توسط indigopetus
| شنبه بیستم فروردین ۱۴۰۱ | 20:44
خداروشکر زندگی کمی داره بهتر میگذره واسم. یعنی اضطراب و استرس تا حدی کمتر شده، ذهنم مثل قبل گیر نمیده به پدرم. آقای ی هم فکرم رو به ندرت مشغول میکنه. خوبه دیگه!
رابطم با آقای الف به شکل عجیبی پیش میره. باهم زیاد دعوا میکنیم. سر مسائلی که قبلا با یه لبخند تموم میشد حالا تا مرز انفحار عصبانی میشیم و لجبازی میکنیم. اما طاقت نمیاریم و با هم بهتر میشیم.
آقای الف هم خیلی تغییر کرده. هم من و هم اون حالا آدمهای دیگهای هستیم. فکرمیکردم چرا زوجها با گذشت زمانی حدود ۲۰ سال از رابطشون انقدر از هم فاصله میگیرن. الآن متوجهم که اونقدر همعجیب و دور نیست. آقای الف پسر زیرکی هست. برعکس من که مایلم هرچی تو فکرم هست رو بیان کنم، اون خیلی بی سروصدا پیش میره. بعضی حساسیتهامون مشابه هست اما با این حال به راحتی به تفاهم نمیرسیم.
یکم رفتارم پرخاشگرانه و تکانشی شده. آقای الف هم تا حدی اینطور شده. بامزهاس که انقدر رابطمون فرق کرده.
من خودِ جدیدم رو بیشتر دوست دارم. آقای الفِ جدید رو هم بیشتر دوست دارم. آقای الفِ قبلی کسی بود که من رو دوست داشت و به هر سازم میرقصید. اما الآن زیر بار زورگوییهای من نمیره. حتی اگه حواسم نباشه ممکنه زور هم بگه!
سعی میکنم وقتی از پدرم عصبانی میشم به یاد بیارم که تا حدی هم ویژگی و کار خوب داره. و وقتی همه چیز آرومه باز به خودم یادآوری میکنم که هر لحظه ممکنه همه چیز به شکل دیگهای پیش بره.
روزها طولانیتر شده و این چه تاثیر خوبی توی حال من داره. دقیقا پارسال از دیرتر غروب کردن خورشید ناخشنود بودم چون یکسال قبلش شبها اوج کار من بود و حالم هم خیلی خوب بود.
باورنکردنیه. این دو سال خیلی عجیب بودن. یک سال برنامه منظم داشتم و سرحال و شاد بودم. یکسال از نفس افتاده و دردمند.
سالی که گذشت عجب سالی بود. باورم نمیشه این دو سال دقیقا پشت سر هم بودن. انگار بینشون باید یه فاصلهای میبود. البته روند افسردگی من از آخرای همون سال شروع شد. و توی بهار وقتی همه چیز عالی بود و سکون و آرامش و روزمرگی تنها چیزهایی بودن که به چشم میخورد، یه جا نوشتم آخرین باریه که خانوادهامون به این شکل توی یک قاب قرار میگیره. فکر میکردم بعدش قراره پدر و مادرم جدا شن. اما نشدن. بعد فکر کردم قراره اصلاح شن. باز هم آنچنان تغییری نکردن.
پارسال کی کنارم بود؟ از خودم خجالت میکشم باز روی دوستام حساب کنم! چقدر بیمعرفت بودن! حضوری انقدر کمرنگ. وقتی سینهام منقبض و دردناک بود، من آدمهای بسیار کمی رو در کنارم داشتم. آقای الف و آدمهای بلاگفا! همینقدر مختصر و مفید. بلاگفا هم خب بیشتر آدمها بصورت رهگذر بودن اما همین بودن هم خوب بود.
با یه دوستم یکم خشن رفتار کرده بودم و اون انقدر دیر ناراحتیش رو ابراز کرد که من تغییرات زیادی کرده بودم. آخر ازش عذرخواهی کردم اما توی ذهنم اون آدمیه که رفت. نمیتونم بودنش رو باور کنم.
از ۹ دوست، واسم مونده یه نفر درواقع. یعنی فعلا توی ذهنم ۷۵درصد از این یه نفر رو قبول دارم و مابقی رو زیر ۲۰ درصد دوست خودم میدونم. آقا ما این همه خاطره باهم داشتیم، یکم مروت داشته باشید خب.
وفا رو نمیشه از همه انتظار داشت. البته دوستی گفت نگاهم رو به دوستام عوض کنم و بدونم اونها هم کار و زندگی خودشون رو دارن. قبول ولی نمیدونم چرا واسم سخته که نقش انقدر کمی توی زندگیشون داشته باشم.