قراره چن روز چ رو نبینم. مادرش مریض شده. نمیدونم چرا یه چیزایی این وسط شکرابه. مثل رابطه اش با مادرش و رابطه مادرش با من. وقتی فهمیده بودم داره ازدواج میکنه، به تراپیستم گفتم، گفت هر چی از دهنم در میاد بهش بگم و دیت رفتن و هم شروع کنم. افتضاح ترین توصیه ممکن. من تو شوک بودم. نه دیت برام ممکن بود و نه بد و بیراه گفتن دردی ازم دوا میکرد. بهرحال من هردو رو انجام دادم. دیت ها که ختم شد به تجاوز. و بدو بیراه هم اینطور پیش رفت که به چ یجورایی داشتم میگفتم هیچکس اندازه من تو رو نمیخواد حتی نزدیک ترین ادم بهت، یعنی مادرت. نمیدونم چ چیزهایی از این دست به مادرش گفته و بحثشون شده یا مادرش از اینکه چ بخاطر من زد زیر اون ازدواج حس بدی بهم داره. یا حتی این داستان چ بود برا قایم کردن مسواکش و پای خیانت وسطه. بهرحال بیخیالش. اوضاع خرابتر از این یه مسئلس. من میخوام ازدواج کنم. یه ازدواج شاد و آروم و رمانتیک. نه طوری که به طرفم بچسبم و نه طوری که از اضطراب مدام فریز شم. دلم میخواد مادر بشم. دوست هایی پیدا کنم. مسافرت برم. دلم میخواد آروم و شاد باشم. برام مهم نیس شوهرم ماشین و خونش چقدر خفن باشه، فقط از پس هزینه های معمول بربیاد. میدونم وضع اقتصادی انقد خرابه که همین وضع معمول هم یکم نامعموله. ولی خب کمتر از این، مشقتش عشق و ممکنه از پا در بیاره. و چ آدمیه که من و از این تصویر دور میکنه. چ نمیتونه کسی باشه که باهاش قرارداد ازدواج و امضا میکنم. کسی که قراره بهش صد متعهد شم. اخه اون یبار خیلی خیلی بد و فجیع بهم خیانت کرد. بارها قلبم و نادیده گرفت و تو اشک و حال بد رهام کرد. بارها دلم شکوند و بهم پشت کرد. من نتونستم ضعیف و دردمند باشم. اون حتی به نسخه قوی، مستقل و آرومم هم رحم نکرد. اگه یه روز یه بیماری بد گرفتم، تو سوگ غرق شدم، زشت شدم یا هر اتفاق دیگه ای... چ پناهگاهم میشه؟ ابدا اینطور فکر نمیکنم. پس با تمام عشقی که بهش دارم بنظرم کسی نیس که بتونم باهاش ازدواج کنم. خیلی به این معتقد نیستم اما شاید هنوز نقشش تو زندگیم تموم نشده. بهرحال من هیچ توقعی ازش ندارم. مطلقا هیچ. نه دیگه انتظار دارم مسئولیت پذیر باشه، نه فکر میکنم بهم متعهده و بهش اعتماد داشته باشم، نه دلم میخواد برام کادو بخره و نه هیچ چیز دیگه. حتی توجه هم دیگه برام مهم نیس. الآن ترس از دست دادنش و ندارم. پس آرومتر و امن ترم. تو این وضعیت بودنش کافیه. حتی اگه خونه خودشون پیش مادرش باشه و من خونه پدر و مادر خودم. دیروز تراپی سنگینی داشتم. از لحنم که عصبی و خشن بود فهمید حالم خوب نیس اومد پیشم. رفتیم غذاخوری و واسم گل خرید. خوشحال شدم اما اون ذوقی که توقع داشتم نه. یجورایی امیدم داره خاموش میشه و انگار عشق بدون امید شکل عجیبی به خودش میگیره. از این حجم از بی توقعی خودم متعجبم.
خ هم اصرار داره ما تو رابطهایم و من باید به رابطمون فرصت بدم. بابا ما حتی یه دیت هم بیرون نرفتیم. وابستگی، بغض، احساس خاص... متوجه نمیشم. داره فریبم میده یا واقعا احساساتش اینطورین. خ شاید میتونست شوهرم باشه. اگه دلم پیش چ نبود البته. خوشتیپ، قد بلند، چرب زبون... سنش هم بهم نزدیکتره. مرزم و هم قبول کرده بود. با هر زبونی میشد گفتم نمیشه. تلفن هاش و بی جواب گذاشتم و بارها نوشتم که نمیخوام وارد رابطه شم. نمیخواست قبول کنه. حتی دیشب در جوابم نوشت وقتی همدیگه رو دیدیم تصمیم میگیریم.۰ ولی انگار اونم ناامید شد. امروز کلا خبری ازش نبود. خوبه. دلم نمیخواد مثلث عشقی درست کنم. و اگه ازش خوشم میومد واقعا شرایط عجیب میشد چون جای چ تو قلبم محکمه. در مورد یه چیزایی باید تصمیم بگیرم. مدتها رو حالت بقا زندگی کردم و صرفا دووم آوردم. حالا باید یه چیزهایی و انتخاب کنم. مثلا هر روز برم کلاس رقص یا یه روز درمیون دو سانس. یا چه وسایل آرایشی بخرم. یا تو چه مسیری رشد کنم. دو روزه شدیدا در حال استراحتم. تا تونستم خوابیدم و ریلکس کردم. خوشحالم که میتونم خونه بمونم و چرت بزنم. و خوشحالم که مضطرب نیستم. حس واقعا دلنشینیه. خوشحالم دارم وسایل آرایشی میخرم و خوشحالم که میخوام انتخاب کنم و دارم برا خودم فرصت انتخاب کردن درست میکنم.