پنهانی های واقعی من

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

بازم جمعه

توسط indigopetus | جمعه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۵ | 22:53

تا عصر خوب بودم. خورشید که رفت پایین چنان مودم عوض شد که نزدیکانم رو متعجب کرد. دلم گرفته. داشتم امروز با شوخی و طنز تعریف میکردم که چی از سر گذروندم... البته فقط بخشی از فضای کار... شوکه شدن و گفتن چطور انقد دووم آوردی؟ اون فقط بخش کار بود. من همزمان با اون چیزهای خیلی سخت دیگه هم تحمل کردم. انقدر تحمل کردم که دارم تبدیل به کوه صبر میشم. الآن خیلی دلم گرفته‌. راستش چیزهایی که تجربه کردم ریز و گذرا بودن ولی طاقت‌فرسا. و من وظیفه خودم میدونستم که هر چیزی و تحمل کنم و تحت هر شرایطی دووم بیارم. وقتی کسی تعجب میکنه، تازه میفهمم شاید تنها راهم تحمل کردن نبود.

چرا زندگی انقد داره بهم سخت میگیره؟ من از هرچی گذشت جوک ساختم و موقع تعریف خندیدم... اما خب تا کی قراره اینطور ادامه پیدا کنه؟ اتفاق خوب زندگیم پس کجاس؟ دلم گرفته. انگار هزار بار خورشید تو دلم غروب کرده. حقیقتا همون دم غروب رییسم زنگ زد و یه کار بهم سپرد که صیح اول وقت انجام بدم. همین غمم و بدتر کرد. فکر میکردم انتن ندارم که پیامی بهم نرسیده، بعد از تماس رییسم فهمیدم مشکل انتن هم نیس. اونموقع پیام یا تماس از هرکسی حالمو بهتر میکرد. اما الآن فقط ینفر و میخوام. طبق معمول باز چ. بهش زنگ زدم جواب نداد. اتفاق معمولی هست، ولی دارم حس میکنم اصلا اسون نیس اگه دوباره نخواد باهام در ارتباط باشه. خسته شدم انقد اشک ریختم. نگرانم چشمام از ریخت بیوفته اما بغض خنجر میکشه تو گلوم... روزای خوب من کی میرسن؟

جوری دلم به چ بنده که حوصله هیچکسی و ندارم. و چ، میدونه... برا همین بازی میکنه با دلم.

یه جا شنیدم که میگفت اعتماد یعنی اون شخص میتونه بهم آسیب بزنه ولی اینکارو نمیکنه. حتی وقتی من بهش آسیب میزنم اون تلافی نمیکنه. من با این تعریف برا چ قابل اعتمادم اما اون برا من نه. دلم میخواد برگردم به همون موقع که شماره‌اش و گرفتم و اینبار دیگه قبولش نکنم. حقیقتا از غم و دردش خسته شدم. خوبیش پای بدیش، تحملم تموم شده. مگه میشه انقد دردی استخون سوز باشه؟ من کار و چطور هندل کنم؟ از اون وقت هاست که انگار همه چی زیادی سخته.

کاش میتونستم همونقدر که ادای قوی بودن و در میاوردم قوی باشم. کاش شبیه قبلا که وانمود میکردم ادم بی احساسیم واقعا بی احساس بودم کاش مثل چ بودم و کاش یبار چیزی خوب پیش میرفت. شاید بشه گفت مدلی که مدنظرم بود جواب نداد. چون به چ نیاز داشتم و جواب نداد و فکرای خوبی ندارم در این مورد. شاید خواب باشه یا دستش بند باشه اما احتمال هم هست با کشی باشه. چ حیلی راحت داره بهم اسیب میرسونه. بعد از خالی کردن باد لاستیکم حس میکنم شاید حتی سایکوپت باشه. چقدر دیشب فوق العاده بود و همه چیز با چ میتونه شدیدا متزلزل و ناپایدار باشه. به طرز عجیبی دوستش دارم. باورم نمیشه اینطور گیر افتاده باشم.

مشخصات وب
از اینکه حرف دلم رو خوندی متشکرم . نظراتت واسم ارزشمند و زیبا هستن . روزگارت آباد♡
آرشیو وب
  • آبان ۱۴۰۵
  • مهر ۱۴۰۵
  • شهریور ۱۴۰۵
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • خرداد ۱۴۰۵
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای پنهانی های واقعی من محفوظ است .