اگه امروز خبری از چ نشد، فردا شب باهاش نمیرم مهمونی دوستاش. این آدم واقعا حرص آدم و درمیاره. خب چه مرگته؟ این فاصله کوفتی چه معنی داره و اون نزدیکی کوفتی چی؟
دیگه دارم عادت میکنم. به خالی شدن یهویی زندگیم از چ، به اومدن و ابراز عشقش، به بلاتکلیفی...
حس میکنم تو تار عنکبوت گیر افتادم. اما بیخیال. من که دارم زندگیم و میکنم. فقط کافیه برنامه هام و خالی نذارم. جمعه فعلا زیادی خالیه، باید واسش یه چیزی جور کنم.
دیروز به دوتا دیگه از دوستام نه گفتم. تعجب میکنم. خودم نخواستم نه بگم، با خودم کلکنجار نرفتم، نه خودش اومد رو زبونم. جالب شده. سطح صبر و ملاحظه و از خودگذشتگیم اومده پایین.
چ، اومدی که من کامل تر و قوی تر شم؟ خوبه. من دارم تغییرات قشنگی میکنم. انقد برو و بیا تا دلمم هم ازت سرد سرد شه...🙃