علی رغم میلم امروز برگشتم خونه و صحنه ای که دیدم آشفتگی مادرم و غیبت پدرم بود. در حالیکه پدرم تلفنش در دسترس نبود. اضطرابم اوج گرفت. من دارم سعی میکنم بدون چ زندگی بسازم برای خودم، اما در و که باز میکنم غم از در و دیوار هوار میشه رو دلم. مادرم که آشفته هست، من خودم و مسئول حالش میبینم و اون هم آشفتگیش و تا جای ممکن منتقل میکنه. هنوز دایره ارتباطاتم محدوده. کلا باب میلم نیس. مخصوصا وقتی یه روز برنامم خالیه، خیلی سخت میگذره بهم. دیروز چ فقط بخشی از روزم بود. اما امروز صبح با اون شروع شد و مابقی خالی موند. نمیشه برا همه رورها برنامه گذاشت، نیاز به استراحت هم دارم اما جای خالی تو روزم من و فریز میکنه. میچسبم به تخت و وزنه غم روی سینم. الآن حتی حوصله و رغبت دیدن چ رو هم ندارم، اما شاید اگه زنگ میزد حالم بهتر میشد. خیلی امروز احساس خستگی میکنم. خستگی روحی. غم، اضطراب، و خیلی خستگی.
امیدوادم به زودی بقا تنها موتور محرکم نباشه...
امیدوارم بالاخره بتونم رها و زیبا زندگی کنم