وقتی آدم چیزی و میبینه، دیگه نمیتونه وانمود کنه ندیدتش و مثل قبل ادامه بده. یجورایی عاشق این برگشت ناپذیریم. یه چیزی شببه آنتروپی... فهم انسان هم میتونه یه معادله برگشت ناپذیر باشه. چ وارد زندگیم شده، نمیتونم وانمود کنم نیست و نبوده و انگار نه انگار. و چنان زخم خوردم که مثل کمی قبلتر هم باز نمیتونه پیش بره. قواعد قبل دیگه پابرجا نیستن و قواعد جدیدی هم تو ذهنم ذیرفته نشده. برا خود جدیدی که در حال شکلگیریه هیجان زدهام. باز دارم به کودک کوچولو و معصومی که بودم نزدیکتر میشم. بدون تعهد و مسئولیت، بدون کوچیک کردن خودم به قصد جا گرفتن تو یه رابطه، بدون نادیده گرفتن حس هام با آدمها ارتباط میگیرم و کمتر خودم و گوشه و کنار جا میذارم. به بدن و غریزهام اختیار و قدرت بیشتری دادم. فقط چیزی و میگه نه، تا جای ممکنه مجبورش نمیکنم. و اگه به چیزی اره میگه نه سرکوبش میکنم و نه هلش میدم. مثل یه کودک یکی دو ساله، دست خودمو میگیرم و با مراقبت یه قدم نزدیک میشم و اگه بد بود اروم فاصله میگیرم. برا مراقبت از خودم نیاز نیس یا صد باشم یا صفر... میتونم وفاداری به خودم و تو هر لحظه تمرین کنم.
نیاز به جهش دارم. نیاز دارم زندگیم و یه تکون محکم بدم. لازمه لب هام رو روی هم فشار بدم، عضلات اطراف چشمم منقبض بشن و چهرهام حالت مصمم تری به خودش بگیره. و نگاهم چیزی و شکار کنه که در حالت عادی جرات رویاپردازیش و هم ندارم.
چ که فعلا اومده و هر از گاهی پیام میده، دارم ازش حس امنیت میگیرم. به عنوان پلن بی. یکم عجیبه چون شاید در واقعیت این چیزها هرگز اتفاق نیوفته اما حس امنیتم و شدیدا تحت تاثیر قرار میده. اینکه اخراج بشم، یا استعفا بدم، کار پیدا نکنم و یا مشکل خاصی واسم اتفاق بیوفته. چ الآن اون کسیه که این اضطراب عجیب و داره تو ذهنم آروم میکنه. اونهم با حضور عجیب و غریب و ناپایدارش. میخوام از این فرصت کوچیکی که برا نفس کشیدن پیدا کردم استفاده کنم و کمی پیشرفت کنم.