توسط indigopetus
| چهارشنبه هفدهم فروردین ۱۴۰۱ | 0:11
رفتم بیرون یکم گشت زدم. حالم بهتر شد. بعد آقای الف پیام داد که بهم پیشنهاداتی بده، با اینکه نیاز دارم به کمک اما بهش گفتم نگه. آخرش هم نذاشتم بگه. بهش برخورد ولی بهتر از توقعات و کنترل و چیزهای بعدشه. جلوش ایستادم. هرچند میدونم خودم باعث شدم اینطور شه. بهرحال تا حدی میتونم بیتفاوت و سنگدل باشم. نسبت به هر چیزی. چون خستم. و خستگی عجب چیزیه.