واسش نوشتم حرفامو. گفتم بعدش تلفنی حرف بزنیم. گفت از هوش مصنوعی کمک گرفتی؟ گفتم اره. گفت چرت و پرته. گفتم کجاش؟ گفت همش. و تلفنی هم حرف نزدیم. دارم سعی میکنم آروم باشم. بذارم غم و بیقراری در مقیاس کوچیک بیاد و بره. سعی میکنم اون فکرهایی که یهو قلبم و مچاله میکنه نداشته باشم. خیلی ملایم و اروم بیتفاوت به زندگی نگاه کنم. راستش موندم وقتی از چ گذر کردم، قلبی هم برام میمونه که یه روز خونه کس دیگه شه؟ انقد سخت گذشت بهم که میترسم دیگه هیچوقت عاشق نشم. هعی. میگذره این هم. الآن کسی و دوست دارم که مدتهاس ضررها و آسیب هاش از منفعت هاش بیشتر شده. اینجور نمیمونه. نمیخوام عجله کنم. یکم تحمل میکنم این وضع و بعد از همه جا بلاک و دلتنگی و تنهایی و حسرت. این پیچم رد کنم بعدش به نقطه صفر میرسم.
چقدر دلم برا زندگیم میسوزه که این شکلی شده. هر روز بیشتر از دیروز احساس کم پولی میکنم. در مقابل چ هر روز پولدارتر میشه. طوری که از دیدن قدرت خریدش تعجب میکنم. کاش یکم حداقل به من اسونتر میگذشت. حتی زندگی ۲ سال قبلم و هم نمیتونم داشته باشم. باید بیخیالش بشم. بیخیال همه چی. هر چی خوب بود، هر چی بد بود، هر چی میشه، هر چی نمیشه... میذارم همه چی فعلا خودش بره جلو. هعی خود عزیزم. تو چرا انقد درد میکشی؟ بیا بغلت کنم