دیشب ده ساعت خوابیدم و صبح که بیدار شدم حس کردم چقدر خودم و دوست دارم. بالاخره فصل جدید زندگیمو پذیرفتم. پذیرفتم که دیگه نمیتونم به چ شانسی بدم حتی اگه هر دو همدیگه رو دوست داشته باشیم. پذیرفتم روزهای تعطیل نمیتونم صبح زود بیدار شم و برم برای دو. پذیرفتم ترس هایی که قبلا داشتم تقریبا از بین رفتن و میتونم راحتتر تو جمع های جدید شرکت کنم. پذیرفتم بخشی از دیدگاه ها و فانتزی هام عوض شده و قرار نیس زود رابطه جدیدی و تجربه کنم.
امروز خیلی حالم خوبه. انگار فضا برا زندگی کردنم بیشتر شده. علی رغم هر مشکلی که هست، الان از زندگیم تا حد بیشتری راضیم.
معمولا ذهنم وقتی نیمه هوشیاره به چ بیشتر فکر میکنه. اون آهنگی که فرستاد کار و برام ساده تر کرد. تونستم بپذیرم که مدل چ اینه. یارش و نگه نداره و پشتش هر از گاهی قطره ای اشک بریزه. فقط همین. امیدوارم بعدا به هر ماجرایی فکر کردم، تقصیرات و خودخواهی های بیشتری از خودم به خاطر بیارم. یه روز فضای زندگیم از این هم گسترده تر میشه. به امید اون روز