جالبه که اگه میخواستم برم سرکار، به سختی بیدار میشدم، اما امروز خود به خود بیدار شدم چون هوای اول صبح دلپذیر بود. مشخصه نسبت به سرکار مقاومت دارم.
دیشب ۴۰ دقیقه تلفنی با پسری که تازه باهاش اشنا شده بودم حرف زدم. تو هیچ مکالمه ای تا حالا انقدر که اینطور، اوهوم و درست نگفته بودم. خستهکننده و رقت انگیز بود. دائم دوست داشت همه چیز و کاملا عقلانی کنه و بره بالا منبر. درمورد پروژه ای که تکمیلش نکردم هنوز، درمورد سبک زندگی خودش، درمورد ماشین پدر که دست من هست... متکلم وحده بود و حسابی خستم کرد. گوشی از گوشم فاصله میدادم مینداختم رو تخت، بلندش میکردم میدیدم حتی متوجه نشده مخاطبش دقیقا پشت تلفن نبوده. وسواس عجیب و غریبی داشت. نسبتا لاغر محسوب میشد و گفت ۱۰ کیلو تازگی با رژیم و تغییر ساعت خواب کم کرده. و من برام سوال بود که اصلا چه لزومی داره؟ اینهمه سختگیری که چی؟ گفت یکم پهلوهام بزرگ شده بود. ایش ازش بدم میاد.
ادم اعصاب خوردکنی مثل این من و مستقیم هل داد سمت چ. چ ای که قواعد زندگی خاص خودش و داره، گاهی پرهیز های غذایی داره ولی نه بالامنبر میره نه به کسی توصیه میکنه. کار خودش و میکنه و نه با سختگیری. هم فان و خوشگذرونه هم مقید و کاری و مرتب. چکار کنم انقد عاشقشم اخه؟ دنبال بهونه ام که باز نگاهم بره سمتش و قلب قلبی نگاش کنم.
خ از سفر برگشته. زنگ زد دیشب. حوصلش و نداشتم راستش. قربون صدقه های غلیظ، خانومم، عشقم... چرا انقد زود سیس رابطه گرفته اخه. گمونم دارم میپرونمش و خیلی هم برام مهم نیس. اولا چ هست دوما کی انقد سریع رابطه و تعهد و داستان خواست؟