بعد از چند روز مرخصی اجباری فردا باید برگردم سرکار، با یه جلسه خیلی بزرگ. اون جلسه برا من خیلی بزرگه. چون تجربش و نداشتم و نگرانم اشتباه کنم. هر چی بیشتر خودمو میشناسم، به یه کلاف سردرگم میرسم، هر نخی و میگیرم شل کنم، نخ دیگه سفت میشه...همه چیز بهم ربط داره و همه چیز از هم مستقله. از ترسم از اشتباه سرکار میگم میرسم به تیم بندیهای توی خانوادم مخصوصا تو بچگی. الآن خوابیدم روی مبل. ضربان قلبم بالاس که از فشار پایینه. کم خوابیدم و مغزم پرکارتر از اونه که بتونم خاموشش کنم. نمیدونم واسه شما هم پیش اومده که بگردید دنبال یه اهنگ، یا ویدیو که از ته دل چیزی و حس کنید؟ نمیدونم دقیقا چطور توصیفش کنم. انگار روحم عطش داره. یه چیزی میخواد که صداش بشه. یه چیزی که دلی و عمیق باشه. مثل یه آهنگ که وقتی میشنوی، قلبت و حس میکنی...
طبق معمول استرس دارم. نگرانم این استرسها یه روز کار دستم بدن. میدونم هیچکس برا مردنمم تره خرد نمیکنه چه برسه برا مریضی و عذاب و مشکلم. هر چی بیشتر سعی میکنم مراقب خودم باشم استرس نگیرم، چندان اثر نمیکنه. دلم چن روز وجود نداشتن میخواد. یه دکمه توقف. یه مدت کاملا نباشم. دلم میخواد چیزهایی و از اساس حذف کنم و چیزهایی و از بیخ و بن تو زندگیم تغییر بدم. نیاز دارم به یه پناهگاه، یه مامن، یه چیزی که واقعا بتونم بهش تکیه کنم. یه اغوش امن و پایدار، مثل اغوش یه مادر...