توسط indigopetus
| سه شنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۱ | 21:55
از پدرم نگم نه؟ همچنان از کارهاش حرص میخورم. تظاهر میکنه اهمیت میده، تظاهر میکنه برا پیشرفت ما تلاش میکنه و اگه کاری ازش ساخته باشه دریغ نمیکنه، ولی دروغه! هر چند بنظر میاد صفر و صدی دارم نگاه میکنم. بهرحال آشفتهام.
از اضطرابی که زندگیمو متوقف کرده، نگم؟ نفسم بند اومده باز. چرا انقدر اذیت میشم؟
چرا انقدر سخته واسم؟
جواب اینارو هم نگرفتم.