امشب بد رفته بود رو مخم که هر کار میخواد میکنه ولی من باید خوددار و عاقل باشم و تصمیمات درست بگیرم. زنگ زد، بار اول جواب ندادم. بار دوم جواب دادم ولی حرف نزدم. کلافه شد ثداش و برد بالا. قطعش کردم. و هر چی زنگ زد و پیام داد دیگه جواب ندادم. کلا داره سر شوخی و باز میکنه. اون از آهنگ پرسوز که ادم باورش نمیشد اشتباهی ارسال نشده باشه. این هم از پیام های امشبش که مثل دوتا ادم بالغ حرف بزنیم... آخ خدایا... جوک قرن! نمیدونم چی شده ولی حالم بهتره. دلش نمیخواست محور زندگیم باشه، نمیخواست عشق و اولویتم باشه، دوست داره گزینه باشه، من چقدر اصرار کنم که نه تروخدا بذار من تو رو چشمام بذارم. وقتی با الف وارد رابطه شدم دیدگاه های فیکس و صلبی داشتم انگار از فولاد باشن. از الف که جدا میشدم دیدگاه های قبلیم پودر شد و باد بردش، و دیدگاه های فیکسی برا جدایی پیدا کردم... و امروز به درجه ای از عرفان رسیدم که معلومم شد هیچ معلوم نشد. داره از این بازی خوشم میاد. اون خوی و خصلت های خفتهام و چ داره بیدار میکنه. خودخواهی و کمی خباثت داره بهم اضافه میشه و امیدوارم یه روز از کارکتر مظلومی که همیشه در حال اثبات بی گناهیشه در بیام. جدیدا هرجا حس میکنم اندکی بی ملاحظه و خودبین بودم، چنان ذوقی میکنم انگار تو نبردی پیروز شدم. هر چی ویژگی های آدم متعادل تر شه، رو طناب زندگی بهتر میتونه تعادلش و حفظ کنه و به پیش بره. من سایه های تاریک وجودم و در آغوش میگیرم و لباس معصومیت و مظلومیت رو از تنم خارج میکنم. نه فورا ولی قطعا
توسط indigopetus
| چهارشنبه چهاردهم مرداد ۱۴۰۵ | 21:31
مشخصات وب
از اینکه حرف دلم رو خوندی متشکرم . نظراتت واسم ارزشمند و زیبا هستن . روزگارت آباد♡
آرشیو وب
- مهر ۱۴۰۵
- شهریور ۱۴۰۵
- مرداد ۱۴۰۵
- تیر ۱۴۰۵
- خرداد ۱۴۰۵
- بهمن ۱۴۰۴
- دی ۱۴۰۴
- آذر ۱۴۰۴
- آبان ۱۴۰۴
- مهر ۱۴۰۴
- شهریور ۱۴۰۴
- مرداد ۱۴۰۴
- تیر ۱۴۰۴
- خرداد ۱۴۰۴
- اردیبهشت ۱۴۰۴
- فروردین ۱۴۰۴
- اسفند ۱۴۰۳
- بهمن ۱۴۰۳
- دی ۱۴۰۳
- آذر ۱۴۰۳
- آبان ۱۴۰۳
- مهر ۱۴۰۳
- شهریور ۱۴۰۳
- مرداد ۱۴۰۳
- تیر ۱۴۰۳
- خرداد ۱۴۰۳
- اردیبهشت ۱۴۰۳
- فروردین ۱۴۰۳
- اسفند ۱۴۰۲
- بهمن ۱۴۰۲
- دی ۱۴۰۲
- آذر ۱۴۰۲
- آبان ۱۴۰۲
- مهر ۱۴۰۲
- شهریور ۱۴۰۲
- مرداد ۱۴۰۲
- آرشيو