الآن پیش میلادم از خودم میپرسم این بود؟ همین و میخواستی؟ خودت زنگ زدی، رفتی پیشش، کلاست و کنسل کردی که تمام مدت سرت تو گوشیت باشه؟ چی بدست آوردی؟ چی گیرت اومد؟ دیدم داره آیفون ۱۸ پرو آلبالویی سفارش میده. و من حتی پنیر صبحونم و هم خودم خریدم، بدون اینکه چیزی بهش بگم آروم رفتم و از سوپرمارکت نزدیک خونش خریدم. یه بغضی نشسته تو گلوم، یه غمی رو سینم. رهام نمیکنه. چه پیشش باشم چه دور. فرقی نداره. حال من حالا حالاها قرار نیس خوب بشه. نمیدونم چطور مراقب خود عزیزم باشم. تا حالا خودم و تو این موقعیت ندیده بودم. همیشه سیس عاقل و سرد داشتم و حالا عاشق و دیوونم. خودم و میکشم برم پیشش که محل بهم نذاریم. اون تند تند پست های اینستاشو رو رد میکنه منم تند تند پست های اینستای خودمو. ازش خواستم تکلیفمو روشن کنه. گفتم چیا میخوام. ولی باز بلاتکلیف و سرگردون و بغضیم. من دارم با خودم چکار میکنم؟ خود عزیزم حیف داره میشه. اینهمه اشک، اینهمه بغض، ده بار میشد باهاش چ رو خاک کرد، من هنوز عین پروانه دورش میگردم و اون هنوز داره میسوزونتم.
منم که تو یه لحظه همه چی و رها میکنم که ببینمش و اونه که باز سرش گرم هر چیزیه جز من.
فقط میتونم بگم تف به این زندگی که اینطور پیش میره. یه خان آباد، ندارم.حس به فنا رفتگی دارم. من عزمم و جزم کرده بودم. حالا اینجام و اصلا هم خوشحال نیستم. انگار قشنگترین قسمت لحظه ایه که دارم میرم سمتش. پر از امید، پر از شوق، پر از سرزندگیم. وگرنه بودن کنارش درست شبیه اینه که ساعاتی به کل نامرئی شم.