رییسم امروز حسابی جدی بود و تا تونست واسم رییس بازی دراورد. چرا؟ چون یه روز مرخصی رفته بودم! و هنوز خیلی مرخصی دارم. کار عقب افتاده خاصی هم نداشتم اما تمام تلاشش و کرد که بذارتم تحت فشار. ولی من اونقدر عصبانی بودم که از چشمام آتیش میبارید. اگه میتونستم گردنش و میشکستم.
امروز دیدم یه شماره باهام تماس گرفته. شماره اش و دقیق حفظ نبودم، یکم که نگاه کردم دیدم بله. محبوب بی وفا و بلاتکلیفم هست. پیام داد که اگه دوست داشتی بعد از کارت زنگ بزن حرف بزنیم. حرف؟ چه حرفی؟ من اون روز گریه کردم، حرف زدم، تلاش کردم، سعی کردم بیشتر خودمو بهش بفهمونم... تو چشمای گریونم خندید و ازم جدا شد. چی میمونه دیگه؟ یک ماه از همون خداحافظی گذشته و امشب که قراره خونه بمونم حس میکنم با تاریکتر شدن هوا خونه داره برام زندون میشه. دوستش دارم. قلب من اینطوریه. وقتی کسی و دوست داره واسش سخت میشه دوست داشتن ادم دیگهای. باید ادم قبلی ازش شسته بشه بعد رخسار ادم جدیدی شکل بگیره. با دو نفر حرف میزنم مدتهاس. یکی حدودا بیشتر از دو ماه شده. یکی هم حدود یک ماه و خرده ای. بهشون گفتم حالا حالا نمیخوام با کسی وراد رابطه شم. هر دو انگار پذیرفتن. کم حرف میزنم باهاشون. ولی همین هم باعث میشه فک نکنم از دنیا فراموش شدم. دوست بامعرفت زیادی ندارم. اخیرا اعصابم به کیفیت رابطم با دوتاشون هم نکشید. خلاصه که اون دوتا پسر یجورایی جای دوست رو برام کمی پر میکنن. یکیشون خواست جمعه صبح همو ببینیم. اول قبول کردم ولی بعد بدنم مقاومت شدیدی نشون داد. هنوز نیم ساعت از قبول کردنم نگذشته بود که گفتم نمیتونم برم. دیگه مثل قبلا نیستم که چیزهایی و بتونم خلاف میل و غریزهام قبول کنم. بدنی که اینهمه سختی کشیده بابت بعضی تصمیمات و بعضی اتفاقات اخیر، کنترل و دست گرفته. و من هنوز نتونستم بپذیرم ذوق و سلیقه و اراده من هم مهمه. خوبه که بدنم چنان کنترلم میکنه که جایی برا شرمندگی و عذرخواهی من از دیگران باقی نمیذاره. بدنم من رو میکشه و من ناچارا همراه دل و غریزهام میشم.
یکم پیش یه پست تو اینستا دیدم، که لازم نیس انقدر قوی باشید، جا بزنید، کم بیارید، کمک بخواید... یه لحظه دلم خواست خطا کنم و به آغوش چ چشم بدوزم. دلم خواست به سمتش برم. اما درد عظیمی که کشیدم مانعم میشه. انگار مدتهاست دندون درد دارم. خسته شدم از این درد. راه حل های مسخره ای گاهی به ذهنم خطور میکنه که قبل از انجام دادنشون هم میدونم تهش به کجا میرسه.
دارم فکر میکنم چرا از این تنهایی در نمیام؟ اینهمه تنها زندگی کردن من برا خیلیا عجیبه ولی من حتی بخوام هم نمیتونم خیلی تغییرش بدم. مسالمت آمیز دارم باهاش سر میکنم.
انقد امروز به کمر خوابیدم که سردرد گرفتم. یعنی چ هم حالش بد میشه؟ بخاطر من بی خواب میشه؟ بعید میدونم. کلا زندگی برا اون انگار راحتتره. اونهمه خودداری من و عمرا اگه داشته باشه. دلش میخواد برگرده پیام میده، دلش میخواد بره، میره... چجوری واسه اون انقد راحته؟ چرا واسه من انقد سخته؟ چ میخواد بره من درد میکشم، هوایی میشه من درد میکشم... خودم دلتنگ میشم درد میکشم و اقدام؟ به ندرت...
کاش تو زندگی بعدیم شیطان بدنیا بیام. نکه الآن فرشته باشم، ولی خستهام...