دیروز چ گفت همو نمیبینیم. منم گفتم اوکی و برا خودم برنامه گذاشتم. البته نحوه گفتنش خیلی موثره. اگه حس امنیت کنم راحت زندگیم و میکنم ولی وقتی حس ناامنی میکنم مضطرب و فریز میشم. برا این قضیه باید یه کاری کنم. باید به سیستم عصبیم بفهمونم قرار نیس بمیری. بقات به خطر نیوفتاده و همه چی درست میشه، حتی شاید بهتر.
دیروز رفتم تو یه جمع جدید. نیم ساعت دیرتر رسیدم. از کوچه های خلوت و باریک رد شدم و حسابی ترسیده بودم. کل جلسه من فریز بودم. دهنم رو هم چفت بود. سعی کردم انقباض بدنم و کمتر کنم که بقیه حس بهتری ازم بگیرن. اما انقباض، فریز و وحشت من باعث شد تا آخر جلسه مدام حرفهام و بخورم. با اینحال با ۵ تا دختر دیگه آشنا شدم. همه مهربون با روحیاتی نزدیک خودم. و خیلی خوب ازم استقبال کردن و خواستن باز برم. خیلی خوشحال کننده و دلگرم کننده بود. من میتونم دوست پیدا کنم. و حتی شاید بتونم با جنس مخالف هم ارتباط معمولی داشته باشم. بدون رابطه و درخواست و داستان. صرفا سلام احوالپرسی و معاشرت. هرچند خیلی کم با آقایون ارتباط برقرار کردم دیروز اما بنظرم جو خوبی بود. چقدر خوشحالم که میتونم تو جمع های جدید شرکت کنم. خیلی هیجان زده بودم دیشب. رو چ نمیتونم حساب کنم. دیشب پیش چ موندم. صبح بیدار شد و یه پست راجع به یه ماشین پورشه دید و من دیدم برا اون قابل دسترسه و برا من آرزو. بغض نشست تو گلوم. فاصلمون خیلی زیاده، از همه نظر.
چیزی که ناراحتم میکنه اینه که چ نسبت بهم کنجکاو نیس. نپرسید لباس رقصت رسید؟ باهاش چه شکلی شدی؟ یا نپرسید اون جمعی که توش شرکت کردم دقیقا چطوری بود؟ بهم خوش گذشت؟ با کسی آشنا شدم؟ یا وقتی گفتم قبل از رسیدن ترسیدم، با نگرانی نپرسید چیزیت که نشده؟ مهم نیس پول خرج میکنه واسم یا نه که نمیکنه، توجه و کنجکاوی که هزینه و ترسی نداره. نمیشه حتی وصلش کرد به مرزم. هیچ بهانهای واسش نیس. تصمیم گرفتم اگه نپرسید هیچی نگم بهش.
و خ خیلی سخت داره میپذیره که من براش تمومم. گاهی به حافظهام شک میکنم. مگه غیر از اینه که باهم یه دیت هم بیرون نرفتیم؟
چ رو که از زندگیم حذف کردم، عشق و رابطه تا مدتها میشه خط قرمزم. بازی بازی چه آتیشی تو دلم برپا شده و چقدر طولانی حالم بده. آدمی که امروز هستم از همین عشق و ارتباط ساخته شد اما رشد هم بسه دیگه. عطای رابطه و عشق و به لقاش بخشیدم. این همه بغض و اضطراب و اشک و زجه... راه های اسون تری ب ا رشد هم باید وجود داشته باشه. حتما که نیاید هر پله که بالا میرم جیگرم بسوزه که. دارم کلاس رقصم و تنظیم میکنم. شاید دوتا کلاس و بذارم تو یه روز که روزهای دیگم برا تجربه های جدید خالی بمونه. و چ؟ با اون چه کنم؟ برنامش هیچوقت مشخص نیس. یهو میگه بیا. همیشه این مدلی بوده. قبلا زندگیم واسش تعطیل میشد و حالا میخوام خودم و به رسمیت بشناسم. شاید کلاس نقاشی هم رفتم. مخصوصا اگه یه روز تو هفته باشه. منِ عزیزم ریلکس و خوشحال باش. ما از پسش برمیایم.