوروزه ندیدیم همدیگه رو. مرددم. چن ساعت که زنگ نمیزنه من فرومیپاشم. که ناحق هم نیس. ما تو رابطه‌ایم؟ نمیشه گفت. اگه بره با کس دیگه، خیانته؟ بازهم نمیشه گفت. همدیگه رو میبینیم بهم ابراز عشق میکنیم ولی امنیت و تعهدی در کار نیس. دوستش دارم، کنارش لحظات بینظیری و تجربه میکنم اما اینجا جاییه که باید بایستم. دارم چه هزینه‌ای میدم؟ ناامنی وجودم و داره خشک میکنه. و من هنوز همونیم که داره به رقص و آرایش و شیطنت علاقمند میشه. همون که پاییز براش قشنگه. همون آدمم که میتونه خودش به تنهایی هم خوش بگذرونه. درسته چ رو خیلی دوست دارم و وسوسه دیدارش نمیذاره غرور داشته باشم، اما این ابهام خستم کرده. و اینکه بعد از اون پیام جدی چ اونطور دلتنگ شده بود بنظرم نشون میده دسترسی بی حد و مرز بدترین کاریه که میتونم انجام بدم. من اماده ام که زندگیم و بدون چ بگذرونم. پس اگه چ خواست ببینتم تنها شرطم اینه که رابطه‌ای که میخوام و باهام بسازه وگرنه بیخیال بوی تنش میشم. سعی میکنم یادم بره صبح زود چه جذاب میره سرکار و قدرت خریدش و هم میبخشم به خودش. همه چیز و رها میکنم، بالشم و بغل میکنم و تو سریال کره ای زندگی جدیدی تشکیل میدم.

سخته واسم محکم باشم، که بگه بیا و بال در نیارم. این کار سخت و باید انجام بدم. نصفه و نیمه بودن شبیه موریانس. هر روز اضطراب، هر روز هیجان. چیزی نیس که الآن بخوام.

خ اومده و هر بار زنگ زد جوابش و ندادم. حوصله نداشتم. از ته دل نمیخوام باهاش دیت برم. فکر میکردم بخاطر چ هست، یا بخاطر اینکه خیلی پیگیره و من عدم ثبات، سردی و ناامنی برام عادت شده اما یهو متوجه شدم حسم داره درست میگه. موضوع اینه که نیومده خیلی صمیمی شده، بدون شناخت دم از عشق میزنه، میخواد با مادرم اشنا شه و هرچی سعی کردم سرعتش و کم کنم موفق نشدم. عشقم نفسم عزیزم هاش رو مخه و استیکرهای بوس که میفرسته حالم و بهم میزنه. پس چیزی که ازش فراریم ثبات و پیگیری نیس. بی توجهیش به سرعت و نظر منه و اینکه نگرانم مرزهام هم واسش شوخی باشه. و بعد از اون تجاوز و اتفاق وحشتناک از دیت با ادم غریبه‌ای که حد و نمیفهمه بسیار بیزارم. درست نمیدونستم چرا فراریم ازش اما درست بود. باید بیشتر اعتماد کنم به خود عزیزم.

خواب آلودگی

توسط indigopetus | شنبه چهارم مهر ۱۴۰۵ | 22:22

چ یهو پیام داد. چن تا پیام که مثل موجی از شادی و آرامش بودن. من هم یه موج مشابه واسش فرستادم. قلبم یهو خوشحال شد. انرژیم زیادتر شد و حتی اشتهام هم بهتر شد. گفت بیا، نرفتم ولی حالم خوب شد. به همین راحتی میتونه من و آروم و شاد کنه و به همین راحتی به غم و اضطراب بکشونه. احساس گناه کردم از اینکه حالم انقد سریع با پیامهاش خوب شد. نباید به خودم سخت بگیرم. احساساتم که دست خودم نیس. الآن واقعا حالم خوبه و خوشحالم. فقط همین. امروز جلسه سرکار خوب پیش رفت. یعنی از شرکت ما فقط من بودم. اولین تجربه ام بود. اگه اضطراب دیروز فیل بود، جلسه امروز مورچه بود. خیلی حالم بد بود دیشب. انگار تاثیر هورمون هام هم هست. این حال تا قبل پیام های چ همچنان ادامه داشت. یهو اشک تو چشمام جمع میشد. خنکی ملایم باد کولر، نرمی پتو، طعم دیفن هیدرامین، پخشی موهام روی بالش، کشیدگی انگشتای پام، خواب پشت پلک هام، همه شبیه تابلویی از آرامشن واسم. امیدوارم این حال و بیشتر تجربه کنم تو روزهای آتی. حال قشنگیه

پیچ یکی مونده به آخر

توسط indigopetus | شنبه چهارم مهر ۱۴۰۵ | 20:4

واسش نوشتم حرفامو. گفتم بعدش تلفنی حرف بزنیم. گفت از هوش مصنوعی کمک گرفتی؟ گفتم اره. گفت چرت و پرته. گفتم کجاش؟ گفت همش. و تلفنی هم حرف نزدیم. دارم سعی میکنم آروم باشم. بذارم غم و بیقراری در مقیاس کوچیک بیاد و بره. سعی میکنم اون فکرهایی که یهو قلبم و مچاله میکنه نداشته باشم. خیلی ملایم و اروم بیتفاوت به زندگی نگاه کنم. راستش موندم وقتی از چ گذر کردم، قلبی هم برام میمونه که یه روز خونه کس دیگه شه؟ انقد سخت گذشت بهم که میترسم دیگه هیچوقت عاشق نشم. هعی. میگذره این‌ هم. الآن کسی و دوست دارم که مدتهاس ضررها و آسیب هاش از منفعت هاش بیشتر شده. اینجور نمیمونه. نمیخوام عجله کنم. یکم تحمل میکنم این وضع و بعد از همه جا بلاک و دلتنگی و تنهایی و حسرت. این پیچم رد کنم بعدش به نقطه صفر میرسم.

چقدر دلم برا زندگیم میسوزه که این شکلی شده. هر روز بیشتر از دیروز احساس کم پولی میکنم. در مقابل چ هر روز پولدارتر میشه. طوری که از دیدن قدرت خریدش تعجب میکنم. کاش یکم حداقل به من اسونتر میگذشت. حتی زندگی ۲ سال قبلم و هم نمیتونم داشته باشم. باید بیخیالش بشم. بیخیال همه چی. هر چی خوب بود، هر چی بد بود، هر چی میشه، هر چی نمیشه.‌.. میذارم همه چی فعلا خودش بره جلو. هعی خود عزیزم. تو چرا انقد درد میکشی؟ بیا بغلت کنم

تعبیرات وارونه

توسط indigopetus | شنبه چهارم مهر ۱۴۰۵ | 15:38

خیلی وقته چ رو باختم. روش گیرم هنوز چون رنگ پاشید به دنیای خاکستریم، دستم و گذاشتم تو دستش و از ناحیه امنم بیرون اومدم. اولین بار با جنسیتم کار اومدم، اولین بار بی دغدغه بودن و آرامش محض و چشیدم و این عشق برای من زیادی بزرگ و مهم شد. گره خورد به تروماها، خلأ ها و زخم های گذشته ام. رنج کشیدم اما دل نکندم. امروز صبح قرار بود برم که بتونه زندگیش و کنه، اما خودش نذاشت. برگشتم به تعلیق. همون جایی که نه رو زمینم نه تو آسمون. امروز دیگه کفری شدم. درسته من قبلا با یه بازی مسخره وارد زندگیش شدم، که ببینم میتونم دلش و بدست بیارم یا نه... اما از همون اول هم ازش خوشم میومد. فقط میخواستم بین همه رهگذرها ینفر و یه لحظه روبروی خودم متوقف کنم، کسی که خیلی جذابیت ها واسم داشت. میخواستم شانس این و داشته باشم که قبلا از رد شدن من و ببینه. قصدم هیچوقت سوءاستفاده نبود. نمیدونم چرا حرفهاش انقد ضد و نقیضه. میگه جز خانوادش به هیچکس اندازه من اعتماد نداره که خیالش راحت باشه که بهش اسیب نمیرسونه. مربوط به وقتیه که خودش خونه نبود و من خونش بودم و کلیدها هم دستم بود. از طرفی من و کلاهبردار میدونه. میگه خیلی دوستم داره و همزمان میگه از روی احساس گناه نمیره. متنفرم از این موقعیت. الف اون آخرا دقیقا به التماس افتاده بود که برم. یک سال قبلش گریه میکرد و از خواب و خوراک افتاده بود بخاطر از دست دادن من اما حتی یک قدم برای نگه داشتنم برنمیداشت.

نمیدونم چرا تلاش نکردن برای عشق تو ذهنم گناه کبیره اس. کاش کمتر تلاش میکردم طنابی و نگه دارم که یک سرش رها شده. حوصله هیچکس و ندارم. فقط شب هایی سبک برای خوش گذروندن مثل اون مهمونی و دیت و رابطه عاشقانه حالم و بهم میزنه. خ اومده و میخواد ببینمش. حوصله خودممندارم. چرا دارم خودم و مجبور میکنم ببینمش؟

میخوام با چ اتمام حجت کنم. دیگه نمیکشم. بعد اینهمه اتفاق همه اشتباهاتش و انداخته گردن من و همون یدونه مرز. شورش و دراورده. به درک که نمیخوای یه قرون هم خرجم کنی. تو ضرر نزن بهم، سود نخواستیم. به درک که درموردم چرت و پرت متناقض فکر میکنه. از خداش باشه. ینفر انقد خالصانه دوستش داره و اون دائم دلش و میشکنه. همش هم من و مقصر میکنه. بیخیااال. من خیلی وقته چیز خاصی برا از دست دادن ندارم. همین الآن هم هر روز حس رها شدگی، دلتنگی، غم همه رو دارم تجربه میکنم. از این به بعد نمیخوام با کسی اشنا شم. میذارم خودم و عشق چ تنها تنها به زندگیمون ادامه بدیم. نمیخوام برا هیچی تلاش کنم.

ایوب

توسط indigopetus | جمعه سوم مهر ۱۴۰۵ | 23:51

امشب گریم قطع نمیشد. اول فشار و استرس کاری بود و عدم اطمینان از چ. بعد حتی ترس از دست دادن پدر و مادرم هم چنگ زد به سینم. اشک ها مثل دودی بودن که از آتیش دلم بلند شده بودن. قلبم میسوخت و چشمام خیس میشد. برا جلسه فردا پف چشمهام فاجعه بود ولی نتونستم جلوی اشکهامو بگیرم. چ یبار ارومم کرد و تا دید بهش دلخوش کردم، اختلافمون و یادآوری کرد. بعد از اون کمتر اروم شدم از وجودش. بعدم سر شام رسیدیم به یه بن بست بزرگ. چ من و کلاهبردار میدونه. چون درمورد مرزم از اول باهاش روراست نبودم. حس میکنه بازیش دادم. اما من اگر هم گاهی واقعا بازی کردم، از نیت بد نبود، زیادی بی تجربه بودم و همه چیز و خیلی راحت و ساده تصور میکردم. تکلیفمم ابدا با خودم روشن نبود. حتی من خودمم فکر میکردم میتونم با بعضی چیزها کنار بیام تا اینکه بعد فهمیدم نمیتونم. اما همه مسئولیت رو دوش من نیس. تو این رابطه هر دو خیلی چیزها بدست اوردیم و خیلی هم از دست دادیم‌. بحث بینمون بالا گرفت. ازم خواست رهاش کنم رسما. چون بخاطر احساس گناه خودش نمیتونه بره. یادم میاد الف هم دقیقا همین و گفت. گفت برو هم خودت راحت شی هم من. اینکه تا این حد سعی کردم رابطه رو یه تنه نگه دارم شرمزده ام. حتی یکم احساس بی ارزشی میکنم. بهرحال راهی نیس. چ رو برای بار هزارم ببوسم بذارم کنار و فردا با چشم پف کرده جوری تو جلسه حاضر شم که انگار نه انگار قلبم هزار تیکه شده.

امشب وقتی اشکم و تونستم بند بیارم که از این درد یه معنا برا خودم پیدا کردم. که تو چ رو دوست داری و تا مدتها خواهی داشت. و خود این عشق نه از طریق خود چ، که از طریق دوریت از رابطه و ادمها قراره برات مفید بشه. از اینکه مجبور نیستم ازش سریع دل بکنم و با دیدن ادمهای دیگه قرار نیس ناامید شم حس خوبی دارم. مثل رمان قدیمی‌ها قراره یه مدت از چ بگم در حالیکه خودش تو زندگیم نیس. و انقد صبر کنم که این آش دهنسوز سرد شه و اماده خوردن بشه. دوستش دارم این چیزیه که کاری نمیشه واسش کرد. با هیچ ضرب و زوری نمیتونم از قلبم جداش کنم فعلا. باید صبر کنم. تا همین الآن هم کم ایوب نبودم.

منتظر

توسط indigopetus | جمعه سوم مهر ۱۴۰۵ | 17:30

بعد از چند روز مرخصی اجباری فردا باید برگردم سرکار، با یه جلسه خیلی بزرگ. اون جلسه برا من خیلی بزرگه. چون تجربش و نداشتم و نگرانم اشتباه کنم‌. هر چی بیشتر خودمو میشناسم، به یه کلاف سردرگم میرسم، هر نخی و میگیرم شل کنم، نخ دیگه سفت میشه...همه چیز بهم ربط داره و همه چیز از هم مستقله. از ترسم از اشتباه سرکار میگم میرسم به تیم بندی‌های توی خانوادم مخصوصا تو بچگی. الآن خوابیدم روی مبل. ضربان قلبم بالاس که از فشار پایینه. کم خوابیدم و مغزم پرکارتر از اونه که بتونم خاموشش کنم. نمیدونم واسه شما هم پیش اومده که بگردید دنبال یه اهنگ، یا ویدیو که از ته دل چیزی و حس کنید؟ نمیدونم دقیقا چطور توصیفش کنم. انگار روحم عطش داره. یه چیزی میخواد که صداش بشه. یه چیزی که دلی و عمیق باشه. مثل یه آهنگ که وقتی میشنوی، قلبت و حس میکنی...

طبق معمول استرس دارم. نگرانم این استرس‌ها یه روز کار دستم بدن. میدونم هیچکس برا مردنمم تره خرد نمیکنه چه برسه برا مریضی و عذاب و مشکلم. هر چی بیشتر سعی میکنم مراقب خودم باشم استرس نگیرم، چندان اثر نمیکنه. دلم چن روز وجود نداشتن میخواد. یه دکمه توقف. یه مدت کاملا نباشم. دلم میخواد چیزهایی و از اساس حذف کنم و چیزهایی و از بیخ و بن تو زندگیم تغییر بدم. نیاز دارم به یه پناهگاه، یه مامن، یه چیزی که واقعا بتونم بهش تکیه کنم. یه اغوش امن و پایدار، مثل اغوش یه مادر...

دوست داشتنی عجیب من

توسط indigopetus | جمعه سوم مهر ۱۴۰۵ | 9:52

دیروز چ با خانواده بود. اونم انگار دلش هوامو کرده بود. اما بخاطر یه ساعت خواب و نیم ساعت دیر زنگ زدن، برنامش و طوری چید که تا شب ندیدیم همو. دائم سعی میکنم در دسترسش باشم که مبادا فرصت باهم بودنمون از بین بره، و همین باعث شد نه خودم و نه اون احترامی برا من قائل نشیم‌.

دیشب با یکی از دوستام هماهنگ کردم. چن تا گزینه داشت. یه برنامه رو انتخاب کرد که بتونیم دوتایی بریم. یه مهمونی آدمهای پولدار که روی سقف یه آپارتمان برگزار میشد. همه شیک، همه جذاب و همه جوون و البته که همه تو قیافه. رفتم یکم رقصیدم ولی اضطراب اجتماعی شبیه چوب خشکم کرده بود. با اینحال رقصیدن خوشحالم میکنه. ینفر خیلی ازم خوشش اومد. اغلب آدمهای اون جمع از خانواده های متمول بودن. این ادم هم همینطور. ولی نه به دلم نشست نه وایب خوبی ازش گرفتم. اون هم مثل چ با گفتن اینکه "گزینه واسم زیاده و من ولی تو رو میخوام" میخواست ازم امتیاز بگیره و شاید اون امتیاز جواب مثبت به شروع رابطه بود. من خوش گذروندم، آدمها و سبک رفتاریشونو نگاه کردم. ولی دلم پیش چ بود‌. ینفر قد و هیکلش شبیه چ بود. فقط از اون کمی خوشم اومد. اونهم احتمالا بخاطر شباهتش با چ تو ظاهر و سردی رفتارش و در عین معاشرتش بود.

ناگفته نماند که چ هم گاهی انقدر ادم جالبی نیست. مثلا اون شب برا مهمون ها یکی از دارک ترین و خصوصی ترین خاطرات خانوادش و تعریف کرد. میشه گفت دهن لقه. داشتم فکر میکردم اگه باهاش ازدواج کردم، بچه دار شدیم، بچمون بزرگ شد، با تعریف کردن خاطرات خجالت آور قراره شرمنده‌اش کنه؟

چ رو برا خودم میخوام. فقط خود خودم. مطمئن نیستم برا جمع خانوادگی، دوستا یا فامیل اوکی باشه. یکم تخسه و خیلی تابع هنجار نیس. اما نمیشه مطمئن بود بد رفتار میکنه. کاش چ مال من بود. من خیلی دوستش دارم.

خونه

توسط indigopetus | پنجشنبه دوم مهر ۱۴۰۵ | 10:51

دیشب چ گفت بیا و من رفتم. مهمون دعوت کرده بود. یه سری خوراکی خریده بود ولی مثلا میوه رو از قلم انداخته بود‌. من یهو در عرض نیم ساعت در جایگاه صاحبخونه قرار گرفتم. طوری که انگار اونجا خونه‌ام بود. غافل از اینکه حتی ۳ روز بود خود چ رو هم ندیده بودم. دلم میخواست خانم‌گری کنم، مثل همسر دوست دیگه‌اشون که دوبار رفته بودیم خونشون. خانمه به خودش رسیده بود، همه چی مرتب، غذاها آماده، خودش هم همراه بود هم مادر، هم همسر. چقدر این زن و دوس دارم. من خودم و دختر جوون و بی تجربه میبینم. الف میگفت مهمترین مانعش برای ازدواج با من اینه که فکر میکنه تمام کارهای خونه رو هم باید انجام بده چون من انجام نمیدم. براش چه سندی داشت؟ اینکه گفته بودم دوست ندارم کارهای خونه وظیفه سفت و سختی واسم باشه و همیشه خودم تنها انجام بدمشون. من از تنهایی با یه وظیفه خشک و سنتی میترسیدم و اون برداشت دلبخواهش این بود که بابونه قراره دست به سیاه و سفید نزنه.

این با چ هم تکرار شد. چ هم فکر نمیکرد من غذا بپزم، خونه تمیز کنم، ظرف بشورم... ولی چرا؟ چون اعتمادبنفسم برا پخت و پز کم بود، دوست نداشتم وسایلش و جابجا کنم چون متعلق به خودم نمیدونستم و از اون مهمتر من اغلب قایمکی میرفتم خونشون و گاهی مادرش هم اونجا بود.

و حقیقت؟ اینکه من دلم میخواد خانم گری کنم، آراسته باشم و همه غذاها رو خوشمزه و منظم تدارک دیده باشم.

دیشب این فرصت و نداشتم. حتی چای اماده کردم و چ گفت برا بعد شام، و مهمونا شام و انقدر دیر خوردن که موقع رفتن فرصتی برای چای نموند‌. اما چیزی که حس خوبی بهم میده خونه چ هست. همون خونه‌ای که برام آرزو شده و کم کم دارم قیدش و میزنم‌. با کدوم پول بهش برسم آخه؟ توی خونه‌اش میچرخم، میگردم، میپزم، میشورم و چقدر رهایی حس میکنم. از چ یجورایی قطع امید کردم. داره از کسی که میشناختم و دوستش داشتم فاصله میگیره. شاید اون عینکی که رو چشمم بود افتاده شاید هم نقاب اون. از وقتی درآمدش بیشتر شده یجور غرور خاصی میبینم ازش، یه فاصله... قبلا یکی از افتخاراتش این بود که دوستاش همون دوستای دوران بی پولیشن، اما الآن یکم حس میکنم عوض شده. همیشه از فروشگاه های بزرگ خوشش میومد ولی حالا دلش میخواد از این طریق اثبات کنه پولداره. لباسهای گرون و مشابه میخره، اونهم چن تا چن تا... یکم کم پول‌تر بنظرم دلنشین تر بود. الآن زمخت و خشن شده. این کارهاش برام شبیه یه زخم قدیمی بزرگه که روش خون دلمه بسته. انگار عقده هاش دارن خودشونو نشون میدن. من اونی و دوست داشتم که وقتی میدیدمش ته دلم روشن میشد و بهش افتخار میکردم که موفق شده. ذوقش و میکردم. این ادم داره شبیه ربات پولدار میشه که جز پول جور دیگه ای نمیشه تعریفش کرد.

بگذریم. تهش منم و زخمای خودم. هر بار میرم تراپی، یه رشته رو میگیرم میرسم باز به مادرم. زخم هام تمومی نداره انگار. یه روز از این طناب‌ها رها میشم. یه روز چنان میرقصم که انگار هیچوقت چیزی من و به دام ننداخته...

منتخبم

توسط indigopetus | چهارشنبه یکم مهر ۱۴۰۵ | 6:48

جالبه که اگه میخواستم برم سرکار، به سختی بیدار میشدم، اما امروز خود به خود بیدار شدم چون هوای اول صبح دلپذیر بود. مشخصه نسبت به سرکار مقاومت دارم.

دیشب ۴۰ دقیقه تلفنی با پسری که تازه باهاش اشنا شده بودم حرف زدم. تو هیچ مکالمه ای تا حالا انقدر که اینطور، اوهوم و درست نگفته بودم. خسته‌کننده و رقت انگیز بود. دائم دوست داشت همه چیز و کاملا عقلانی کنه و بره بالا منبر. درمورد پروژه ای که تکمیلش نکردم هنوز، درمورد سبک زندگی خودش، درمورد ماشین پدر که دست من هست... متکلم وحده بود و حسابی خستم کرد. گوشی از گوشم فاصله میدادم مینداختم رو تخت، بلندش میکردم میدیدم حتی متوجه نشده مخاطبش دقیقا پشت تلفن نبوده. وسواس عجیب و غریبی داشت. نسبتا لاغر محسوب میشد و گفت ۱۰ کیلو تازگی با رژیم و تغییر ساعت خواب کم کرده. و من برام سوال بود که اصلا چه لزومی داره؟ اینهمه سختگیری که چی؟ گفت یکم پهلوهام بزرگ شده بود. ایش ازش بدم میاد.

ادم اعصاب خوردکنی مثل این من و مستقیم هل داد سمت چ. چ ای که قواعد زندگی خاص خودش و داره، گاهی پرهیز های غذایی داره ولی نه بالامنبر میره نه به کسی توصیه میکنه. کار خودش و میکنه و نه با سختگیری. هم فان و خوشگذرونه هم مقید و کاری و مرتب. چکار کنم انقد عاشقشم اخه؟ دنبال بهونه ام که باز نگاهم بره سمتش و قلب قلبی نگاش کنم.

خ از سفر برگشته. زنگ زد دیشب. حوصلش و نداشتم راستش. قربون صدقه های غلیظ، خانومم، عشقم... چرا انقد زود سیس رابطه گرفته اخه. گمونم دارم میپرونمش و خیلی هم برام مهم نیس. اولا چ هست دوما کی انقد سریع رابطه و تعهد و داستان خواست؟

مشخصات وب
از اینکه حرف دلم رو خوندی متشکرم . نظراتت واسم ارزشمند و زیبا هستن . روزگارت آباد♡
آرشیو وب
  • مهر ۱۴۰۵
  • شهریور ۱۴۰۵
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • خرداد ۱۴۰۵
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • آرشيو
برچسب ها
  • جدایی (1)
  • در پی خود (1)
  • در پی معنا (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای پنهانی های واقعی من محفوظ است .