من باز رفتم تو حالت فریز. تو شرکت یک ساعت اضافه موندم بدون اینکه کاری انجام بدم، اومدم خونه و روی تخت فریز شدم. رسما گذر زمان و میبینم و ازش جا موندم. نه خبری از چ هست نه اون بدرد نخورهایی که باهاشون حرف میزدم. حتی برنامم این بود امروز یه دیت هم برم اما طرف مقابل یجوری بود. دیگه شک دارم به همه. احتمال اینکه کسی تو زندگیشون باشه برام خیلی ترسناکه.
الآن چسبیدم به تخت و آروم آروم داره دیرم میشه. انگار منتظر چ بودم امروز. که زنگ بزنه. به هر بهانه ای. دلم میخواست یادم باشه. نبود ولی. اگه هم بود دووم نداشت. دارم فکر میکنم من خیلی گریه کردم این چند وقت، سعی کردم دایره ارتباطاتم گسترش بدم، چیزهای جدید امتحان کردم، زیاد خونه نموندم و بیشتر خودم و سرگرم کردم... تراپی رفتم، نوشتم، راه رفتم... چطور هنوز دارم به چ فکر میکنم؟ حتی دیگه برام دور از دسترس و ممنوعه هم نیس. دیگه بحث فراموش شدن و پاک شدنم از زندگیش هم وسط نیس. این نخ نامرئی چیه که من و سمتش میکشه؟ من زندگیم و قبل از اون هم دوس داشتم. خالی بود ولی خودم و داشتم. خیلی شبیه همون گیریه که به ب داشتم. من فقط تایید و انتخاب شدن رو هم نمیخوام. معتادم انگار. خماری میکشم تا یکم حال خوب خاص دریافت کنم. شاید با چ باید مثل یه ماد مخدر برخورد کنم. اما دلم میخواد چنین گیری نباشه و هیچوقت دیگه پیش نیاد. نه چ و نه ب و نه هیچکس دیگه.
یه چیزی به ذهنم رسید. نکنه سختکوشی و صبر زیادم سرکار و تو زندگی، باعث شده انقدر دنبال دوپامین و لذت باشم؟ امروز سرکار واقعا بهم سخت گذشت و رییسم درحالی ازم خواست تا تموم شدن کارم شرکت بمونم، که خودش با بی توجهی وقتم و هدر داده بود.
یعنی من یه روز کسل کننده رو مجبور شدم با خودم بیارم خونه. و زندگیم در حال حاضر به اندازه رنج و سختیش برام دوپامین و لذت نداره. و چ... کسیه که هر چقدر هم سمیه من باز کنارش میتونم خودمو رها کنم. قد بلند، جثه درشت، وضعیت مالی نسبتا خوب، خودخواه و کمی قدرتمند... بطور غریزی کنارش میتونم زنانه تر و رها تر باشم. یه موجود بزرگ که میتونه ازم مراقبت کنه... که البته خودش مایه درد و اسیبم هست. اما موضوع دوپامینه شاید. کنارش بهم خوش میگذشت اغلب. من با خودم چکار کنم؟ این دوپامین و چطور برا خودم بسازم؟
خسته شدمممم