امروز روز جالبی بود. رییسم بخاطر اینکه کار دیروز و تکمیل نکرده بودم، تشر زد اما من از خودم دفاع کردم. گفتم مغزم بیش از این کشش نداشته. امروز زنگ زدم به چ که اگه خونس برم پیشش. چون تایم کوتاه بود و نمیتونستم تا خونه خودمون برم. چ خونه نبود. خودش و رسوند. یک ساعت پیشش موندم و بعد رفتم. نپرسید کجا. شب زنگ زد. دو سه ساعت دیرتر جواب دادم. بنظر میومد قهر کرده باشه. فردا قراره بدم پیش خواهرش. چ در این مورد حرفی نزد. مطمئن نیستم میدونه یا نه. خیلی هم مهم نیس. این فقط یه گام واسه خودمه. میخوام تابوی ذهنی خودم و بشکنم. از این به بعد میخوام بیشتر با قواعد خودم بازی کنم. اولیل پیش تراپیست جدیدم خجالت زده بودم. مثلا وقتی چ رو دوباره قبول کرده بودم، حس میکردم ناامید کننده و کسل کننده ام. من دارم انتخاب و اختیارم و قدرتم و از زندگی پس میگیرم. خیلی مهم نیس چی میشه. دارم رقص یاد میگیرم. که سبک و شاد از هر اتفاقی عبور کنم. که فاصله و توجهم بدیهی نباشه. که حداقل نقش اصلی زندگی خودم باشم. خودم و دوس دارم.
توسط indigopetus
| دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۵ | 23:27
مشخصات وب
از اینکه حرف دلم رو خوندی متشکرم . نظراتت واسم ارزشمند و زیبا هستن . روزگارت آباد♡
آرشیو وب
- مهر ۱۴۰۵
- شهریور ۱۴۰۵
- مرداد ۱۴۰۵
- تیر ۱۴۰۵
- خرداد ۱۴۰۵
- بهمن ۱۴۰۴
- دی ۱۴۰۴
- آذر ۱۴۰۴
- آبان ۱۴۰۴
- مهر ۱۴۰۴
- شهریور ۱۴۰۴
- مرداد ۱۴۰۴
- تیر ۱۴۰۴
- خرداد ۱۴۰۴
- اردیبهشت ۱۴۰۴
- فروردین ۱۴۰۴
- اسفند ۱۴۰۳
- بهمن ۱۴۰۳
- دی ۱۴۰۳
- آذر ۱۴۰۳
- آبان ۱۴۰۳
- مهر ۱۴۰۳
- شهریور ۱۴۰۳
- مرداد ۱۴۰۳
- تیر ۱۴۰۳
- خرداد ۱۴۰۳
- اردیبهشت ۱۴۰۳
- فروردین ۱۴۰۳
- اسفند ۱۴۰۲
- بهمن ۱۴۰۲
- دی ۱۴۰۲
- آذر ۱۴۰۲
- آبان ۱۴۰۲
- مهر ۱۴۰۲
- شهریور ۱۴۰۲
- مرداد ۱۴۰۲
- آرشيو