دیشب گفت ممنون که آرومم کردی. از دیشب یه حال دیگه دارم. ذوق، شوق، امید... خیلی حس خوبیه. اولش داشت به من گیر میداد بعد به خودش گیر داد، فهمیدم از اتفاقهایی که واسه اقوامش افتاده پریشونه.دلش میخواد همیشه عالی و خوش اخلاق باشه ولی اصلا مگه میشه؟
خیلی وقت بود بحث کردنهامون بدون درک متقابل پیش میرفت. بدون مهربونی. بیشتر وقتا گارد دفاعی داشتیم. راستش وقتی میبینم بقیه روابطشون تهش ۴،۵ سال عمر میکنه و تموم فکر میکنم منم بهتره کات کنم و بعد از تنهایی و رفتن یار ناله کنم. گاهی فکر میکنم وگه از آقای الف جدا شم، آدم خفنتری میتونه وارد زندگیم شه. خب این فکرا قشنگ نیستن. دلم میخواد اون رو دوست داشته باشم و اون هم من رو و رابطمون رو به شکل سالمی پیش ببریم.
درمورد آقای الف احساس عدم امنیت ندارم. با اینکه فقط یه دوستی سادس بینمون و بیشتر از دو ساله که ندیدیم همو. البته باید به این فکر کنم اگه بعضی چیزها عوض شد باز هم دوستش دارم؟ مثلا اگه خیانت کرد؟ خب کیه که خیانت کنه و من باز دوستش داشته باشم؟ خیانت واسم زخمه فعلا. تحملش واسم آسون نیست.
لاس زدن؟ این یکی قلبم و آتیش میزنه.
کنجکاوی درمورد خانمهای دیگه؟ این هم واسم زخمه و خشمگین میشم.
من چی؟ ممکنه بهش خیانت کنم؟ اگه دوستش نداشتم میتونم بهش بگم؟ خب بنظرم احتمالش هست که نتونم بگم اما طوری هست که خودش بفهمه. هر چند بهتره بگم اگه یه روز نخواستم بمونم. خیانت خودم هم واسم دردناکه. خیلی دردناک.
اگه آقای الف شغل مناسبی پیدا نکرد چی؟ راستش شغل و درآمد و مهارتش واسم مهمه. دلم میخواد تا حدی خیالم راحت باشه ازش.
اون یکم خودش رو دست کم میگیره. اغلب آرزوهاش در حد مسائل عادی هستن. با اینکه هوشش اگه از من بیشتر نباشه کمتر هم نیس، باور نداره خودش رو. مامانش فکر میکنم زیاد مسخره کرده. پدرش هم فکر نمیکنم چندان پدر خوبی بوده باشه. اون هم زخم خورده از والدینش. در حدی که پسری به این خوبی باز خودش رو خوب و کار درست نمیدونه. جالبه که احساس گناه زیادی هم در مقابل والدینش داره. نمیتونه بپذیره هر پدر و مادری ممکنه مرتکب خطا و اشتباه بشن. من ترجیح میدم ببینم خطاها رو. دوست ندادم بت بینقص بسازم از اونها.
خب درمورد دوستهام، اونقدر توی زندگیم دارن کمرنگ میشن که من هم کمتر دلم واسشون تنگ میشه. توقع من از دوستی بالاتر از اینه که اوقات فراغتم رو باهاشون بگذرونم.
گاهی بیخبرم ازشون و میشنوم با آدمهای دیگهای درد ودل کردن، صحبت کردن و واسه اونها وقت داشتن، میفهمم که اولویت اولشون نیستم. خب اشکالی نداره. همه آدمها که نباید دوست صممیمی داشته باشن، مگه نه؟
من روزهای سختم رو بدون اونها گذروندم. تو روزهای خیلی خیلی سخت نبود اونها خیلی حس میشد. حالا که اون روزها نبودن بذار دیگه نباشن. فقط آدمهایی باشن که یه روزی میشناختم. آدمهایی که یه روز باهاشون خاطراتی خوبی داشتم، همین...