امروز نمیخوام حال خوبم رو تسلیم چیزی کنم.
هر حسی اومد میپذیرمش اما نمیذارم اونقدری چیره شه که نتونم روزم رو پیش ببرم.
یکم دارم انگیزه میگیرم. ذهنم میتونه رویاهای شادتری واسم ایجاد کنه. حالا که تلاش کردن راحتتره و به برداشت محصول تلاشهای قبلیم نزدیکم جا زدن احمقانس. الآن وقت جا زدن نیس. شاید از شکست میترسم که قید تلاش رو هم زدم. آره انگار عمیقا باور ندارم که ممکنه بشه. آقای الف از اون شهری که هدفش هست هی دانشگاه و کافه و جاهای قشنگش رو میفرسته واسم که بخونم تا باهم بریم اونجاها.اما من حتی نمیتونستم تصور کنم اونجا باشیم. همونقدر که احتمالات بد وجود داره، راه رو برای احتمالا خوب هم باز کنم. ممکنه بشه. اگه بشه عالی میشه. تا دو سه سال دیگه اونقدری تلاش میکنیم که بعدش بتونیم کمی نتیجهاش رو ببینیم.
بهتره تمرین کنم تا احتمالات خوب رو بتونم ببینم.