امشب گریم قطع نمیشد. اول فشار و استرس کاری بود و عدم اطمینان از چ. بعد حتی ترس از دست دادن پدر و مادرم هم چنگ زد به سینم. اشک ها مثل دودی بودن که از آتیش دلم بلند شده بودن. قلبم میسوخت و چشمام خیس میشد. برا جلسه فردا پف چشمهام فاجعه بود ولی نتونستم جلوی اشکهامو بگیرم. چ یبار ارومم کرد و تا دید بهش دلخوش کردم، اختلافمون و یادآوری کرد. بعد از اون کمتر اروم شدم از وجودش. بعدم سر شام رسیدیم به یه بن بست بزرگ. چ من و کلاهبردار میدونه. چون درمورد مرزم از اول باهاش روراست نبودم. حس میکنه بازیش دادم. اما من اگر هم گاهی واقعا بازی کردم، از نیت بد نبود، زیادی بی تجربه بودم و همه چیز و خیلی راحت و ساده تصور میکردم. تکلیفمم ابدا با خودم روشن نبود. حتی من خودمم فکر میکردم میتونم با بعضی چیزها کنار بیام تا اینکه بعد فهمیدم نمیتونم. اما همه مسئولیت رو دوش من نیس. تو این رابطه هر دو خیلی چیزها بدست اوردیم و خیلی هم از دست دادیم. بحث بینمون بالا گرفت. ازم خواست رهاش کنم رسما. چون بخاطر احساس گناه خودش نمیتونه بره. یادم میاد الف هم دقیقا همین و گفت. گفت برو هم خودت راحت شی هم من. اینکه تا این حد سعی کردم رابطه رو یه تنه نگه دارم شرمزده ام. حتی یکم احساس بی ارزشی میکنم. بهرحال راهی نیس. چ رو برای بار هزارم ببوسم بذارم کنار و فردا با چشم پف کرده جوری تو جلسه حاضر شم که انگار نه انگار قلبم هزار تیکه شده.
امشب وقتی اشکم و تونستم بند بیارم که از این درد یه معنا برا خودم پیدا کردم. که تو چ رو دوست داری و تا مدتها خواهی داشت. و خود این عشق نه از طریق خود چ، که از طریق دوریت از رابطه و ادمها قراره برات مفید بشه. از اینکه مجبور نیستم ازش سریع دل بکنم و با دیدن ادمهای دیگه قرار نیس ناامید شم حس خوبی دارم. مثل رمان قدیمیها قراره یه مدت از چ بگم در حالیکه خودش تو زندگیم نیس. و انقد صبر کنم که این آش دهنسوز سرد شه و اماده خوردن بشه. دوستش دارم این چیزیه که کاری نمیشه واسش کرد. با هیچ ضرب و زوری نمیتونم از قلبم جداش کنم فعلا. باید صبر کنم. تا همین الآن هم کم ایوب نبودم.