دیروز مدت زیادی تنها بودم توی خونه. چقدر عالی بود. انگار به خودم برگشتم. یذره خشم به حداقل مقدار ممکنش رسید. گاهی با پدرم بیرون میرم، میبینم با نگاه همه خانمها رو دنبال میکنه. اعصابم بهم میریزه. به ندرت پیش میاد خانمی کنار خیابون باشه و پدرم نگاهش نکنه. توی خونه هم که رفتارهایی داره من رو عصبی میکنه و توی جمع اقوام هم به هر کسی تونسته پیام داده.
《 بسیار خلاف عهد کردی آخر به غلط یکی وفا کن》
پدرم بخش زیادی از انرژی روانی من رو میسوزونه. نمیگم همش تقصیر اونه. منم که باید اهمیت ندم. فقط کاش میدونستم چطوری.
رفتهرفته دارم بیشتر میپذیرم که پدرم اینجور آدمیه. ۴۰ درصد کارهاش خوبه، ۶۰ درصد بده.
این نقطه برای منی که صفر و صدی میدیدیم نقطه خاصی از بلوغه.
یه مدت با دیدن خصلتهای بدش خشم شدید داشتم و با دیدن خصلتها و کارهای خوبش عذاب وجدان و احساس گناه شدید.
یه مدت خواستم از طریق قهر و بداخلاقی به نحوی کنترلش کنم. که بهم توجه بیشتری کنه و کارهای بد کمتری انجام بده.
امروز دارم روی استقلالم برنامهریزی میکنم و فهمیدم اینه که راهگشاست.
امیدوارم دوماه دیگه اولین حقوقم رو بگیرم.
کمی با آقای الف حرف زدیم از اون روز که دلخوریهامون رو گفتیم، حس بهتری نسبت بهم داریم.
از دوستهام هم دیگه توقعی ندارم. حتی توقع تبریک تولد. اینکه یه جایی اون دور دورا حالشون نسبتا خوب باشه کافیه.
میخوام کارهایی رو لیست کنم که ماه دیگه انجام بدم. بخاطر درس خوندن این کارها به نظرم جذاب میان اما اگه جذاب هم نبودن بعدا بهتره انجامشون بدم.
امروز روزیه که میخوام خوب پیش ببرمش.