شاید یه سری چیزها رو ذهنم عمدا از یاد برده بود، اما اینکه هنوز انقد چ رو دوست دارم نشون میده، دل کندن ازش ساده نبود. چ هیولای بی شاخ و دم و بدذاتی نیس که یهو روی دیگهاش و ببینم و ازش سرد شم. نگاهش سرد میشه، کارهای بدی ازش سر میزنه اما همچنان در حد هیولا شدن نیس. مخصوصا برا منی که با الگوی عشق و آسیب بزرگ شدم و برام غریبه هم نیس.
دیروز چ چیزهایی گفت که با اینکه خودم میدونستم اما انگار ته فکرام غرق بودن. یادم میاد اون از همون روز اول که همدیگه رو دیدیم، واضحا گفت چی براش مهمه و گفت قصد ازدواج نداره. اونموقع من دلم میخواست این رهگذر و روبروی خودم متوقف کنم. اگه میگفتم با اینها کنار نمیام، میرفت و حتی فرصت شناخته شدن توسط اون و هم نداشتم. بعد از یه رابطه طولانی و بی حاصل که بیشتر لانگ بود، تنهایی و تعدادی دیت که اغلب به قرار دوم نمیرسیدن، چ رو دیدم. کنجکاو بودم که اگه بشناستم ازم خوشش میاد یا نه؟ به آخرش فکر نمیکردم. فقط همون لحظه و آینده نزدیک و میدیدم. بعد که کمی بهم نزدیکتر شدیم، چ واسم دریچه ای شد به زندگیای که هیچوقت نمیدونستم وجود داره. من نمیخواستم فریبش بدم، اما انگار دادم. آدم بلاتکلیف تو رابطه ما انگار خود من بودم. که نمیدونستم حتی این موضوع واسم مرزه یا نه. داشتم تغییراتی میکردم که نمیدونستم این هم جز چیزهایی هست که باهاش اوکیم یا نه. تراپیست قبلیم خیلی موثر بود تو این بلاتکلیفی. نتیجه این بود که بارها بهش اوکی میدادم و میزدم زیرش. چ میگه بالاخره توی دی بود که واضحا مرزم و گفتم. و چ اونقدر دوستم داشت که اونهمه مدت با اینها کنار اومده بود. این توجیه خیانت و رفتنش نیس، اما حالا میدونم کارگردان این تراژدی عاشقانه خود خودمم. شوخی شوخی و بازی بازی چنان عاشق شدم و چنان عاشق کردم که نه میشه رها کرد و نه موند.
"پرده افتاد، صحنه خاموش...
و آن نمایش، که همچون فریبنده خوابی شگفت
دل از من همی برد، پایان گرفت
و من،
که بازیگر مات این صحنه بودم،
چو مرد فسون گشته خواب بند
که چشم از شکست فسون برگشاید
به جای تماشاگران یافتم خویشتن را.
شگفتا! که را بخت آن دادهاند
که چون من
تماشاگر بازی خویش باشد؟
وز این گونه، چون من
تراشد
فریب دل خویشتن را
که آخر رگ جان خراشد؟
بلی پرده افتاد و پایان گرفت
فسونکاری این شب بی درنگ
و من در شگفت:
که چون کودکان
بخندم بر این خواب افسانه رنگ؟
و یا در نهفت دل تنگ خویش
بگریم بر اندوه این سرگذشت؟"
پس من مظلوم ماجرا نبودم. همه تقصیرهارو گردن نمیگیرم ولی میدونم اینکه قلبم اینقدر سوخت، بخاطر بازی با آتیشی بود که ساده گرفته بودمش.
حس عجیبی دارم. یجور غم، حسرت. نمیدونم اگه برگردم عقب و با وجود همه دردهای این مدت، به چ میگم مسیرمون یکی نیس؟ یا دوباره همه اینها رو تجربه میکنم حتی به قیمت اون زجه و رنج امروزم.
من زندگی رو به بهای گزافی چشیدم، اما چشیدم...