دیشب چ گفت بیا و من رفتم. مهمون دعوت کرده بود. یه سری خوراکی خریده بود ولی مثلا میوه رو از قلم انداخته بود. من یهو در عرض نیم ساعت در جایگاه صاحبخونه قرار گرفتم. طوری که انگار اونجا خونهام بود. غافل از اینکه حتی ۳ روز بود خود چ رو هم ندیده بودم. دلم میخواست خانمگری کنم، مثل همسر دوست دیگهاشون که دوبار رفته بودیم خونشون. خانمه به خودش رسیده بود، همه چی مرتب، غذاها آماده، خودش هم همراه بود هم مادر، هم همسر. چقدر این زن و دوس دارم. من خودم و دختر جوون و بی تجربه میبینم. الف میگفت مهمترین مانعش برای ازدواج با من اینه که فکر میکنه تمام کارهای خونه رو هم باید انجام بده چون من انجام نمیدم. براش چه سندی داشت؟ اینکه گفته بودم دوست ندارم کارهای خونه وظیفه سفت و سختی واسم باشه و همیشه خودم تنها انجام بدمشون. من از تنهایی با یه وظیفه خشک و سنتی میترسیدم و اون برداشت دلبخواهش این بود که بابونه قراره دست به سیاه و سفید نزنه.
این با چ هم تکرار شد. چ هم فکر نمیکرد من غذا بپزم، خونه تمیز کنم، ظرف بشورم... ولی چرا؟ چون اعتمادبنفسم برا پخت و پز کم بود، دوست نداشتم وسایلش و جابجا کنم چون متعلق به خودم نمیدونستم و از اون مهمتر من اغلب قایمکی میرفتم خونشون و گاهی مادرش هم اونجا بود.
و حقیقت؟ اینکه من دلم میخواد خانم گری کنم، آراسته باشم و همه غذاها رو خوشمزه و منظم تدارک دیده باشم.
دیشب این فرصت و نداشتم. حتی چای اماده کردم و چ گفت برا بعد شام، و مهمونا شام و انقدر دیر خوردن که موقع رفتن فرصتی برای چای نموند. اما چیزی که حس خوبی بهم میده خونه چ هست. همون خونهای که برام آرزو شده و کم کم دارم قیدش و میزنم. با کدوم پول بهش برسم آخه؟ توی خونهاش میچرخم، میگردم، میپزم، میشورم و چقدر رهایی حس میکنم. از چ یجورایی قطع امید کردم. داره از کسی که میشناختم و دوستش داشتم فاصله میگیره. شاید اون عینکی که رو چشمم بود افتاده شاید هم نقاب اون. از وقتی درآمدش بیشتر شده یجور غرور خاصی میبینم ازش، یه فاصله... قبلا یکی از افتخاراتش این بود که دوستاش همون دوستای دوران بی پولیشن، اما الآن یکم حس میکنم عوض شده. همیشه از فروشگاه های بزرگ خوشش میومد ولی حالا دلش میخواد از این طریق اثبات کنه پولداره. لباسهای گرون و مشابه میخره، اونهم چن تا چن تا... یکم کم پولتر بنظرم دلنشین تر بود. الآن زمخت و خشن شده. این کارهاش برام شبیه یه زخم قدیمی بزرگه که روش خون دلمه بسته. انگار عقده هاش دارن خودشونو نشون میدن. من اونی و دوست داشتم که وقتی میدیدمش ته دلم روشن میشد و بهش افتخار میکردم که موفق شده. ذوقش و میکردم. این ادم داره شبیه ربات پولدار میشه که جز پول جور دیگه ای نمیشه تعریفش کرد.
بگذریم. تهش منم و زخمای خودم. هر بار میرم تراپی، یه رشته رو میگیرم میرسم باز به مادرم. زخم هام تمومی نداره انگار. یه روز از این طنابها رها میشم. یه روز چنان میرقصم که انگار هیچوقت چیزی من و به دام ننداخته...