امروز دیگه خندم گرفته بود، نمیتونستم اشک بریزم. بنظرم این همه نشدن نمیشه. شاید از بیرون بنظر بیاد حالا اتفاق خاصی نیوفتاده که. یا مگه چی شده که فکر میکنم آسمون زمین اومده؟ من واقعا تلاش کردم. و هر تلاشی کردم کمترین حد ممکن نتیجه داد. الان ناراحتیم بخاطر این نیس که فاجعه ای پیش اومده، چون نیومده. بخاطر اینه که تلاش کردم، چیزهایی و تحمل کردم، به این خیال که نتیجهاش و میبینم. ولی نشد. هر تلاش کوچیکی حتی برا خوشحال کردن خودم نتیجه نداد. درس خوندم، تلاش کردم، سرکار رفتم، خودسازی کردم و واقعا تلاش کردم. اما نه پول انچنانی دارم نه امنیت شغلی و نه رضایت شغلی. ماشین پدر زیرپام، فرسوده میشه... انگار منم که ته چاه موندم و همه در حال پیشرفتن. الف دکترا گرفت. چ ماشین بهتر. ب پروژه ای که رو دستم باد کرده رو تموم کرد... من هیچ
امشب و میتونم تحمل کنم ولی چطور خودم و قانع کنم که ۸ ساعت کار تهش پوچ و فردا دوباره از نو ۸ ساعت کار؟ چطور خودمو قانع کنم که هرچقدر هرچیزی و تحمل کردم بازی خالی موند دستام؟
من آرزو کردم، ی زندگیش کرد. طوری که فکر میکردم آرزوهای من و دزدیده.
بسیار خلاف عهد کردی اخر به غلط یکی وفا کن... حتی اینم دیگه به کائنات و خدا و دنیا نمیگم. الان فقط میخندم. چطور جدیش بگیرم وقتی من و جدی نگرفته؟
البته شاعر میفرماید آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع جهان سخت گردد بر مردمان سختکوش...
راست میگه. سخت کوشیدم و جهان سخت گرفته بهم. هربار با ذوق میرم سمت چیزی، ذوقم سریع کور میشه.
نمیشه که همش نشه، درسته؟ نوبت منم میرسه. هرچند الان بنظر یه تخیل احمقانس. چون قراره چ و ی پولدارتر شن، الف و ب هم موفق تر شن. حس عجیبی دارم. نباید منتظر میبودم که عوض درد و تحمل و صبر چیزی گیرم بیاد. این ناامیدکننده تره ولی میبینم حتی یه خوشی کوچیک هم برام نقش بر آب میشه.