خسته شدم. از آدمهای نزدیک شبیه خودم... آه خدایا. تحمل خودم رو هم ندارم. از رفتارهای خودم یجورایی خستم که توی آدمهای دیگه میبینم. یجورایی مریض شدم 🥲
شبها باز سخت میگذره. دیشب هم شب خوبی نداشتم. ترک بین پدر و مادرم هم زیادی بزرگ شده. پدرم بین مادرم و هر چیز دیگه، اون چیز دیگه رو انتخاب میکنه.و مادرم واسش مهم نیست. بیشتر دنبال ظواهری هست که بتونه باهاشون توی دلش به بقیه فخر بفروشه.
مادربزرگم هم همینه. من هم تو همین مسیرم. چقدر حال بهم زن.
از زندگیهاشون متنفرم. از ته دل آرزو دارم شبیهشون نشم و نباشم والبته بهتر باشم.
روحم خستس. یکم هم حالت بیتفاوت دارم.
خودم رو زیاد زیر پا میذارم واسه بقیه. به آدمهایی توجه و محبت واقعی دارم که اونها این حس و رفتار رو بصورت متقابل به من ندارن.
این مدت کمتر با آقای الف در ارتباط بودم و خوابش رو دیدم. در عوض نه توی فکرم و نه توی خوابم آقای ی جایی نداشت.
انقدر غم خانواده اذیتم کرد نمیتونم توی شادیشون شریک باشم.
خودم رو بعدتر بیشتر تحویل خواهم گرفت. یه آغوش خیلی بزرگ به خودم بدهکارم.