امروز خیلی تو گوشیم غرق شدم. بهم خوش نمیگذشت و حسابی کلافه شدم. فردا یه جلسه مهم دارم. پروژه خودمو باید امشب بازبینی کنم درحالیکه امیدی ندارم بتونم جمعش کنم. در کل امروز تا بعد از ظهر درخشان بودم و مابقی فس. همچنان خبری از چ نیس و من چندان ناراحت نیستم. صبر میکنم یکی دو روز دیگه و بعد پرونده اش و کامل میبندم. راستش به نشونه و اینها اعتقاد ندارم ولی برام خیلی جالب بود که خ هیچ جوره نمیپذیرفت نمیخوامش و به هر ضرب و زوری بود ارتباطش و باهام حفظ میکرد تا پنجشنبه شب. پنجشنبه شب اخرین پیامش این بود که هر وقت همدیگه رو دیدیم تصمیم میگیریم. و دیگه ازش خبری نشد و چ جمعه واسه من گل خرید و شنبه خیانت کرد، من و مقصر کرد ازم عصبانی شد و غیبش زد. یعنی اگه یه جابجایی دو روزه پیش میومد شاید من خ رو میدیدم. و این بنظرم خیلی جالبه که همه چیز طوری پیش رفت که من تنهای تنها باشم. شاید از بیرون خیلی عادی بنظر بیاد. که من یه سری تصمیماتی گرفتم و یه سری تبعاتی داشته. اما از زاویه دید من خیلی جالبه. هرکار میکردم خ بیخیالم بشه نمیشد، و دلیلشم فقط این بود که چ رو دوست داشتم. و خ که بیخیالم شد چ هم دود شد. بذار رمانتیک ببینمش. خدا میخواد تنها بمونم فعلا. حروف همینجا باید متوقف شن. شاید با کسی اشنا شدم، شاید رفاقت و همراهی ای پیش اومد، جلوی چنین چیزایی و نمیگیرم اما دیت و رابطه بمونه برا وقتی حوصله داشتم.
یه رقص جالب پیدا کردم که بدن و خیلی خوش فرم میکنه اما در طول رقص عرق نمیکنم. حس خوبی دارم. رهایی، آرامش، درصد مناسبی برای خطا و امید...
چقدر پاییز و زیاااد دوست دارم. شبیه اکسیر زندگیه. پاییز جیگرم و خنک کرده. تو این بلبشو چطور میتونست حالم خوب باشه؟ یه چیزایی هممون میبینیم و اگه ذره ای انسان باشیم رنج میکشیم. زندگی خودمون هم که کم داستان نداره. یه چنین خنکایی باید بشینه رو پوست که نفس از سینه منقبضمون رها بشه...
چقدر خوب شد سرش داده زدم و بهش فحش دادم. حس سبکی میکنم. کاش لازم نبود برم حموم. زیادی خواب الودم.