از نتایج بحث دیروز، بالاسریم نیومد شرکت. و هوا بسیار پاکیزه تر بود. من انگار از زیر صخره بیرون اومده باشم واقعا حس میکردم شاغلم. رو شغلم سوار بودم یعنی. رییس هولم از ترس اینکه بالاسریم بره، من و اذیت نمیکنه. نه نخود سیاه و کارشکنی نه هول بازی و اعصاب خوردکنی. همه چیز خیلی خوب بود. خیلی کار انجام دادم امروز. با تمرکز و حال خوب.
چ هم فعلا غیبش زده. رفته دکه گردی یا از مادرش مراقبت میکنه، چندان مهم نیس. مهم اینه که از عشق من و زده کرد. منی که تشنه بودم. هزار تا فانتزی رمانتیک داشتم. بخشی از این فانتزیا به وقوع پیوست بخشی دود شد و هوا رفت. میترسم یهو یکی و ببینم و مثل چ شدیدا بشینه به دلم. مدلم اینطوریه که میرم تو مغازه و یهو یه چیزی چشمم و میگیره. حتی گاهی میدونم کاربردش برام زیاد نیس و یا جنس کناری، کالای بهتریه. اما اگه اونو نخرم تو دلم میمونه. چ هم همینطوره. ایده ال که نیس هیچ، کلی نقص داره که مثل شمشیر میشنه به جون من. اما به چشمم اومده و من چقدر میترسم. امیدوارم کسی اینطور هرگز به چشمم نشینه. امیدوارم فرمون دست عقلم باشه و حرف اول و اخر و عقلم بزنه. بهرحال اتفاقیه که افتاده. تغییراتیه که رخ داده و هیچ چیز تحت کنترل من نیس. نمیخوام چیزی و کنترل هم کنم. حتی تکلیفم روشن نیس که الآن باهمیم یا نه. من فقط میخوام این رابطه تا اخر این هفته کش پیدا کنه. که برم عیادت مادرش و محبتی که بهم کرده بود و بهش برگردونم. تو دلم مونده انگار. چ نکبت هم بره دکه بازی. به درک. به جهنم. زوری که نیس. نمیشه گفت تو رو خدا بذار من برات بمیرم. هعی. میدونم که چ غیرممکنه واسم. و میدونم که قراره روزهای جالبی بیان.