دیروز رفتم تو یه جلسه شرکت کنم که ثبت نام کرده بودم. ولی ۲۰ دقیقه دیر رسیدم. برا جلسه دو ساعته، وقتی اخطاری درمورد دیر رسیدن نداده بودن، عجیب بود که مسئولش کمکم نکرد پیداشون کنم. یعنی من بعد از بحثی که مادرم داشتم با حس اضطراب و دوست داشتنی نبودنم جنگیده بودم، اماده شده بودم، رفتم اونجا و مسئولش نه تلفنم و جواب داد نه پیامم و. نیم ساعت اون حوالی گشتم و بعد سوار ماشین شدم. حس میکردم طردم کردن چون خیلی ادم نچسبی بودم! چقدر با خودم خشن بودم... بهرحال دیروز داشتم فکر میکردم چقدر یه مدته جای اتفاق خوب تو زندگیم خالیه. نمیشه که هی طرد شم، رها شم، باهام بدرفتاری شه، امنیتم کم شه، از اعتنادم سوءاستفاده شه... و هیچ اتفاق خوب و جالبی این وسط نیوفته. دوست دارم خودمو بدهکار خدا و دنبا بدونم. بهشدبگم ببین دارم تحمل میکنم، دارم خودمو تغییر میدم، تو هم یه حالی بهم باید بدی. و خب رابطه و عشق و ازدواج و که فعلا بوسیم گذاشتم کنار. امیدوارم این چیز خوب یه شغل باشه. بتونم دوباره شروع به پس انداز کنم و کمتر دست و دلم برا خرج کردن بلرزه. میخواستم از ی کمک بگیرم برای کار، پیامم بعد چند روز بهش رسید و بعد چن روز هم گذشت و سین نکرد... برا ۳ جا رزومه فرستادم یکی ردم کرد که خب سابقه تو اون حوزه نداشتم ولی راحتتر از کار فعلیم بود.
کاش عوض هرچی که این مدت برام پیش اومد و خوب نبود، یه شغل فوق العاده پیدا کنم. با درآمد خوب، امنیت بالا و مدیریت و جو سالم.