مدتیه که با برخی احساساتم مهربونتر شدم. مثلا وقتی گرسنهام تنبلی نمیکنم و غذا میخوردم، وقتی لازمه تنبلی نمیکنم و میرمwc. عجیبه نه؟ اینا چیزایی نیستن که آدم توی دهه سوم زندگیش بخواد بفهمه. بابت همینا چه ضربهها که نخوردم. و درست شدنش اونقدرم سخت نبود. فقط یه لحظه به خودم اومدم و دیدم بابت دستشویی رفتن زیادی شرمگین میشم. خودش کم کم درست شد.
امروز روزه گرفتم. اعتقاد خاصی نداشتم ولی خواستم امتحان کنم. اوایل روز ذهنم نمیتونست قبول کنه که غذایی در کار نیس. آروم آروم دلچسب و دلچسبتر شد. فکر میکردم بکممعنا باشه اما نبود. خوشحالم امتحانش کردم.
حسم نسبت به آقای الف خیلی بهتر شده. شبیه دوسال قبل و سالهای قبلش. هرچقدر من پرسرو صدا تغییر کردم، اون طوری داره تغییر میکنه که حتی خودش هم متوجه نیست.
کنترل کردنهاشو کم کرده. من هم فرمون زندگیم و بهتر از قبل دست گرفتم.