دلم میخواست برای عیادت مادر چ که میرم واسش یه شال گرم بخرم که ماه های پیش رو هم بتونه ازش استفاده کنه و هم یاد من باشه. علی رغم خستگی از خونه بیرون رفتم. پشت فرمون بودم که چ زنگ زد. گفت ازم شدیدا عصبانیه. ظهر دیدم لحن صداش سرده... گفت بخاطر مرز من عطش پیدا کرده و کارش به جایی رسیده که یه زن ۴۵ ساله سوار کرده. زنه بهش نخ داده شماره زنه رو گرفته و دلش خواسته با زنه رابطه داشته باشه و بعد فهمیده اون زن متاهله. و اونجا از خودش بیزار شده و از نظرش من باعث شدم چنین آدمی بشه. خب داستان جالبیه. دقیقا از جایی برا چ مشکل بوجود میاد که میفهمه اون زن متاهله. انگار همه چیز تا قبلش طبیعی بوده. من استرس عمل مادر این عوضی و داشتم و اون... میگه تو من و تبدیل به این هیولا کردی. اما وقتی میخواد بگه لیاقت یه رابطه کامل و داره از ماشین و خونهاش مایه میذاره. اون آرم روی ماشین اگه نبود شاید انقد حق به خودش نمیداد. بهرحال منم دارم هیولای متفاوتی میشم. قلبم نسبت به عالم و آدم داره سخت میشه الا این بشر. که اگه یبار دیگه از همه جا بلاکش کنم و دیگه وارد زندگیم نکنمش، میشم یه ربات مشتی. نیاز داشتم به این تجربه تلخ ولی کاش زجر کمتری میکشیدم. من بودم که دلم میخواست یه آدم پولدار عاشقم بشه؟ خوب شد چشیدمش. حالا ته دلم این ارزو رو دیگه ندارم. خیالم راحته اکلیل تهش نیس. من بودم عشق و آسون میگرفتم؟ که هرجا بهم خوش نگذشت ازش میام بیرون؟ خوب شد دیگه با آتیش بازی نمیکنم. من بودم که خیلی آسون گرفتم به آدم مقابل؟ گرون تموم شد واسم که.
نمیدونم تا کی و چقدر باید از یه آدم ضربه بخورم. اما حرصم گرفته. اگه این یدونه مرز و نداشتم، همه تنها شرطشون میشد همین مرز. حالا که دارمش برعکسه. واقعا کمدی درام مسخره ایه.
امشب وقتی داستان مسخرهاش و برام تعریف کرد و من و مقصر کرد، اول شوکه بودم بعد زنگ زدم و با جیغ بهش بد و بیراه گفتم و فحش دادم. و بعد یکم گریه کردم. اخرش وقتی هنوز از چشمام اشک میریخت چشمام مصمم شده بود. چشمای یخ و جدی. دیگه قرار نیس فرو بپاشم. این داستان منه و من شخصیت اصلیشم. چ یه کارکتر موقته. میاد و اثرش و میذاره و میره. اونی که بوده و هست و خواهد بود منم. پس جای ترس و اضطراب درسش و برمیدارم. اونهم یه تصمیم برای ایندم هست. عشق قبل از شناخت و رفاقت ممنوع.
فعلا معلوم نیس تکلیفم با چ چی میشه اما مهم هم نیس. واقعا بهش امیدی نیس. هزار بار عاشقشم و هزار بار برام مضر و آسیب زاس. اگه تا ۳ شنبه ازش جدا نشده بودم، برا مادرش هدیه میخرم و میرم عیادت. اگه نه که چه میشه کرد. دوست داشتم این اتفاق بیوفته.
زندگی واقعا سخته. گاها نفسم بند میاد