پنهانی های واقعی من

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

پسا....

توسط indigopetus | چهارشنبه سی و یکم فروردین ۱۴۰۱ | 18:39

ول کنم بذارم بابا هر غلطی خواست انجام بده. به درک. کاش یبار میرفت دیگه نمیومد یا کاش یبار میومد و برا همیشه خطر رفتنش از بین میرفت. اما شاید اونوقت که از بودنش مطمئن بودم ترسم میشد ترس از فوتش.

یکی مثل من انگار توی تاکستان داره قدم میزنه هر چقدر بخواد میتونه غصه برا خودش بچینه.

شبیه مادرم داد میزنم وقتی عصبیم. شبیه مادرم مسئولیت انتخاب‌هامو گردن نمیگیرم و روبطم با آقای الف شبیه خارستان داره میشه. هر چی بیشتر قدم بزنیم بیشتر زخمی میشیم.

البته اینا هم اغراق‌آمیز هستن. اونقدرا هم وضع بد نیس.

دارم تلاش میکنم. یجوری نتیجشو میبینم.

یوقتایی ادم اگه بتونه ریلکس کنه غرق نمیشه. مثل توی استخر که هر چقدر هم عمیق باشه ادم اگه بخوابه روی اب غرق نمیشه.

ریلکس شم و یادم بیاد اگه پدرم همه جوره عالی میبود چقدر فکر مردنش اذیتم میکرد. یا مادرم همین که هست با این نواقص چقدر خوبه که هست. بهتر شد. ریتم نفس‌هامو میگم. یکم غمگینم اونم درست میشه

....

توسط indigopetus | چهارشنبه سی و یکم فروردین ۱۴۰۱ | 18:33

اون از مادرم که رفتارش به شدت مریض‌گون هست. اون از پدرم که به شکل دیگه‌ای مریض هست. اونم از من که دارم باز جون میدم و تاوان بی مسئولیتی اونا رو پس میدم. بابا که معلوم نیس کجاست و با کیه و این بسیار اذیتم میکنه. دوباره دارم دچاره حمله اضطرابی میشم.

داشتم زندگیم و میکردم ها.

وای خدایا. چقدر دارم اذیت میشم.

 

احتمال اتفاق خوب

توسط indigopetus | سه شنبه سی ام فروردین ۱۴۰۱ | 9:10

امروز نمیخوام حال خوبم رو تسلیم چیزی کنم.

هر حسی اومد میپذیرمش اما نمیذارم اونقدری چیره شه که نتونم روزم رو پیش ببرم.

یکم دارم انگیزه میگیرم. ذهنم میتونه رویاهای شادتری واسم ایجاد کنه. حالا که تلاش کردن راحتتره و به برداشت محصول تلاشهای قبلیم نزدیکم جا زدن احمقانس. الآن وقت جا زدن نیس. شاید از شکست میترسم که قید تلاش رو هم زدم. آره انگار عمیقا باور ندارم که ممکنه بشه. آقای الف از اون شهری که هدفش هست هی دانشگاه و کافه و جاهای قشنگش رو میفرسته واسم که بخونم تا باهم بریم اونجاها.اما من حتی نمیتونستم تصور کنم اونجا باشیم. همونقدر که احتمالات بد وجود داره، راه رو برای احتمالا خوب هم باز کنم. ممکنه بشه. اگه بشه عالی میشه. تا دو سه سال دیگه اونقدری تلاش میکنیم که بعدش بتونیم کمی نتیجه‌اش رو ببینیم.

بهتره تمرین کنم تا احتمالات خوب رو بتونم ببینم.

کلافگی

توسط indigopetus | دوشنبه بیست و نهم فروردین ۱۴۰۱ | 22:55

این دو سه روز از شدت مضخرف بودن ۱۰ از ۱۰ هستن. نه کار کردم نه تفریح. الکی الکی استرس و کلافگی کشیدم. از پدرمم باز متنفرم. یعنی حالم بهم میخوره ازش وقتی یادم میاد چه کارها که ازش ساخته نیس.

از صداش حرفاش از همه چیزش متنفرم.

خدایا من از تنش‌های خونه خسته شدم.

از خودم بیشتر از هر چیزی خسته‌ام.

آی خدا.

این پدرمم که همش نق میزنه و تنش ایجاد میکنه. تحملم تموم شده.

دوس ندارم هیچی رو.

نه رویایی نه انگیزه‌ای نه تحملی.

گاهی اتفاقاتی میوفته واسم که انگار خدا خیلی حواسش بهم بوده که به فنا نرفتم. کاش اگه حواسش بهم هست این حالت روحیم هم خوب شه. هوا کمه واسم. نور کمه. تا هست ناامیدی هست و ناامیدی.

البته گاهی اینطوری خاکستری میشه دنیام. گاهی رنگ‌های قشنگ‌تری داره.

صبحا رو نباید از دست بدم. صبحا مهمترین بخش زندگیم هستن. وقتی کارهامو انجام میدم تا اخر روز سرحالی بیشتری دارم. یادم باشه پس.

بعدیش اینه که وقتی کلافه‌ام با کسی حرف نزنم.

آرامش صبحگاهی

توسط indigopetus | یکشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۴۰۱ | 8:27

اخیرا صبح زود از خواب بیدار میشم و زود صبحونه میخورم. چقدر که صبح دلچسبه.

خونه غرق در آرامشه. نور سفیدی که از پنجره داخل میاد، صدای گنجشکا، خنکی هوا...

کتاب طنزی خریدم که گاهی بین کارهام میخونمش. حس خوبی داره. دلم خواست منم یه داستان بنویسم. مینویسم یروز.

.....:(

توسط indigopetus | شنبه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۱ | 17:34

طبیعیه که با تنش‌های کوچیک انقدر بهم میریزم و استرس و اضطراب پیدا میکنم؟

کاش تنش‌ها کمتر میشد.

ساز ناکوک

توسط indigopetus | شنبه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۱ | 12:39

صبح که بیدار میشم حالم خوبه. آروم آروم با ارتباط با آدمها ذره ذره ازم کاسته میشه تا شب قبل از خواب که باز بتونم خودم رو رها کنم. این همه تنش برا چیه؟

بحث مضخرف تکراری من و الف. یه کاری رو میگه انجام بده که خب درمورد من شخصیه و به اون ارتباطی نداره اما از رو دلسوزی(؟) میگه. منم قبول میکنم اما به هر شکل انجام نمیدم و بعد دعوا شروع میشه. این پرتکرارترین مشکل ماس.

من میگم اون کنترلگره که میخواد یه چیزی بگه و توقع عملی شدنش رو داره. اون میگه من بی‌احترامی میکنم بهش که انجام نمیدم بااینکه قبول کردم.

ته دعواها نگرانه من اونقدری عصبب و ناراحت نباشم که کل روزمو به فنا بدم. و من این عذاب وجدانو نمیخوام.

نمیدونم البته از عذاب وجدان هست یا دلسوزی و محبت. فقط دلم نمیخواد ترحم و از این جنس احساسات باشه.

چرا انقدر دعواهامون زیاد شده؟

خودکاهی

توسط indigopetus | شنبه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۱ | 0:3

دلم گرفته چیز جدیدی نیس. بغض کردم و چشمام شدن سد اشکهام. امروز خودم رو کمی تحقیر کردم. مواظب خودم نبودم. شوخی کردم، تکانشی رفتار کردم و از برنامه روزانه‌ام هم عقب افتادم.

دلم گرفته چون خودم رو برای خندوندن مادرم زیادی خوار کردم. شاید بنظر کار خاصی نیاد ولی حس درونیم خیلی بده.

یکم بیشتر مراقب خودم باشم. لطفا بس کنم.

دل‌شکستگی

توسط indigopetus | جمعه بیست و ششم فروردین ۱۴۰۱ | 18:18

مامانبزرگ. اه از این مامانبزرگ.

انقدددددر الآن ازش بدم میاد چشم دیدنشو ندارم.

پس میمونم تو اتاقم. الکی ادا درمیاره که منو دوس داره. عمرا اگه داشته باشه. بدم میاد ازش. و از همه. اره امروز از اون روزاس که رو مود بدیم.

زمان درستش نمیکنه

توسط indigopetus | جمعه بیست و ششم فروردین ۱۴۰۱ | 17:54

به لطف پدرم نمیتونم ببینم خانمی آواز میخونه مخصوصا اگه خوشکل و آرایش کرده باشه. آره پدرم میگه از آرایش بدش میاد اما خانمایی که صدمن آرایش کردن رو میبینه شروع میکنه به چاپلوسی و خودشیرینی واسشون. حالا من نمیدونم دلم میخواد خانمها پیشرفت کنن و استعدادهاشون شکوفا بشه یانه؟

نمیتونم با صمیمیت‌ها کنار بیام و خب خودمم تا به خودم میام میبینم دارم صمیمیت بیخودی پیدا میکنم با ادمهای دیگه.

تو بدمخمصه‌ایم.

به آقای الف گفتم هنذفری تو گوشم گذاشتم و اهنگ گوش میدم که فقط صدای آهنگ بابا رو نشنوم. گفت قدرنشناس!

قلبم آتیش گرفت. قدر چیو بدونم؟ قدر اینهمه فشار روانی که بهم داده رو؟ من تمام تلاشمو میکنم که ازش خواسته‌ای نداشته باشم. من ازش خیری نمیخوام ولی بخاطر شری که وارد زندگیم کرد نمیتونم ببخشمش. کاش اون پیامهای کوفتی رو ندیده بودم. همون پیامهایی که هنوز جلو چشمم حرکت میکنن. اینکه میگفت هر وقت برنامه رو اوکی کردی منم اوکیم! تو مگه مرد متاهلی نیستی که چن تا هم بچه داری؟ چطور میگی هروقت؟ مگه همه کارهات معلوم و شفاف نبود؟ مگه انکار نمیکردی و به مامان نمیگفتی همه اینها از ذهن مریض خودته؟

پدرم که عوض نشد. مادرم هم عوض نشد. یعنی عوض شدن اما نه انقدری که بشه امید داشت.

نباید انقدر دلم میشکست! نباید انقدر ناراحت میشدم.

چی شد دوباره یادم اومد؟ چی شد یهو زخمم تازه شد؟

خوب نشد. چند وقت دیگه میرم پیش مشاور. دستم هم میره تو جیب خودم و دست از ذخیره کردن پولهام برمیدارم‌.

روزهای پیش حالم بهتر بود امروز هی اون پیامها میاد تو ذهنم. هی اون آدمها میاد تو خاطرم. اها از اینکه داشتم شبیه بعضی‌هاشون میشدم وحشت کردم. شیوه زندگیم و کسی که هستم رو طوری انتخاب کنم که شبیه اونها نباشه؟ خب اگه منِ واقعی اونطور باشه و اون درست باشه چی؟ نه مضخرفه. اگه درستش اون بود که این وضع من نبود.

شاید درستش اینه با آقایون چه مجرد چه متاهل زیاد صمیمی نشد. دروغ چرا؟ گاهی دلم اکیپ‌های باحال میخواد که انقدرم نخوام دوری کنم.یه صمیمیت نسبتا سالمی باشه. اما نه لطفا نخواه. تهش همینه که قاطی میکنه دل آدم. یا دل اون ادم.

حس گیجی دارم و همین یعنی میلم به اشک داره ته میکشه. خوبه دیگه. فعلا همین کافیه.

حسادت؟

توسط indigopetus | جمعه بیست و ششم فروردین ۱۴۰۱ | 11:45

یه چیز عجیب اینکه تازگیا نمیدونم از چیزی واقعا بدم میاد یا دارم حسودی میکنم؟:/

تا کسی کار خیلی بدی انجام بده و من بد فکر کنم بهش یه لحظه با خودم میگم نکنه دوست داشتم من اینکارو انجام بدم و حسادت کردم؟ عجیبه واقعا...

خب دوست پسر داشتن بنظرم چیز خیلی بدی بود و بعدا خودم با آقای الف آشنا شدم. البته نباید فراموش کرد که یک سال و نیم زمان برد تا بتونم بپذیرم که وارد چنین رابطه‌ای شدم😂 یعنی علی‌رغم اینکه رابطه بنظرم سالم بود آقای الف آدم خوبی بود و باز حد و مرزهایی که تو ذهنم بود رعایت میشد باز پذیرشش واسم سخت بود. بعدش تیپ‌هایی که بعدا مد شدن. اولش تو ذهنم میگفتم چه استایل مسخره‌ای و بعد دو تیشرت آستین کوتاه خریدم ساده و خیلی گشاد که فقط داخلش گم شم.

یا صمیمیت چن تا از کسایی که بابا بهشون پیام داده بود، سالها قبل اذیتم میکرد. مثلا بدون روسری مینشستن جلوش و از مامانم با پدر صمیمی‌تر صحبت میکردن. حالا موضوع صبحت شاید فرهنگ بود یا سیاست یا ادبیات یا هر چیزی ولی بنظرم زدن اون حرفا اونقدرم مهم نبود که بخوان انقدر باهم صمیمانه رفتار کنن. تازه مادرم هم همونجا بود و یذره هم خیالش ناراحت نبود. خب بعدش چی شد؟ من با یکی از آشناها درست تو این وضع داشتم صحبت و شوخی میکردم. اونهم با تیشرت آستین کوتاه. البته اون مجرد بود ولی خب من یه آقای الف داشتم که اصلا خوشش نمیومد از چنین راحتی و صمیمیتی...

به همین خاطر وقتی چیزی میبینم و تو ذهنم بدم میاد این سوال واسم به‌ وجود میاد که این حس بخاطر این نیس که نمیتونم انجامش بدم؟

فشار افتاده

توسط indigopetus | چهارشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۱ | 21:31

مدتیه که با برخی احساساتم مهربون‌تر شدم. مثلا وقتی گرسنه‌ام تنبلی نمیکنم و غذا میخوردم، وقتی لازمه تنبلی نمیکنم و میرمwc. عجیبه نه؟ اینا چیزایی نیستن که آدم توی دهه سوم زندگیش بخواد بفهمه. بابت همینا چه ضربه‌ها که نخوردم. و درست شدنش اونقدرم سخت نبود. فقط یه لحظه به خودم اومدم و دیدم بابت دستشویی رفتن زیادی شرمگین میشم. خودش کم کم درست شد.

امروز روزه گرفتم. اعتقاد خاصی نداشتم ولی خواستم امتحان کنم. اوایل روز ذهنم نمیتونست قبول کنه که غذایی در کار نیس. آروم آروم دلچسب و دلچسب‌تر شد. فکر میکردم بکم‌معنا باشه اما نبود‌. خوشحالم امتحانش کردم.

حسم نسبت به آقای الف خیلی بهتر شده. شبیه دوسال قبل و سالهای قبلش. هرچقدر من پرسرو صدا تغییر کردم، اون طوری داره تغییر میکنه که حتی خودش هم متوجه نیست.

کنترل کردن‌هاشو کم کرده. من هم فرمون زندگیم و بهتر از قبل دست گرفتم.

کمی آرام

توسط indigopetus | چهارشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۱ | 0:2

دوستام نه تو روزای بد کنارم بودن نه روزای خوش!

رفتن که رفتن.

اشکال نداره. اشکال که داره. من خیلی روشون حساب کرده بودم، خیلی غصشونو خورده بودم، خیلی براشون از ته دل خوشحال شدم. زیاد یادشون کردم. اوایل بی‌منت باهاشون در رابطه بودم، دیدم نخیر من رو یادشون رفته.

خیلی خب. کم کم میپذیرم که جزء اولویت‌هاشون نیستم. بهرحال شاید اونقدری که من بهشون اهمیت میدم اونا بهم اهمیت ندن. شاید خیلی راحت جامو با کس دیگه‌ای پر کنن. شاید کمبودم و حس نکنن. اشکال نداره. یعنی اشکال داره ولی باشه.

اتفاق عجیبی افتاد. کسایی که فکر میکردم من رو یادشون نیس، یادم بودن و کسایی که منتظر بودم بهم ثابت کنن که بهم اهمیت میدن، هنوز غرق در سکوتن.

من خوبم ولی.

یکم بیشتر دارم رو پای خودم می‌ایستم.

موسیقی موردعلاقه بابا همچنان واسم سخته شنیدنش.

با یه آهنگ هرچند چرت سعی میکنم خنثی‌اش کنم.

اینا هم میگذره.

مثل شادیای قبل که گذشتن، مثل غمهای قبل... این روزها هم میگذرن. البته من راضیم از این روزها. آفتاب دیرتر غروب میکنه و به شکل زیبایی شب فرا میرسه. دوست دارم به این حالت طبیعت و شبانه‌روز تافت بزنم.

شاید سال دیگه باز عاشق شب و تاریکی شدم، کسی چه میدونه؟

یه روز

توسط indigopetus | یکشنبه بیست و یکم فروردین ۱۴۰۱ | 12:4

امروز میتونست روز شلوغی باشه، اما من تقریبا از یاد رفتم. همین الآن اگه بمیرم از یه خاطره هم کمرنگترم. شاید فقط چن نفر واقعا بهم اهمیت بدن. بهرحال روز غم‌انگیزیه واسم.

رو چیزایی حساب کردم که سراب بودن. رو چی میتونم حساب کنم که سراب نباشه؟

روز تلخیه. ولی حداقل اشکام رود میشن و جاری میشن. به همین هم راضیم. و البته آقای الف. اینها باعث میشن از ناراحتی نترکم.

شروع سال سوم

توسط indigopetus | شنبه بیستم فروردین ۱۴۰۱ | 20:44

خداروشکر زندگی کمی داره بهتر میگذره واسم. یعنی اضطراب و استرس تا حدی کمتر شده، ذهنم مثل قبل گیر نمیده به پدرم. آقای ی هم فکرم رو به ندرت مشغول میکنه. خوبه دیگه!

رابطم با آقای الف به شکل عجیبی پیش میره. باهم زیاد دعوا میکنیم. سر مسائلی که قبلا با یه لبخند تموم میشد حالا تا مرز انفحار عصبانی میشیم و لجبازی میکنیم. اما طاقت نمیاریم و با هم بهتر میشیم.

آقای الف هم خیلی تغییر کرده. هم من و هم اون حالا آدمهای دیگه‌ای هستیم. فکرمیکردم چرا زوج‌ها با گذشت زمانی حدود ۲۰ سال از رابطشون انقدر از هم فاصله میگیرن. الآن متوجهم که اونقدر همعجیب و دور نیست. آقای الف پسر زیرکی هست. برعکس من که مایلم هرچی تو فکرم هست رو بیان کنم، اون خیلی بی سروصدا پیش میره. بعضی حساسیت‌هامون مشابه هست اما با این حال به راحتی به تفاهم نمیرسیم.

یکم رفتارم پرخاشگرانه و تکانشی شده. آقای الف هم تا حدی اینطور شده. بامزه‌اس که انقدر رابطمون فرق کرده.

من خودِ جدیدم رو بیشتر دوست دارم. آقای الفِ جدید رو هم بیشتر دوست دارم. آقای الفِ قبلی کسی بود که من رو دوست داشت و به هر سازم میرقصید. اما الآن زیر بار زورگویی‌های من نمیره. حتی اگه حواسم نباشه ممکنه زور هم بگه!

سعی میکنم وقتی از پدرم عصبانی میشم به یاد بیارم که تا حدی هم ویژگی و کار خوب داره. و وقتی همه‌ چیز آرومه باز به خودم یادآوری میکنم که هر لحظه ممکنه همه چیز به شکل دیگه‌ای پیش بره.

روزها طولانی‌تر شده و این چه تاثیر خوبی توی حال من داره. دقیقا پارسال از دیرتر غروب کردن خورشید ناخشنود بودم چون یکسال قبلش شب‌ها اوج کار من بود و حالم هم خیلی خوب بود.

باورنکردنیه. این دو سال خیلی عجیب بودن. یک سال برنامه منظم داشتم و سرحال و شاد بودم. یکسال از نفس افتاده و دردمند.

سالی که گذشت عجب سالی بود. باورم نمیشه این دو سال دقیقا پشت سر هم بودن. انگار بینشون باید یه فاصله‌ای میبود. البته روند افسردگی من از آخرای همون سال شروع شد. و توی بهار وقتی همه چیز عالی بود و سکون و آرامش و روزمرگی تنها چیزهایی بودن که به چشم میخورد، یه جا نوشتم آخرین باریه که خانواده‌امون به این شکل توی یک قاب قرار میگیره. فکر میکردم بعدش قراره پدر و مادرم جدا شن. اما نشدن. بعد فکر کردم قراره اصلاح شن‌. باز هم آنچنان تغییری نکردن.

پارسال کی کنارم بود؟ از خودم خجالت میکشم باز روی دوستام حساب کنم! چقدر بیمعرفت بودن! حضوری انقدر کمرنگ. وقتی سینه‌ام منقبض و دردناک بود، من آدمهای بسیار کمی رو در کنارم داشتم. آقای الف و آدمهای بلاگفا! همینقدر مختصر و مفید. بلاگفا هم خب بیشتر آدمها بصورت رهگذر بودن اما همین بودن هم خوب بود.

با یه دوستم یکم خشن رفتار کرده بودم و اون انقدر دیر ناراحتیش رو ابراز کرد که من تغییرات زیادی کرده بودم. آخر ازش عذرخواهی کردم اما توی ذهنم اون آدمیه که رفت. نمیتونم بودنش رو باور کنم.

از ۹ دوست، واسم مونده یه نفر درواقع. یعنی فعلا توی ذهنم ۷۵درصد از این یه نفر رو قبول دارم و مابقی رو زیر ۲۰ درصد دوست خودم میدونم. آقا ما این همه خاطره باهم داشتیم، یکم مروت داشته باشید خب.

وفا رو نمیشه از همه انتظار داشت. البته دوستی گفت نگاهم رو به دوستام عوض کنم و بدونم اونها هم کار و زندگی خودشون رو دارن. قبول ولی نمیدونم چرا واسم سخته که نقش انقدر کمی توی زندگیشون داشته باشم.

دوماه پیش رو

توسط indigopetus | جمعه نوزدهم فروردین ۱۴۰۱ | 9:49

دیروز مدت زیادی تنها بودم توی خونه. چقدر عالی بود. انگار به خودم برگشتم. یذره خشم به حداقل مقدار ممکنش رسید. گاهی با پدرم بیرون میرم، میبینم با نگاه همه خانمها رو دنبال میکنه. اعصابم بهم میریزه. به ندرت پیش میاد خانمی کنار خیابون باشه و پدرم نگاهش نکنه. توی خونه هم که رفتارهایی داره من رو عصبی میکنه و توی جمع اقوام هم به هر کسی تونسته پیام داده.

《 بسیار خلاف عهد کردی  آخر به غلط یکی وفا کن》

پدرم بخش زیادی از انرژی روانی من رو میسوزونه. نمیگم همش تقصیر اونه. منم که باید اهمیت ندم. فقط کاش میدونستم چطوری.

رفته‌رفته دارم بیشتر میپذیرم که پدرم اینجور آدمیه. ۴۰ درصد کارهاش خوبه، ۶۰ درصد بده.

این نقطه برای منی که صفر و صدی میدیدیم نقطه خاصی از بلوغه.

یه مدت با دیدن خصلت‌های بدش خشم شدید داشتم و با دیدن خصلت‌ها و کارهای خوبش عذاب وجدان و احساس گناه شدید.

یه مدت خواستم از طریق قهر و بداخلاقی به نحوی کنترلش کنم. که بهم توجه بیشتری کنه و کارهای بد کمتری انجام بده.

امروز دارم روی استقلالم برنامه‌ریزی میکنم و فهمیدم اینه که راهگشاست.

امیدوارم دوماه دیگه اولین حقوقم رو بگیرم.

کمی با آقای الف حرف زدیم از اون روز که دلخوری‌هامون رو گفتیم، حس بهتری نسبت بهم داریم.

از دوست‌هام هم دیگه توقعی ندارم. حتی توقع تبریک تولد. اینکه یه جایی اون دور دورا حالشون نسبتا خوب باشه کافیه.

میخوام کارهایی رو لیست کنم که ماه دیگه انجام بدم. بخاطر درس خوندن این کارها به نظرم جذاب میان اما اگه جذاب هم نبودن بعدا بهتره انجامشون بدم.

امروز روزیه که میخوام خوب پیش ببرمش.

تغییر

توسط indigopetus | چهارشنبه هفدهم فروردین ۱۴۰۱ | 13:15

راس میگه. خیلی تغییر کردم. انقدر دارم تغییر میکنم که خودم رو کم کم نمیشناسم. شاید از این به بعد توی دفتر نوشتم.

نه گفتن

توسط indigopetus | چهارشنبه هفدهم فروردین ۱۴۰۱ | 0:11

رفتم بیرون یکم گشت زدم. حالم بهتر شد. بعد آقای الف پیام داد که بهم پیشنهاداتی بده، با اینکه نیاز دارم به کمک اما بهش گفتم نگه. آخرش هم نذاشتم بگه. بهش برخورد ولی بهتر از توقعات و کنترل و چیزهای بعدشه. جلوش ایستادم. هرچند میدونم خودم باعث شدم اینطور شه. بهرحال تا حدی میتونم بیتفاوت و سنگدل باشم. نسبت به هر چیزی. چون خستم. و خستگی عجب چیزیه.

اضطراب و اضطراب

توسط indigopetus | سه شنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۱ | 21:55

از پدرم نگم نه؟ همچنان از کارهاش حرص میخورم. تظاهر میکنه اهمیت میده، تظاهر میکنه برا پیشرفت ما تلاش میکنه و اگه کاری ازش ساخته باشه دریغ نمیکنه، ولی دروغه! هر چند بنظر میاد صفر و صدی دارم نگاه میکنم. بهرحال آشفته‌ام.

از اضطرابی که زندگیمو متوقف کرده، نگم؟ نفسم بند اومده باز. چرا انقدر اذیت میشم؟

چرا انقدر سخته واسم؟

جواب اینارو هم نگرفتم. 

نقطه ضعف

توسط indigopetus | سه شنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۱ | 14:30

دلم میخواست خودم عکس اون شیء خاطره‌انگیز رو برای آقای ی بفرستم. البته برا من خاطره‌انگیزش اینه که مخفیانه نگاهی سرسری بهش مینداختم و با یادآوری اینکه متعلق به اقای ی هست گونه‌هام سرخ میشد. چرا من میخواستم واسش بفرستم؟ انتظار مکالمه‌ای داشتم؟ اون فقط سین زد و هیچی نگفت. و من اول میوتش کردم بعد فرستادم قسمت بایگانی که هر لحظه نخوام چک کنم واکنشش چی بوده. اعتراف تلخیه ولی انگار هنوز نقطه ضعفم همین آدمه. و سوالم اینه که چرا؟ چه چیزی باعث میشه از هر راهی برم سر از جایی که اون هست، در بیارم؟ خودم علیه خودم گاهی شورش میکنه و هر چقدر میگم بیتفاوت باش من رو فریب میده. میگه کار، میگه فلانی، میگه بقیه استوری‌ها اما منظورش از همه چیز آقای ی هست.

فکر نمیکنم دوست داشتنم سالم و واقعی باشه پس بهش بال و پر نمیدم. تحویلش نمیگیرم و یجورایی سرکوبش میکنم تا دوباره تو خوابهام تکرار شه.

چه چیزی در من ضعیفه نسبت بهش؟

در حالی که دارم سعی میکنم رابطم رو با آقای الف، دوست با وفا و رفیق همراهم بهتر کنم، چرا باز ضعیفم نسبت به آقای ی؟

رفیق

توسط indigopetus | سه شنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۱ | 9:14

دیشب گفت ممنون که آرومم کردی. از دیشب یه حال دیگه دارم. ذوق، شوق، امید... خیلی حس خوبیه. اولش داشت به من گیر میداد بعد به خودش گیر داد، فهمیدم از اتفاقهایی که واسه اقوامش افتاده پریشونه.دلش میخواد همیشه عالی و خوش اخلاق باشه ولی اصلا مگه میشه؟

خیلی وقت بود بحث کردن‌هامون بدون درک متقابل پیش میرفت. بدون مهربونی. بیشتر وقتا گارد دفاعی داشتیم. راستش وقتی میبینم بقیه روابطشون تهش ۴،۵ سال عمر میکنه و تموم فکر میکنم منم بهتره کات کنم و بعد از تنهایی و رفتن یار ناله کنم. گاهی فکر میکنم وگه از آقای الف جدا شم، آدم خفن‌تری میتونه وارد زندگیم شه. خب این فکرا قشنگ نیستن. دلم میخواد اون رو دوست داشته باشم و اون هم من رو و رابطمون رو به شکل سالمی پیش ببریم.

درمورد آقای الف احساس عدم امنیت ندارم. با اینکه فقط یه دوستی سادس بینمون و بیشتر از دو ساله که ندیدیم همو. البته باید به این فکر کنم اگه بعضی چیزها عوض شد باز هم دوستش دارم؟ مثلا اگه خیانت کرد؟ خب کیه که خیانت کنه و من باز دوستش داشته باشم؟ خیانت واسم زخمه فعلا. تحملش واسم آسون نیست.

لاس زدن؟ این یکی قلبم و آتیش میزنه.

کنجکاوی درمورد خانمهای دیگه؟ این هم واسم زخمه و خشمگین میشم.

من چی؟ ممکنه بهش خیانت کنم؟  اگه دوستش نداشتم میتونم بهش بگم؟ خب بنظرم احتمالش هست که نتونم بگم اما طوری هست که خودش بفهمه. هر چند بهتره بگم اگه یه روز نخواستم بمونم. خیانت خودم هم واسم دردناکه. خیلی دردناک.

اگه آقای الف شغل مناسبی پیدا نکرد چی؟ راستش شغل و درآمد و مهارتش واسم مهمه. دلم میخواد تا حدی خیالم راحت باشه ازش.

اون یکم خودش رو دست کم میگیره. اغلب آرزوهاش در حد مسائل عادی هستن. با اینکه هوشش اگه از من بیشتر نباشه کمتر هم نیس، باور نداره خودش رو. مامانش فکر میکنم زیاد مسخره کرده. پدرش هم فکر نمیکنم چندان پدر خوبی بوده باشه. اون هم زخم خورده از والدینش. در حدی که پسری به این خوبی باز خودش رو خوب و کار درست نمیدونه. جالبه که احساس گناه زیادی هم در مقابل والدینش داره. نمیتونه بپذیره هر پدر و مادری ممکنه مرتکب خطا و اشتباه بشن. من ترجیح میدم ببینم خطاها رو. دوست ندادم بت بی‌نقص بسازم از اونها.

خب درمورد دوست‌هام، اونقدر توی زندگیم دارن کمرنگ میشن که من هم کمتر دلم واسشون تنگ میشه. توقع من از دوستی بالاتر از اینه که اوقات فراغتم رو باهاشون بگذرونم.

گاهی بی‌خبرم ازشون و میشنوم با آدمهای دیگه‌ای درد ودل کردن، صحبت کردن و واسه اونها وقت داشتن، میفهمم که اولویت اولشون نیستم. خب اشکالی نداره. همه آدمها که نباید دوست صممیمی داشته باشن، مگه نه؟

من روزهای سختم رو بدون اونها گذروندم. تو روزهای خیلی خیلی سخت نبود اونها خیلی حس میشد. حالا که اون روزها نبودن بذار دیگه نباشن. فقط آدمهایی باشن که یه روزی میشناختم. آدمهایی که یه روز باهاشون خاطراتی خوبی داشتم، همین...

فرار نکن

توسط indigopetus | دوشنبه پانزدهم فروردین ۱۴۰۱ | 14:57

آه از این پدر. آه از منی که نمیتونم کنار بیام، بپذیرم، حل کنم و به هر شکلی ادامه بدم. آه از این فرصت‌هایی که میسوزونم.

چقدر سریع حسای خوبم پرید. شاید به همین خاطره که خواب بد کمتر میبینم. انگار ذهنم میدونم روزام چه جهنمیه، شب رو بهم استراحت میده. پدرم در حال حاضر واسم سمه. اما مگه من نبودم که آدمهایی رو تا قبل از این سم شمرده بودم؟ مگه من نبودم که عامل بدبختیم رو اونها میدونستم؟ خب نمیدونم چرا. نمیدونم چکار کنم که اینطور نباشم. اما وقتی کسی اذیتم کنه و حس کنم زورم بهش نمیرسه مغزم بهش گیر میده و انقدر کنارش اذیت میشم تا اینکه بالاخره برم.

اگه یه روز با آقای الف هم این وضعو داشتم چی؟

شاید اینبار باید بایستم و حلش کنم. تا کی میشه فرار کرد از آدمهای سمی؟ مگه کی فرار جواب بوده که الآن باشه؟ خشم و اضطرابم رو بهبود میدم. درستش میکنم. گاهی احساساتم مثل طوفان به در و دیوار وجودم برخورد میکنه و من رو در هم میکوبه. بخشی از این احساسات از تحریف مغزم ایجاد میشن. شیرجه میزنم توی ذهنم و تعمیرش میکنم. یبار که خیلی خشمگین بودم از پدرم، آقای الف گفت ۵تا خوبیشو بنویس. خیلی سخت بود اولین خوبی رو نوشتن اما هر بار که یکی نوشتم آسونتر شد. راهش شاید اینه. سعی کنم صفر و صدی فکر کردنم رو کم کنم و کم کم به ۵۳ برسم. اونوقت با پدرم کنار میام اما باز هم خشمگین خواهم بود. هرچند خشمی لطیف‌تر. خشمی که کمتر من رو له کنه.

چند ماهه دارم تلاش میکنم با این مسائل کنار بیام. کم کم یکسال میشه که خشم نفس‌گیری رو تجربه میکنم و واقعا سخت بود. از روزهایی که پیش از این گذروندم سخت‌تر نبود. میدونید چیه؟ درستش میکنم! نکته‌ای جایی جامونده، پیداش میکنم. آگاه‌تر میشم و دردم رو تسکین میدم.

عنوان کم اوردم

توسط indigopetus | دوشنبه پانزدهم فروردین ۱۴۰۱ | 12:39

دارم خیلی حرص میخورم از آقای الف. ارتباط مضخرفی با هم داریم جدیدا. احترام کم شده، لجبازی زیاد. وای خدایا. بابا هم یکم دیگه برمیگرده خونه. تحمل واقعا ندارم. یه جایی میخوام که کسی نباشه. روزمو خوب شروع کردم اما ادامش بنظر خوب نمیاد.

ناخودآگاهی شیطون

توسط indigopetus | دوشنبه پانزدهم فروردین ۱۴۰۱ | 10:16

خواب دیدم که آقای ی کمی توجه و دوست داشتنی دربرابر من داره البته همسر سابقش سعی داشت نشون بده رابطه بینشون تموم نشده. آقای الف کجای این ماجرا بود؟ هیچ جا!

تونستم به خودآگاهم بفهمونم که این آدم رو نمیخوام اما با ناخودآگاهم چکار کنم؟

نمیدونم دوستش دارم یا یه عقده‌اس واسم. هر چی که هست نمیخوامش. حتی آقای الف رو هم چندان نمیخوام. یعنی دوست داشتنم نسبت به اون هم نسبتا کم شده. خودش هم یجورایی این رو میدونه. گاهی بیشنر دوستش دارم گاهی کمتر. اون هم گاهی من رو نمیتونه بپذیره و امیدواره در آینده یا تغییر کنم یا در من تغییر ایجاد کنه. زندگیم فعلا بی‌مزه‌اس. ‌تا الآن پارتی نرفتم، شیطنتی نکردم، کار اشتباهی انجام ندادم و شکست خاصی هم نخوردم. امیدوارم از این به بعد زندگی شلوغ‌تری داشته باشم و اکثر روزهام رو تختم پر نکنه. البته دلم نمیخواد با آدمهای پولدار و پررویی که فکر میکنن همه چیز رو با پول میتونن بخرن ارتباطی داشته باشم. در مقابل این آدمها مایلم خیلی سخت و سرد باشم. اینطوری حس بهتری خواهم داشت. شاید اگه یه هفته آقای الف رو ببینم، یک هفته گامهامون باهم هماهنگ شه، بفهمم بودن با اون بیشترین چیزیه که از دنیا میخوام. اما فعلا بحث‌هامون ناامیدکننده‌اس. یکم صبر کنم، این مدت رو تلاش کنم، بعدش روزهای بهتری رو میتونم بسازم. همین روزها هم زیبا هستن.

۶ماه دیگه معلوم نیست تو چه وضعیتی هستم. با آقای الف هستم، یا نه. خوشحالم یا غمگین. مشغول تحصیلم؟ شاغلم؟ جالبه. امیدوارم انتخاب‌های خوبی داشته باشم و امیدوارم درصورتی که رابطه خوبی با آقای الف دارم یا میتونم داشته باشم بمونه واسم.

پیری در سن کم

توسط indigopetus | یکشنبه چهاردهم فروردین ۱۴۰۱ | 23:5

پدرم یه جا تو پیامهاش گفته بود، هروقت برنامه رو اوکی کنی من هستم! از زبان یک مرد متاهل به ظاهر خانواده دوست که رفت و آمدهاش به ظهر شفاف بود. با دل من چه کردی پدر؟

وقتی میاد خونه مضطرب میشم و وقتی عصر میشه و میبینم خونه نیست منجمد میشم‌. درد من از پدرم داره خیلی طولانی میشه، شاید به اندازه کل عمرم. زخم خوردم هی و زخم خوردم و باز دوستش داشتم. هی کارهای غلط انجام داد اما من باز تاب اینو نداشتم که کسی تحقیرش کنه.

خوب پیش نمیره حالم. کشتیم باز به گِل نشسته. خیلی ناراحتم از پدرم. خیلی زیاد. آخه چرا به زندگی معمولیمون اکتفا نمیکنه. چرا بس نیس واسش؟ اگه میخواد بره چرا نمیره؟ این نصفه و نیمه بودن، این منتی که برا بودنش میذاره اینکه مثل فنر تو اولین فرصت‌ها میخواد فقط بره... دلم رو میسوزونه.

چرا حالم خوب نمیشه؟ گفتپ تموم شد، اما نشد.

تنهایی دارم این بار رو به دوش میکشم. قلبم خونریزی کرده. به چشمم فرصتی میدم و رودی توی صورتم ایجاد میشه. حس خوبیه. اینکه غمم رو میبینم که روونه شده حالم بهتر میشه اما باز بهتره جلوی گریم رو بگیرم.

میدونم مسئله مهنی هست که تا متوجهش نشم نمیتونم از این مرحله عبور کنم. وقتی بفهمم مشکل چیه، درد قلبم تسکین پیدا میکنه و کمتر از جانب پدرم درد میکشم.

یادم میاد آدم‌های زورگویی سر راهم قرار گرفتن و من اون زمان‌ها هم درد زیادی کشیدم. اما تونستم تا حدی حلش کنم و خب هی بهتر شد و هی کمرنگ شد. گره کارم کجاست؟ چرا در مورد خیانت پدرم انقدر اذیت میشم؟

راستش واسم حال بهم زن هم هست. اینکه بره به آدمهایی که میشناسمشون پیام‌هایحال بهم زن بده یا ببینتشون...

عمرم رو دارم حیف میکنم. کاش تموم شه این کابوس

استرس و سکون

توسط indigopetus | یکشنبه چهاردهم فروردین ۱۴۰۱ | 19:38

امروز استرس زیادی داشتم. اکثر روز توی تختم بودم. شاید بهتر باشه بگم اضطراب. حضور پدرم رو دوست نداشتم. شاید کسی بگه قدر نشناس ولی وقتی یادم میوفته به خیانتایی که کرده بود و الآن هم بنظر نمیاد تغییری کرده باشه، قلبم به درد میاد.

دلم نمیخواد ببینمش، صداشو بشنوم و اصلا حضورش هم اذیتم میکنه‌. باز برگشتم سر خونه اول؟ خب یکم وضعیتم بهتره. بهرحال استرس درس و کار و زندگیمو هم دارم.

یکم امروز داره سخت میگذره و وقتم رو دارم هدر میدم. با همه اینها هنوز ۴ساعت از امشب باقی مونده. میتونم باقی روزمو بهتر کنم.

۵۳درصد

توسط indigopetus | یکشنبه چهاردهم فروردین ۱۴۰۱ | 9:30

پدرم از یکی از آدمهایی که بهشون پیام داده بود با مخفف اسم کوچیکش یاد کرد. یعنی اسم اون آدم رو روی یه تابلو دید و مخففش کرد. من گفتم این کار حال بهم زنه. اونهم گفت این اسم فلانیه! حس میکنم واقعا متوجه نیس که چی میگه و چکار میکنه!

این بی‌باکی رو باور کنم یا اون شرمی که وقتی مادرم بهش گفت من میدونم و من بهش مشت میزدم و فحش میدادم؟

چه خاطرات مضخرفی.

پدرم انگار همینه. آدمیه که به همه خانمها توجه داره. حتی اگه ازش بزرگتر باشن، حتی اگه فامیل باشه، حتی اگه همکار باشه، حتی اگه فقیر و محتاج کمک باشه و حتی اگه بازیگر و معروف باشه...

مثل اینکه قرار نیست تموم شه.

قرار نیست خودخواهی نکنه. قرار نیست بجنگه. قراره تن بده به هرچی که پیش اومد. تن بده به هرچی دلش خواست و هرچی بقیه واسش رقم زدن.

یکم واسم سخته پذیرشش هنوز اما حدود ۶ درصد بیشتر میپذیرم این مسائلو.

دردناکه دوستشون ندارم.

آقای الف داره کم کم عادت میکنه من رو کمتر کنترل کنه و حس میکنم رابطه بهتری باهم داریم. کمی از احساس قربانی بودن فاصله گرفتم. فقط کمی. گاهی خشم و ناراحتیم رو به بقیه نشون میدم و باعث میشه بقیه هم کمتر من رو مظلوم گیر بیارن و اذیتم کنن. مثلا دیروز اون آدم بی رحمی که من رو شرمزده میکرد هم حضور داشت و نمیدونم بخاطر چی بود دقیقا اما بدون تخریب با هم معاشرت داشتیم. یه جا به شوخی بهش گفتم برو باباااا..‌. و شاید همین باعث شد مظلومیتم کم شه. اون لبخند متین و سر به زیری و اون همه محجوبی راستش به کار نیومد. لازم شد رهاتر خودم رو ابراز کنم.

از امروز تلاشم رو شروع میکنم. زمان بسیار کوتاهی دارم. بعد از اون دنبال کار خواهم گشت. این بین دو کار انجام نشده هم دارم که هردو واسم ترسناک هستن اما بهتره بیش از این کشش ندم.

با دوستام ارتباطم خیلی کم شده. اصلا تا حدی به فراموشی سپردمشون و انتظار زیادی ندارم.

آقای الف داره دوباره واسم رفیق صمیمی‌ای میشه که دوشادوش هم میتونیم مسیر زندگیمون رو طی کنیم.

تا اینجا زندگی یکم از حد قابل تحمل، بهتر و زیباتر هست واسم.

روابط ناپایدار

توسط indigopetus | شنبه سیزدهم فروردین ۱۴۰۱ | 9:57

گاهی با آقای الف حرف میزنم و خب اون برعکس من مخالفه با غصه خوردن. تو این جر و بحث‌ها دلم میشکنه چون گاهی دردهامو کوچیک میشماره. من اگه اینجا و تو این مرحله شکستم به این خاطر نیس که مشکل خاص و بزرگی داشتم به این خاطر بود که زخمی روی زخم‌های قبلم ایجاد شد که باعث شد دیگه نای ادامه دادن نداشته باشم. یه جا همه باورهام رو از دست دادم و مگه میشه آسون باشه؟ عدم قطعیت به طوری وارد زندگیم شد که بخش بیشتر اون ر  پیشامدهای منفی دربر گرفته. مثلا من نمیتونم بیشتر از ۵ درصد به آیندم مطمئن باشم. نمیتونم باور کنم تلاش کردنم به نتیجه خوبی برسه. البته این برمیگرده به احساس قربانی بودن. این حس واسم جدیده. در گذشته خودم رو فرد خاصی میدونستم. اگه با انجام کار عادی‌ای مشغول بودم، خودم رو فرد بزرگی در آینده میدونستم و این کارها رو زمینه‌ای برای اون موفقیت بزرگ. الآن چی؟ الآن بیشتر احتمال اتفاقات بد رو میدم. فرض میکنم بدترین بیماری‌ها در دو قدمی من هستن. یا با اینهمه تلاش آخرش یه شغل نامرتبط خواهم داشت یا نتونم بصورت مستقل وارد شغلی شم و نیاز به پارتی پیدا کنم. اینها باعث میشه دلم نخواد تلاش کنم.

از اون سمت رابطه پدربزرگ و مادربزرگم و پدر و مادرم واسم آزاردهنده‌اس. وقتی هر زوج کنار هم هستن، کم حرف میزنن و اغلب حرفهاشون در جهت تخریب و تیکه و طعنه زدن هست. خانمها معمولا در تلاش هستن که شوهرهاشون رو تغییر بدن و به ندرت از اونها راضی هستن. آقایون به چشم همسر به خانماهاشون نگاه نمیکنن و مایل به فرار از اونها هستن. گاهی شبیه پتک میشن هر کدوم و بر سر هم کوبیده میشن.

عشق، احترام یا همزیستی مسالمت‌آمیزی موجود نیست. هر چی هست تحمله. همدیگه رو فقط تحمل میکنن. واقعا رابطه‌های حال بهم‌زنی دارن.

اون زوج رویایی که خیلی کم دیدمشون نورِ امید من هستن. امیدوارم هر جا هستن شاد و سلامت باشن. اولین مسئله بینشون احترام و توجه بود. اونها انگار واقعا عاشق هم بودن. میتونستن از هم جدا بشن برا مدتی و زندگیشون رو بگذرونن اما دلشون برای هم میتپید! با اینکه سنشون از پدر و مادر من بیشتر بود اما بینشون رابطه زیبایی زنده بود. شاید باهم دعوا هم داشتن اما وقتی آخرش به این احترام و توجه ختم شده، مشخصا از پسش براومدن.

فکر نمیکنم کمالگرایانه باشه دیدم. من دلم نمزخواد ازدواجی داشته باشم که جدایی توی تراسش منتظر نشسته باشه. میخوام هر چقدر هم اختلاف پیش اومد بشه باز ادامه داد. اصلا جنس اختلاف‌ها هم میتونه متفاوت باشه.

توی همین چهارسال که از آشنایی من و آقای الف میگذره، بینمون کینه‌هایی ایجاد شده که وقتی دعوا و خشمی پیش بیاد حلوی چشممون ظاهر میشن. ما هر دو گاهی تلاش زیادی برای تغییر همدیگه انجام میدیم. گاهی بیتفاوت میشیم. گاهی خشمگین. یه بخش‌هایی شاید طبیعیه ولی یه بخش‌هایی نیاز به مراقبت داره. تلاش زیاد برا تغییر فردی باعث میشه اون آدم به دید دشمن ببینه طرف مقابل رو. مثل مادر و مادربزرگم که تلاش زیادی برا تغییر پدر و پدربزرگم داشتن.

مسائل پیچیده‌ای سال پیش ذهنم رو درگیر کرد. وقتی به پشت سر نگاه میکنم مضطرب میشم. روزهای خیلی خیلی سختی بود.

من و شبیه من

توسط indigopetus | پنجشنبه یازدهم فروردین ۱۴۰۱ | 23:16

خسته شدم. از آدمهای نزدیک شبیه خودم... آه خدایا. تحمل خودم رو هم ندارم. از رفتارهای خودم یجورایی خستم که توی آدمهای دیگه میبینم. یجورایی مریض شدم 🥲

شب‌ها باز سخت میگذره. دیشب هم شب خوبی نداشتم. ترک بین پدر و مادرم هم زیادی بزرگ شده. پدرم بین مادرم و هر چیز دیگه، اون چیز دیگه رو انتخاب میکنه.و مادرم واسش مهم نیست. بیشتر دنبال ظواهری هست که بتونه باهاشون توی دلش به بقیه فخر بفروشه.

مادربزرگم هم همینه. من هم تو همین مسیرم. چقدر حال بهم زن.

از زندگی‌هاشون متنفرم. از ته دل آرزو دارم شبیهشون نشم و نباشم والبته بهتر باشم.

روحم خستس. یکم هم حالت بیتفاوت دارم.

خودم رو زیاد زیر پا میذارم واسه بقیه. به آدمهایی توجه و محبت واقعی دارم که اونها این حس و رفتار رو بصورت متقابل به من ندارن.

این مدت کمتر با آقای الف در ارتباط بودم و خوابش رو دیدم. در عوض نه توی فکرم و نه توی خوابم آقای ی جایی نداشت.

انقدر غم خانواده اذیتم کرد نمیتونم توی شادیشون شریک باشم.

خودم رو بعدتر بیشتر تحویل خواهم گرفت. یه آغوش خیلی بزرگ به خودم بدهکارم.

درد بازهم درد و شاید تا همیشه درد

توسط indigopetus | چهارشنبه دهم فروردین ۱۴۰۱ | 22:41

آه از همهههههه متنفرم. همه! واقعا رو مخمن. انقدر بدجنس؟ واقعا انقدر؟ خدایا من خستم. تا حدی بریدم. آره ترمز بریدم. سنم دیگه اونقدری کم نیس ولی به شدت من رو خام میدونن آدمها! نمیدونم در چه صورتی پخته میبودم. شاید اگه اهل چیزهای خاصی بودم من رو عاقل و بالغ میدونستن. بهرحال یجورایی آدم حسابم نمیکنن. نزدیک‌ترین آدمهایی که ادعا میکردن دوستم دارن هم قبولم ندارن!!!!! واسشون راحته بگن تو متوجه نیستی! تو هنوز.....

انگار ۱۰۰۰ سال مونده تا بهشون برسم. نفس‌گیره. خسته شدم.

از آدمهای سمی اطرافم به شدتتتتتت خستم.

از پدرم هم خستم که شبیه اونم و همونقدر تحقیر میشم. وقتی اون تحقیر میشه من هم زجر میکشم و خب گاهی اون هم ادمها رو با بی.ملاحظگی تحقیر میکنه. وای خدایا. وای خدایا. دردناکه واسم.

نیاز دارم برم یه جا که هیچکی نباشه، هست چنین جایی؟

مطالب قدیمی تر
مشخصات وب
از اینکه حرف دلم رو خوندی متشکرم . نظراتت واسم ارزشمند و زیبا هستن . روزگارت آباد♡
آرشیو وب
  • مهر ۱۴۰۵
  • شهریور ۱۴۰۵
  • مرداد ۱۴۰۵
  • تیر ۱۴۰۵
  • خرداد ۱۴۰۵
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • آرشيو
برچسب ها
  • جدایی (1)
  • در پی خود (1)
  • در پی معنا (1)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای پنهانی های واقعی من محفوظ است .