پدرم از یکی از آدمهایی که بهشون پیام داده بود با مخفف اسم کوچیکش یاد کرد. یعنی اسم اون آدم رو روی یه تابلو دید و مخففش کرد. من گفتم این کار حال بهم زنه. اونهم گفت این اسم فلانیه! حس میکنم واقعا متوجه نیس که چی میگه و چکار میکنه!
این بیباکی رو باور کنم یا اون شرمی که وقتی مادرم بهش گفت من میدونم و من بهش مشت میزدم و فحش میدادم؟
چه خاطرات مضخرفی.
پدرم انگار همینه. آدمیه که به همه خانمها توجه داره. حتی اگه ازش بزرگتر باشن، حتی اگه فامیل باشه، حتی اگه همکار باشه، حتی اگه فقیر و محتاج کمک باشه و حتی اگه بازیگر و معروف باشه...
مثل اینکه قرار نیست تموم شه.
قرار نیست خودخواهی نکنه. قرار نیست بجنگه. قراره تن بده به هرچی که پیش اومد. تن بده به هرچی دلش خواست و هرچی بقیه واسش رقم زدن.
یکم واسم سخته پذیرشش هنوز اما حدود ۶ درصد بیشتر میپذیرم این مسائلو.
دردناکه دوستشون ندارم.
آقای الف داره کم کم عادت میکنه من رو کمتر کنترل کنه و حس میکنم رابطه بهتری باهم داریم. کمی از احساس قربانی بودن فاصله گرفتم. فقط کمی. گاهی خشم و ناراحتیم رو به بقیه نشون میدم و باعث میشه بقیه هم کمتر من رو مظلوم گیر بیارن و اذیتم کنن. مثلا دیروز اون آدم بی رحمی که من رو شرمزده میکرد هم حضور داشت و نمیدونم بخاطر چی بود دقیقا اما بدون تخریب با هم معاشرت داشتیم. یه جا به شوخی بهش گفتم برو باباااا... و شاید همین باعث شد مظلومیتم کم شه. اون لبخند متین و سر به زیری و اون همه محجوبی راستش به کار نیومد. لازم شد رهاتر خودم رو ابراز کنم.
از امروز تلاشم رو شروع میکنم. زمان بسیار کوتاهی دارم. بعد از اون دنبال کار خواهم گشت. این بین دو کار انجام نشده هم دارم که هردو واسم ترسناک هستن اما بهتره بیش از این کشش ندم.
با دوستام ارتباطم خیلی کم شده. اصلا تا حدی به فراموشی سپردمشون و انتظار زیادی ندارم.
آقای الف داره دوباره واسم رفیق صمیمیای میشه که دوشادوش هم میتونیم مسیر زندگیمون رو طی کنیم.
تا اینجا زندگی یکم از حد قابل تحمل، بهتر و زیباتر هست واسم.